منوی اصلی

شهید ثانی؛ زین العابدین ابن اسماعیل جزائری

شهید ثانی؛ زین العابدین ابن اسماعیل جزائری

امر آن جناب در علم و فضل و زهد و عبادت و تحقیق تبحر و جلالت قدر و کرامات بلکه در جمیع کمالات و فضائل اشهر از آنست که ذکر گردد.
صاحب روضات الجنات در وصف آن جناب گفته:نزدیک است که بوده باشد در تخلق به اخلاق تالی تلو معصوم علیه ‏السلام. 
آن بزرگوار در بعلبک اقامت نموده و در مذاهب خمسه درس می ‏فرمود وصیت عملش مشهور گردید مرجع انام و مفتی هر فرقه گردید و بعد از 5 سال به جبع برگشت و در بلد خویش به تدریس و تصنیف مشغول گردید. و نخستین مصنفات آن جناب روضه و آخرش روضه است که در مدت شش ماه و شش روز تالیف فرموده و از عجیب امر آن بزرگوار آن بود که قلم را که به دوات می ‏زد یکدفعه با آن بیست تا سی سطر می ‏نوشت آن وقت دیگر باره به مرکب می‏ زد. دو هزار عدد کتاب از آن جناب باقی ماند که دویست جلد از آنها به خط خودش بود. 
شبها که داخل می‏ شد حماری بر می‏ داشت و بیرون می ‏رفت و برای تامین مخارج عیال خویش هیزم نقل می‏ کرد و نماز صبح را در مسجد می‏ گذاشت و مشغول می ‏گردید به تدریس و بحث مانند دریایی بی پایان و غالب اوقات خائف و ترسان و از منافقان و دشمنان پنهان بود .
در سنه 965 دو نفر نزد شیخ به مرافعه آمدند شیخ به نفع یکی حکم فرمود. آن شخص محکوم علیه بر شیخ غضب کرد و نزد قاضی صیدا رفت و از شیخ سعایت کرد. قاضی کسی را به طلب شیخ فرستاد بعضی از اهل بلد گفتند که مدتی است شیخ مسافرت کرده است و شیخ در آن وقت از مردم کنار گرفته و مشغول تالیف شرح لمعه بود.
پس به خاطر شیخ گذشت که به حج مشرف شود.
پس در محمل روپوش دار که کسی او را نبیند و شناخته نشود به قصد حج حرکت کرد قاضی صیدا به سلطان نوشت که در بلاد شام مردی پیدا شده از اهل بدعت و خارج از مذاهب اربعه سنت. سلطان رستم پاشا را فرستاد، به طلب شیخ و گفت: او را زنده می ‏آوری تا با علمای اینجا مباحثه کند و علما بر مذهب او مطلع شوند تا آنچه مذهب ما اقتضا دارد بدان نحو با او عمل کنیم .
پس آن شخص آمد و از او استفسار نمود گفتند: او به مکه رفته است پس در طلب او روان شد و در اثنای راه مکه به او رسید آن جناب فرمود: با من باش تا من حج بجای آورم از آن پس هر چه می‏ خواهی بکن.
آن شخص راضی شد پس چون از حج فراغت یافت او را به روم (ترکیه فعلی) برد.
در روم شخصی به آن مامور گفت: که این چه کسی است که با توست؟
گفت: او مردی است از علماء شیعه امامیه که می‏ خواهم او را به نزد سلطان ببرم.
آن شخص گفت: تو در اثناء راه نسبت به او تقصیر خدمت کرده ‏ای و آزارش نموده ‏ای بترس از این که او به پادشاه از تو شکایت کند و یارانی هم در آنجا دارد آنها هم به او کمک می‏ نمایند پس باعث هلاک تو خواهد شد پس بهتر آن است که سرش را جدا کنی و به نزد سلطان ببری آن مامور ملعون در کنار دریا آن جناب را شهید کرد.
جماعتی از ترکمانان در آنجا بودند در آنشب دیدند که نورها از آسمان به آن مکان نزول می‏ نماید و بالا می ‏رود پس ترکمانها آن بدن طیب را در آن مکان مدفون ساختند و قبه ‏ای بر روی آن بنا کردند.
پس چون قاتل آن سر مبارک را به نزد سلطان رسانید. سلطان از کشتن او ناراحت شد گفت: من امر کرده بودم تو را که او را زنده بیاوری چرا او را کشتی؟ 
سید عبدالرحیم عباسی که با شیخ دوستی داشت سعی در قتل آن ملعون نمود پس سلطان او را کشت. (سید عبدالکریم  که از مریدان شهید بود و منصب مستوفی الممالک داشت وقتی شهادت شهید را شنید قلمدانش را در نزد سلطان به زمین انداخت و گفت: مرا از خدمت معاف دارید. سلطان گفت : چرا؟ عرض کرد شما مامور فرستادید که شیخ را زنده بیاورند و با او درباره مذهب مباحثه کنند مامورین تو رفته و سر او را آورده اند شاید روزی هم بدنیال من فرستادی مامور سر مرا برای تو آورد پس در این دولت خدمت صلاح نیست شاه از این حرف خوش آمد دستور داد مامورها که هفت نفر بودند کشتند.قصص العلماء،ص262) 
شیخ بهایی علیه الرحمه نقل کرده که خبر داد مرا پدرم که روزی وارد شدم بر شیخ خود شهید ثانی و او متفکر دیدم. سبب تفکر پرسیدم: فرمود:
ای برادر گمان می‏ کنم که من دومین شهید باشم زیرا که شب گذشته در خواب دیدم که سید مرتضی علم الهدی عده‏ ای از علمای امامیه را مهمان نموده چون من وارد شدم سید به من فرمود: ای فلان بنشین پهلوی شهید اول پس من در کنار شهید اول نشستم این خواب دلالت دارد که من شهید بعد از شهید اول خواهم بود. 
کرامات زیاد و ارزنده ‏ای از آن بزرگوار سرزده که مقام را گنجایش درج آنها نیست .
در روضات الجنات نوشته که آن بزرگوار در سفرش از دمشق به مصر، به منزل رمله که در آن جا مسجدی بود که در آن قبور بعضی از انبیاء بود رسید پس به قصد زیارت تشریف برد. چون شب بود و در مسجد قفل بود شیخ دست خود را بقفل گذاشت و کشید قفل باز شد. پس وارد شد و مشغول دعا و نماز گشت آن چنانکه قافله حرکت کرد و رفت و شیخ همچنان آن مکان مقدس را غنیمت شمرده به عبادت پروردگار عالم مشغول بود. 
پس از مدتی بلند شده آمده به شهر متوجه شد که قافله رفته و او جای مانده است. پس متحیر و سرگردان مانده بود که چه کار کند ناچار شروع کرد به راه رفتن با آنکه قدرت راه رفتن هم نداشت مقداری که راه رفت سخت خسته شد. پس در این هنگامی که زیاد ناراحت بود ناگهان دید مردی که سوار بر استری بود از راه رسید به شیخ گفت بیا با من سوار شو شیخ سوار شد. او مثل برق حرکت کرد چندان نکشید که به قافله رسید شیخ را پیاده کرد و گفت برو به همراهانت برس. شیخ می‏گوید من هر چه نگاه کردم که دوباره او را ببینم ممکنم نشد. (روضات الجنات،جلد سوم، ص357)

منبع: مردان علم در میدان عمل، سید نعمت الله حسینی، دفتر انتشارات اسلامی(وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم)، جلد 1.

 

افزودن دیدگاه جدید