منوی اصلی

آمادگى امام حسن (ع) براى جنگ‏

آمادگى امام حسن (ع) براى جنگ‏

موضع امام حسن علیه السلام نسبت به معاویه 

بهر حال، مورخين تأكيد دارند كه موضع امام حسن نسبت به معاويه هيچ تغييرى نكرد و ايشان تحت تأثير وعده‏ها و تهديدها و فريب و نيرنگ هايش قرار نگرفت و در پاسخش نوشت: «اما بعد، نامه ‏ات به دستم رسيد و از بيم آنكه مبادا از حق پا فراتر گذارده باشم پاسخت نگفتم و از اين كار به درگاه خداوند پناه مى‏جويم حال از حق پيروى كن چه مى ‏دانى كه حق با من است و مرتكب گناه شده ‏ام كه چيزى بگويم و آن نباشم و السلام».

پاسخ معاویه و حرکت به سوی عراق

وقتى نامه امام حسن (ع) به دستش رسيد دانست كه نيرنگها و شيوه‏ هايى كه بكار برده مؤثر نيفتاده است لذا به همه كارگزارانش در شام نوشت كه:

خدايى را كه جز او پروردگارى نيست سپاس مى‏ گويم. خدايى را سپاس مى‏ گويم كه دشمنتان را از سر راه برداشت و قاتلان خليفه شما (عثمان) را به سزايش رساند خداوند با لطف و احسان خويش يكى از بندگانش را فرصت بخشيد تا او را ترور كرده به قتل برساند و يارانش را پراكنده كند و اختلاف ميان آنها بجاى بگذارد تاكنون نامه‏ هايى از بزرگان و رهبرانشان به دست ما رسيده كه براى خود و عشيره‏ هايشان، ملتمسانه خواستار امان شده ‏اند حال به مجرد رسيدن اين نامه من به شما بپاخيزيد و همه تلاش و كوشش و آمادگى جنگى خود را بكار گيريد كه به شكرانه خدا، انتقامتان را گرفته و اميد آفريده‏ ايد و خداوند از حق گريزان و متجاوزين را هلاك گرداند و السلام عليكم و رحمة اللّه.

در پى اين نامه، از همه جاى به گردش جمع آمدند و با آنها، راه عراق پيش گرفت،مورخين مدعيند كه وقتى خبر راه افتادن او (معاويه) به عراق و رسيدنش به‏   «جسر منبسج» به سمع امام حسن رسيد

حرکت امام حسن علیه السلام به سمت کوفه 

امام حسن (علیه السلام)  نيز به حركت افتاد و طى نامه ‏هايى به كارگزارانش، آنان را به حركت فرا خواند و مناديانش در كوفه به راه افتادند و مردم را به گرد آمدن در مسجد دعوت كرد. انبوه جمعيت، جمع آمدند امام بر آنها شد و به بالاى منبر رفت و پس از ستايش و سپاس خدا و درود بر پيامبرش، فرمود:

خداوند جهاد را بر خلق خود واجب گرداند و آن را ناخواسته، توصيف كرد و مجاهدين را به شكيبايى سفارش كرده و به آنان وعده پيروزى و پاداش بسيار، مى‏ دهد

سپس فرمود:

اى مردم، شما تنها هنگامى به آنچه دوست داريد نايل مى ‏آييد كه شكيبايى پيشه كنيد به اطلاع من رسيده كه معاويه به هواى اينكه ما، به سمت وى به راه افتاده ‏ايم با سربازان و لشكريانش، قصد ما كرده است، پس شما نيز- خدايتان رحمت كند- به اردوى خود در نخيلة درآييد تا ببينيم و ببينيد [و در آنجا باتفاق تصميمى بگيريم‏]. مردم ساكت ماندند هيچ كس سخنى نمى‏ گفت. وقتى عدى بن حاتم اين وضع را از ايشان ديد برخاست و گفت: من فرزند حاتم هستم پناه بر خدا اين چه برخورد زشتى است آيا نمى‏ خواهيد به امام خود و فرزند دختر پيامبرتان، لبيك گوييد؟ كجايند آن سخنوران «مضر» كه در هنگامه‏ هاى ديگر زبانشان بسى دراز است و هر وقت داد سخن بميان باشد همچون روباه، به نيرنگ و فريبكارى مى ‏پردازند. آيا از خشم خدا و ننگ و رسوايى اين كار، بيم نداريد. آنگاه رو به امام حسن (ع) كرده به حضرت گفت: خداوند موفقت بدارد و از نارواييها بدورت دارد و به آنچه كه انجام و فرجامش را انتظار دارى توفيقت دهد ما سخن ترا شنيديم و فرمانت را بجان گرفتيم و در آنچه را كه فرمان دادى و صلاح ديدى اطاعتت كرديم اينك من رهسپار اردوگاهم هر كس خوش دارد همراهى‏ ام كند و خود رهسپار شد و از مسجد بيرون آمد و بر چارپاى خود كه بر در مسجد سپرده شده بود سوار شد و به غلامش فرمان داد تا آنچه را كه لازم دارد به دنبالش بفرستد و خود راه «نخيلة» را پيش گرفت.

