منوی اصلی

شرح دعای عهد (قسمت بیست و ششم)

شرح دعای عهد (قسمت بیست و ششم)

 

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّينَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِينَ إِلَيْهِ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِهِ‏(وَ الْمُمْتَثِلِينَ لِأَوَامِرِهِ) وَ الْمُحَامِينَ عَنْهُ وَ السَّابِقِينَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ‏؛ خداوندا !بگردان مرا، از یاری کنندگان  او، و از اعانت کنندگان او، و از کسانی که دفع شر اعداء از او می کنند، و از کسانی که شتاب به سوی اومی کنند در برآوردن حاجتهای او،و از کسانی که فرمان بردارند ،مرفرمایشان او را ،و از کسانی که حمایت کننده اند از او،و از کسانی که پیشی گیرنده اند به سوی آنچه خواهش او است، و از کسانی که شهید می شوند ،در پیش روی او

و معنی قرار دادن خداوند آدمی را از این طوایف ،آن است که توفیق عطا فرماید و آدمی را از شر نفس و وسوسه شیطان حفظ فرماید،تاآنکه چون امام عجل الله فرجه- ظاهر شود،حجابی از مشاهده انوار او برای آدمی نماند. پس آدمی او را بشناسد و تصدیق او را نماید. و از جان و دل ناصر و عون او شود. و این صفات که در این فقرات است از او به ظهور رسد. و همین توفیق و حفظ است،حقیقت اعانت خداوند بنده را،در انجام آنچه در فقرات سابقه،تجدید عهد به آن را کرده.

بلی، در این جا توضیح چند مطلب ضرور است:

اول: آنکه آیا منشا این توفیق و اعانت چیست؟ و آیا امری است اختیاری بندگان ،یا بسته به مشیت خداوند است؟  و اگر بسته به مشیت است، چرا نصرت امام و سایر صفات مذکوره از همه کس مطلوب است؟با وجودی که منشا و سبب آن در دست خداوند است و خداوند خلق را در آن مختلف خواسته.

و جواب این سئوال این است که :منشا این توفیق، استعداد شخص است. برای آنکه موجب توفیق خداوند می شود. و منشا این استعداد،مرجع آن در آخر،ذات شخص است. و ذات دیگر معلل به امر دیگر نمی شود . زیرا که مرجع کل ذوات،مشی خداوند است، و مشیت خداوند از صفات و افعال اوست، که مرجع آنها کمالات و ذات اوست، که او را تغییر و تبدیل روا نیست. و همیشه بر یک نَهج بوده و خواهد بود. و نور او در مراتب غیر متناهیه ساری و جاری بوده و خواهد بود. و به هیج وجه حد و اندازه  و چون و چرا برای او نبوده و نخواهد بود. و از اینجا معلوم می شود که منشا مذکور اگرچه به اختیار ظاهری خلق نیست ،زیرا که همه خلق در ظاهر می خواهند که در اعلی مراتب وجود باشند، و لکن به اختیار حقیقی ایشان است . زیرا که استعداد ایشان از ایشان است. پس خارج از حد ایشان نیست،هر چند در فوق ایشان مشیت خداوند باشد،که چون رجوعش به کمال و ذات خداوند است،در آن ترکیبی و اختلافی فی نفسه نیست،هر چند در تحت آن اختلافات بسیار باشد. وآنچه مذکور شد که اگر منشا توفیق مشیت است،چرا صفات مذکوره از همه کس مطلوب است ،با وجودی که اختلاف خلق سبب اختلاف سبب است که خواست خدا باشد در مراتب خلق؟

جواب ان این است که: اسباب مقارنه مختلف است که در عین مراتب مختلفه باشد و الا در فوق جمیع مراتب،ترکیب و اختلافی  نیست. و از این جهت در آنجا جمیع صفات نیک از کل خلق مطلوب است ؛بلا فرقٍ بین مراتب(23)

بلی،امثال این فقرات مذکوره در این دعا، ادعا مراتب عالیه است که کانه شخص می گوید که: «چون  من مستعد افاضه این صفات هستم،خداوندا! این صفات را به من عطا فرما. و مرا از طوائف اصحاب این صفات بفرما.»