آنگاه قيس بن سعد بن عباده انصارى و معقل بن قيس الرياحى و زياد بن صعصعة التيمى برخاستند و به سرزنش مردم پرداختند و زبونى آنها را نكوهش كردند و آنان را به خارج- شدن، فراخواندند و با امام حسن نيز سخنانى از همان گونه كه عدى بن حاتم گفته بود سخن گفتند؛ امام به ايشان فرمود:

خداى شما را رحمت كند كه راست گفتيد و من همچنان شما را به نيت پاك، وفادارى و همراهى و محبت داشتن و بى‏ آلايشى مى‏ شناسم و خداى به شما جزاى نيك دهد.

حرکت به سوی نخیله:

آنگاه مردم رهسپار «نخيلة» شدند و هنگامى كه عده‏  گردآمده ‏ها تكميل گرديد امام حسن نيز به آنها پيوست و المغيرة بن نوفل ابن عبد المطلب را بجاى خود بر كوفه گذارد و فرمانش داد تا مردم را بر برانگيزاند و آنان را به خارج شدن و پيوستن به لشكريان، تشويق كند.
مورخين روايت مى‏ كنند كه همين‏كه لشكريان تكميل شدند امام حسن نيز در رأس آن قرار گرفت؛ برخى تعداد آن را به چهل هزار و برخى ديگر به شصت هزار و بيشتر، تخمين زده‏ اند. وقتى به دير عبد الرحمن رسيد سه شبانه روز در آنجا، اقامت گزيد و عبيد اللّه بن عباس را فراخواند و به وى فرمود: اى عموزاده من دوازده هزار تن از دلاوران عرب را همراهيت كرده ‏ام برخى مردان «مضر» نيز (در بين راه) به تو ملحق خواهند شد راه ساحلى را پيش گير تا بر فرات بگذرى و به «مسكن» رسى و از آنجا به استقبال معاويه روى. به آنها كه رسيدى آنان را بپذير و روى خوش نشانشان ده و به گرمى استقبالشان كن و بخود نزديكشان گردان كه آنها مورد اعتماد امير المؤمنين بوده‏ اند حال اگر با معاويه برخورد كردى او را به بند گير تا به تو برسم كه من، در پى تو مى‏ آيم و چنان كن كه همه روزه خبرت به من برسد.
همراه او دو تن از بهترين فرماندهان مسلمان در اخلاص و جهاد و فداكارى در راه خدا يعنى قيس بن سعد بن عبادة و سعيد بن قيس الهدائى را گسيل داشت و دستورش داد كه هيچ تصميمى بدون آنها نگيرد و در هر كارى، با آنان مشورت كند و به وى فرمود:

وقتى به معاويه رسيدى با او به جنگ نپرداز تا اينكه خود آغازگر جنگ باشد و اگر آسيبى ديدى قيس بن سعد در رأس قرار گيرد و اگر او نيز آسيبى ديد فرماندهى پس از وى بر عهده سعيد بن قيس باشد.

عبيد اللّه به همراه مردمى كه در رأسشان قرار داشت دشتها را پشت سر گذاشت و بالاخره به «فلوجه» و از آنجا به «مسكن» رسيد معاويه به آنجا رسيده بود عبيد اللّه بن عباس نيز در برابرش، جاى گرفت؛ روز بعد معاويه گروهى را براى شبيخون زدن بر لشكريان عبيد اللّه گسيل داشت كه در برابرش ايستادگى كردند و ناگزير به فرارش ساختند.