پس اگر فی الواقع،راست بگوید و مستعد باشد ،صادق است در این ادعا، و الا کاذب خواهد بود. و چون تاخیر فیض از مستعد جایز نیست ،زیرا که خدا کریم است و مقتضای او عطای فوری نسبت به هر مستعدی است. لهbا در صورت راست بودن ادعا، همین دعا عین توفیق و نصرت و عون امام و سایر صفات مذکوره است . زیرا که ایجاد و وجود همه در یک مرتبه است. ومحال است که سبب و مسبب از یکدیگر مفترق شوند. اگرچه سبب در سببیت ،اشرف و مسبب در مسببیت ،ادون از آن باشد.

و الحاصل: شخص همین که از روی صدق دعا کرد که :«خداوند! مرا از انصار و اعوان امام،مثلاًقرار فرما»، همین دعا عین نصرت و عون او خواهد بود. اگرچه در ظاهر هنوز امام ظاهر نشده باشد. ومحک امتحان که صادق و کاذب از آن مشخص شود در میان نیامده باشد. و نصرت و عون ظاهری به عمل نیامده باشد. و بر این مطلب شواهد کتاب و سنت بسیار است. و از این جهت است که در مقام زیارت شهداء کربلاء همین که گفتی :«یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَأَفُوزَ فَوزاً عَظیماً»، در صورتی که صادق در آن باشی، گویا در شهدا بوده ای و فیض شهادت را در یافته ای ، هر چند به سبب ظاهر در میانه تو و ایشان سالهای بسیار گذشته باشد.(24)

مطلب دویم: در بیان حقیقت حفظ حداوند است،بنده را، اش شر نفس و وسوسه شیطان ، در مقام اعانت او در حصول او صاف مذکوره.

بدان که حفظ خداوند،یکی از افعال و فیوض او است،که در هر قابلی به قدر استعداد و قابلیت او بروز و ظهور دارد.پس رجوع او در هر شخصی، به سوی مقدار اصل وجود و است، در هر مرتبه ای که باشد . و بنابراین باید در هر مرتبه نصیبی از آن باشد. و لکن به حسب اختلاف،مراتب مختلف است. به حدی که بعض مراتب را نسبت به مافوق آن،وجودی نیست. و از این جهت است که می گوئیم بعضی محفوظ می شوند و بعضی نمی شوند. و علی ای حال،حفظ در اینجا راجع به توفیق است که سابقاً شرح آن گذشت.

ولکن مقصود در اینجا، بیان حفظ از چیزی است که باعث حجاب بنده می شود؛ از تصدیق به امام زمان و اطاعت او، هر چند که توفیق به جای خود باشد. پس می گوییم که آن بسته به امور و اسباب ظاهره است ، که اسباب به طریقی برای آدمی مهیا شود، که محیصی (25)به واسطه آنها به جز تصدیق امام نباشد. و در این صورت اگر چه این اسباب ،مکافی (26) اسباب ظاهره طرف مقابل است، که به این واسطه هر یک از دو طرف ،محدود و منتهی به طرف مقابل می شود، و لکن چون طرف حق راجح است و آن را حقیقت واقعیه است ، بر خلاف طرف مقابل ، که باطل و مجوف و ناچیز است در جنب آن، لهذا منشا طرف حق ، رحمن خواهد بود و منشا طرف باطل، شیطان؛ که دیو باطل و ناچیز باشد ،خواهد بود. و نفس هم قریب به شیطان است در این معنی،زیرا که به معنی خودی است. و خودی هر چیزی ، در جنب وجود او،عدم و ناچیز است.

و الحاصل ؛اگرچه اصل حد و نهایت، دلیل نقص و عدم است و فرقی در این معنی فیما بین طرف حق و باطل نیست و لکن مرجع حق، حق و ثابت است و مرجع باطل،باطل و ناچیز است. و لهذا فرق فیما بین آنها از زمین تا آسمان است. و چون این را دانستی،پس بدان که:طرف حق که طرف وجود است ،روشن است و حقایق در آن مشهود و هویدا است و از این جهت حجابی در آن نیست. و بر عکس طرف باطل که طرف عدم است تاریک است،و حقایق در آن مخفی است . و از این جهت حجاب ظلمت و عدم در آن بسیار است. پس هر که موفق شد و اهل حق شد و تصدیق به امام بعد از ظهور او نمود. محجوب به چیزی نخواهد بود. و از این جهت در حفظ خدا خواهد بود ،از شر نفس و شیطان. و هر که موفق نشد و اهل باطل شد و تصدیق به امام نکرد ،محجوب به ظلمت و عدم شد. و از این جهت صادق است بر او که در حفظ خدا نیست و در خذلان خدا است.

باقی ماند«تحقیق حقیقت وسوسه شیطان» . و مراد از آن،ملاحظه امور حدودیه عدمیه است که تعبیر از ان به خیالات فاسده دنیویه می کنیم،که هر یک از آنها حجابی می شود از رویت حق و مشاهد ه آن و تصدیق به آن. و چون هر چه در سابق گفتیم از آنکه امثال  این دعاها،فی الحقیقه ادعا حصول در این مراتب است، دراین جا هم جاری است . و بنا براین صدق و کذب در اینجا هم یم آید. لهذا حصول حفظ هم به عین این ادعاست،در صورت صدق بر تقریری که سابقا گذشت ؛چنانکه واضح است.

مطلب سویم :در بیان مفردات این فقرات است:بدان که «انصار» و «اعوان» قریب یکدیگرند. لکن اول،اعم از ثانی است. زیرا که «نصرت»،مطلق یاری است، اگرچه به زبان و آروز و امید باشد. اما «عون»،ظاهر در فعلیت است.چنانکه انصار پیغمبر -صلی الله علیه و آله- را انصار می گفتند. ولکن در وقتی اعوان هم شدند که بالفعل یاری حضرت را در غزوات و نحوها کردند. و لکن مراد آنها در اینجا یک امر است، که مجرد اظهار اخلاص نزد امام باشد . که این یک امر موقوف بر ظهور آن حضرت نیست. بلکه در زمان غیبت هم متحقق است ،بنابر تحقیقی که سابقاً گذشت ، در مطلب اول. و بنابراین ذکر هر دو، تفنن و تکثیر ذکر است،به جهت تاثیر در قلب و رسوخ آن در ان و نحو آن.

و مراد از فقره «الذابین عنه» آن است که ؛

اگر آن حضرت، در زمان حیات من ظاهر می شود، من از کسانی خواهم بود که دفع شر اعداء از او می نمایند ، به جهادو نحو آن، و اگر آن حضرت در حیات من ظاهر نشود،من از کسانی هستم که دفع شر اعداء از او می نمایند ، به جهاد و نحو آن. و اگر آن حضرت در حیات من ظاهر نشود،من از کسانی هستم که دفع شر دشمنان دین او را می کنم،به حفظ قواعد اصول و فروغ آن و امضاء حدود آن،تا وقتی که زمان و اهل زمان مستعد خدمت او بشوند و او ظاهر شود. خواه من در حیات باشم یا نباشم. و در صورت نبودن حفظ من،ان قواعد را ،یا به تصنیف کتب است دراثبات امر او و ما یتعلق آنها، یا به ترتیب اطفال و عوام و سایر مردم است به محبت او و بعض دشمنان او. و یا غیر اینها از آنچه متصور شود.

و اما آنچه در این مقام، بسا هست که به ذهن خلجان می کند؛ که آن حضرت نباید محتاج به دفع دیگران باشد. زیرا که خود، سلطان مقتدر و خلیفه الله ،بلکه مظهر کمالات الله و ذات الله است.پس جواب از ان می توان گفت که:

اولاً - دعا اعم از حاجت آن بزرگوار است.

ثانیاً- ان بزرگوار هر چه باشد،بشر است و در عالم بشریت ،محتاج است. اگرچه در باطن فوق او تصور نشود.

ثالثاً- هر دعایی راجع به نفس دعای است . زیرا که از حد او تجاوز نمی کند .پس نقصی بر امام لازم نیست.

و رابعاً- اینها حکایت (28) از باطن و اظهار اخلاص است ،و الا امام اجل از همه اینهاست.

و خامساً -اینها حفظ حدود مُلکی است که خود امام ما را امر به آن کرده، و الا قطع نظر از این، نفع و سودی برای او ندارد. و بالجمله از این گونه تقریرات بسیار است،پس بحثی نیست.

و از اینجا،کلام در فقره دیگر که «الْمُسَارِعِينَ إِلَيْهِ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِهِ» باشد، معلوم می شود.