استفاده معاویه  از حریه نیرنگ و فریب برای شکست سپاه امام حسن علیه السلام

معاويه مطمئن شده بود كه امام حسن (ع) پس از آنكه تمامى امتيازهاى چشمگيرى را كه او طى نامه‏ هايش پيشنهاد كرده بود نپذيرفت تصميم به ادامه نبرد دارد او با الهام از طبيعتى كه با نيرنگ و فريب و دروغ و خيانت آميخته بود اطمينان داشت كه پايدارترين مردم و مصمم‏ترينشان و آنها كه از همه پرهيزكارترند نيز در معرض لغزش و در افتادن به طمع‏ورزى، و تسليم شدن در برابر حرص و آز خويشند لذا سياست خود رابر اساس وعده و وعيد و تطميع بنا نهاد و همواره مى‏ گفت: به خدا كه مطمئنا با دينار آنهايى را كه مورد اعتماد على (ع) هستند به خود مى‏ كشانم و آن قدر ميانشان پول تقسيم مى‏ كنم تا بالاخره دنياى من بر آخرت او فايق آيد. و بدين ترتيب موفق شده بود كه تعداد بزرگى از فرماندهان و لشكريان امير المؤمنين را به سوى خود كشاند و تنها فرماندهان و جنگجويان برگزيده ‏اى مانده بودند كه آنها نيز با توجه به كمى تعدادشان، نمى ‏توانستند كارى از پيش برند لذا امير المؤمنين على (ع) با وجودى كه از عواقب شوم حكميت آگاه بود و على رغم دشمنى و خصومتى كه اشعرى به او در دل مى‏ پروراند و خواب و خيالهاى شومى كه براى خلافتش داشت به حكميت تن داد و حكمى را كه اهل عراق برگزيده بودند پذيرفت. او- همچنانكه پيش از اين نيز گفتيم- خود را در برابر كار انجام ‏شده‏ اى يافت و دانست كه ادامه نبرد و نپذيرفتن حكميت، منجر به هلاك شدن و از بين رفتن گروه برگزيده يارانش و چه بسا كشته شدن او و پيروزى معاويه مى‏انجامد و در اين صورت معاويه مى ‏توانست بگويد كه على بن ابى طالب تن به حكم قرآن و رجوع به قرآن نداد و عاقبتش به جايى كه مى‏ بينيد رسيد و اين سخن را بسيارى، مى ‏پذيرفتند. بر اين اساس امير المؤمنين از ميان اين دو شر، (پذيرفتن حكميت يا ادامه نبرد) آن يكى را كه كمتر زيان داشت پذيرفت و تن به حكميت داد حكميت با همان نتيجه‏ اى كه در پى داشت نشان داد كه واقعا از ميان آن دو، كمتر زيان داشته است.
امام حسن (ع) نيز طى خلافت كوتاهى كه داشت همچون پدرش، آنگونه كه معاويه مى‏ كرد، ميان لشكريانش، پول نمى‏ ريخت و طمع‏كاران و سران را با پول، نمى‏ خريد و در راه حق، از باطل يارى نمى‏ گرفت بلكه از مردم خواست تا براى پيروزى حق و به انگيزه پاداش (اخروى) در كنارش به نبرد بپردازند و تنها اندكى از راست‏كرداران و وفاداران و دين داران پاسخش گفتند. وقتى معاويه گروهى از لشكريانش را به مصاف عبيد اللّه گسيل داشت مردم عراق با ناكامى مواجهش ساختند در پى بى‏ آن، شب هنگام معاويه طى نامه‏اى به عبيد اللّه، برايش نوشت كه: حسن، مرا به صلح فرا خوانده است و كارها را به من واگذارده حال اگر تو به فرمانم درآيى و پيش قدم شوى بهتر از آن است كه فردا، دنباله‏رو اين جريان گردى و اگر اكنون پاسخم گويى هزار هزار درهم به تو وامى‏گذارم كه نيمى از آن را اكنون و نيم ديگر را به هنگامى تسليمت مى‏ كنم كه وارد كوفه شوم.           

پیوستن عبیدالله به سپاه معاویه

بيشتر مورخين مدعى شده ‏اند كه عبيد اللّه به اتفاق چند هزار تن از همراهانش، وارد اردوگاه معاويه شد و او نيز به وعده‏ اش وفا كرد، مردم با دميدن صبح متوجه موضوع شدند؛ آنها منتظر بودند كه عبيد اللّه بر ايشان نماز صبح را بجاى آورد ولى او را نيافتند و بجاى او قيس بن سعد نماز گزارد و وقتى از جريان كار عبيد اللّه مطمئن شدند قيس به سخنرانى پرداخت و او را مورد نكوهش قرار داد و ايشان را به شكيبايى و استوارى فراخواند و به جنگ و نبرد با معاويه به هر قيمت دعوتشان كرد و آنها نيز پذيرفتند و او از منبر به زير آمد و به اتفاق ايشان به جنگ معاويه رفت او نيز با ارتش خود به فرماندهى بسر بن ارطاة با آنان روبرو شد و كسانى را به ميان ياران قيس فرستاد كه ندا در مى‏ دادند فرمانده ايشان عبيد اللّه نزد معاويه است و حسن بن على نيز با صلح موافقت كرده و براى چه خود را به كشتن مى‏ دهيد. در اينجا، مورخين مدعى شده ‏اند كه قيس به اهل عراق گفت: يكى از اين دو كار را برگزينيد يا بدون رهبر، به نبرد برخيزيد و يا تن به بيعت تباه كننده‏ اى دهيد و همگى پاسخش دادند كه ما بدون رهبر و پيشوا، مى‏ جنگيم سپس به سوى دشمن يورش بردند و طرفين نبرد سختى با هم داشتند كه به سود آنها پايان گرفت و «بسر بن ارطاة» به اتفاق همراهانش، شكست خورده و ناكام به اردوى خود بازگشت.

دلداری قیس بن سعد به بقیه سپاه امام حسن علیه السلام

و در روايت «مقاتل الطالبيين» آمده است كه قيس بن سعد، پس از آنكه نماز صبح را با مردم خواند براى لشكريان باقى مانده به سخنرانى پرداخت و به ايشان قوت قلب داد و به ثبات عزم و جهاد با معاويه، فراخواندشان. و از جمله چنين گفت: اين عبيد اللّه هم خودش و هم پدر و برادرش هرگز خيرشان به كسى نرسيده است پدرش كه عموى پيامبر بود همراه مشركين در بدر بود كه ابو اليسر كعب بن عمرو انصارى او را به اسارت گرفت و نزد پيامبر خدا (ص) آوردش و ايشان نيز از وى فديه گرفتند و ميان مسلمانان تقسيم كردند و پسرش عبد اللّه را نيز كه امير المؤمنين به كارگزارى بصره گمارده بود بيت المال را به سرقت برد و به مكه رفت و با آن كنيزكانى خريدارى كرد و گمان مى‏ كرد اين كار از سوى او و خانواده ‏ا ش رواست و خود او را نيز به- كارگزارى يمن گماشت و در مصاف با بسر بن ارطاة گريخت و دو فرزندش را به كشتن داد و اينك نيز مى‏بينيد كه چه ‏كار كرده است. اين سخنان وى، تأثير عميقى بر شنوندگان بجاى گذاشت و صدايشان از هر سو بلند شد كه: سپاس خداى را كه او را از ميان ما بيرون ساخت. و با وى پيمان بستند كه تا آخرين نفس، همراهش باشند.

گستره خیانت به سراسر سپاه امام حسن علیه السلام 

اين كار عبيد اللّه، از جمله عواملى بود كه به تشتت و از هم فروپاشى ارتش امام (حسن (ع)) انجاميد و باب زبونى خيانت و فرار جمعى آنان را بازگشود و اين براى سست عنصران و آنها كه داراى قلبهاى بيمارى بودند، به صورت بهانه‏اى در آمد چه عبيد اللّه پسر عموى امام بود و از هر كس ديگر، توقع بيشترى از او در يارى رساندن به امام و فداكارى در راه او مى‏رفت و از قديم گفته ‏اند كه:- وقتى نزديكانى كه تو از ايشانى، رهايت كنند عجب مدار از اينكه بيگانگان، ترا (به دشمن) تسليم كنند.
همچنانكه خيانت عبيد اللّه بن عباس در دل امام (ع) درد و غم جانكاهى بجاى گذارد زيرا اين اقدام وى راه را بر ديگران نيز گشود و همه طمع‏كاران و خائنين اهل عراق به همين كار او متوسل شدند و ياران معاويه در گستراندن جو رعب و وحشت از يك سو و ترغيب و تشويق از سوى ديگر در صفوف لشكريان، فعال شدند و از بكار بردن هيچ وسيله‏اى به سود معاويه فروگذار نكردند و حتى رؤساى قبيله «ربيعة» را كه در صفين و جاهاى ديگر دژ امير المؤمنين على (ع) بشمار مى‏آمدند نيز به سوى خود كشاندند. در اين رابطه خالد بن معمر يكى از سران برجسته اين قبيله، با معاويه مكاتبه كرد و خود به نمايندگى از سوى قبيله ربيعة، با وى بيعت كرد و به همين مناسبت بنا به ادعاى برخى مورخين، يكى از؟؟ شعراء خطاب به معاويه، سروده است:
- اى معاويه، خالد بن معمر را گرامى و بزرگ دار كه اگر خالد نبود تو نمى‏ توانستى حكومت كنى.
همچنانكه عثمان بن شرحبيل يكى از سران بنى تميم نيز با وى مكاتبه و بيعت كرد. خيانت به ميان همه رده‏ه اى لشكر و قبايل كوفه سرايت كرد. امام حسن همه اينها را درك مى ‏كرد و با ايشان درباره واقعيتهايى كه نبايد در برابرشان سكوت اختيار مى‏كرد لب به سخن گشود و فرمود: اى اهل كوفه، شما همان كسانى هستيد كه پدرم را وادار به جنگ و پذيرش حكميت كرديد و سپس با وى مخالفت كرديد و به اطلاع من رسيده كه بزرگان شما نزد معاويه رفته و با وى بيعت كرده‏اند حال ديگر مرا با شما كارى نيست و مرا نسبت به خودم و دينم، نفريبيد.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

افزودن دیدگاه جدید