 و لکن این فقره اعم از سابقه است. زیرا که حاجت در دفع اعداء، یکی از افراد مطلق «حاجت» است.پس این فقره شامل انجام سایر مهمات آن حضرت هم می شود. مانند سعی در خدمات او در امور عادیه ،از معاملات و معاشرات و غیرها، حتی در باب امثال اکل و شرب و نوم و نحوها؛ زیرا که خدمت امام در هبر بابی- عقلاً - ممدوح و مستحسن است.چنانکه واضح است.

و اما فقره‏(وَ الْمُمْتَثِلِينَ لِأَوَامِرِهِ) ؛

پس مقصود از آن محتمل هست که اوامر تکلیفیه باشد. اگرچه تعلق به امور خود آن حضرت نداشته باشد . و لکن وقوع این فقره،فیما بین سابقه بر آن،

و فقره لا حقه از آن که « و المُحامینَ عَنه» باشد،

شاید قرینه بر اراده اوامری است که تعلق به امر خود آن حضرت دارد. و بنابراین مقصود از امتثال اوامر او،اطاعت فرمایشات او است، در هر چیزی که امر به آن فرماید. و علی هذا ذکر این فقره بعد از ذکر مسارعت در مطلق قضاء حوائج  آن حضرت، از قبیل ذکر خاص بعد از عام می شود، به جهت شدت اهتمام به خاص؛مثل« حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَىٰ»(29) و وجه شدت اهتمام در آن،امر آن حضرت است. چنان که واضح است . و اضافه اوامر به ضمیر راجع به آن بزرگوار هم،قرینه است بر اراده همین معنی. چنانکه انسب به این دعا هم اراده همان است.زیرا که این دعا تجدید عهد و اظهار اخلاص و خدمت خود ان حضرت است.چنانکه معلوم است.

و فقره «و المحُامین عَنهُ»:

اشاره به حفظ حدود مُلکی ان بزرگوار است،زیرا که از ماده «حمیت» است. و «حمیت» در حق، ممدوح و مستحسن است . اگرچه در باطل مذموم و قبیح باشد. و اگر مومنین ،حمیت در دین نداشته باشند،رفته رفته دین ازمیان می رود. و از این جهت امر به معروف و نهی از منکر بر همه کس واجب و لازم است. و با کوتاهی در آن انواع فسق و فجور در مردم ظاهر می شود. و باعث مفاسد لا تُعَدَّ و لاتُحصی در امور دین و دنیا می شود.اگرچه اصول حدود را عقلاً وجودی در نزد خدا نباشد. زیرا که منزه از کل حدود و نقایص است. و نسبت او به هر چیزی فی نفسه ،علی السوی است. اگرچه در حکمت تفاوت بسیار فیما بین مراتب و شوون خلق باشد.

و الحاصل، در عالم حکمت و مُلک،لا محاله حدود هست.پس حفظ انها بر مومنین لازم است. و حفظ آنها بدون حمیت و مداقه تمام،نمی شود.پس حمیت ،مطلوب و لازمه ایمان است،و نشان اخلاص است. و از این جهت است که در این فقره، آن را هم نشان اخلاص قرار داده اند . مثل سایر فقرات.

و آنچه می گویی:«السَّابِقِينَ إِلَى إِرَادَتِهِ»

اشاره به لزوم سبقت است بر همگنان در خدمت امام زمان و خداوند فرمود:«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ*أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»(30)

و مناسب این فقره با آنچه قبل از آن است، آن است که در فقرات سابقه ذکر شیعیان امام زمان شده. و معلوم است که ایشان همه در یک درجه و یک مرتبه نیستند. بلکه تفاضل دارند بعضی بر بعضی. زیرا که ایمان مراتب بسیار دارد. و هر که ایمان او اکمل باشد، بهتر از دیگران است. پس سبقت او را است، بر دیگران، پس در این دعا هم،ادمی خواهش آن مرتبه را باید بنماید. و لهذا بعد از خواهش آنکه:«خداوندا!مرا از مومنین به امام زمان کن»،مناسباست که ترقی کند و بگوید:«بلکه مرا از جمله سابقین ایشان کن،تا کمال قرب به سوی امام مرا حاصل شود.»

و اما جار و مجرور که؛ «إلی ارادته» باشد؛ پس آن اگرچه  مخصص عموم سبقت مطلقه است ،چنانکه در آِه مذکور است ،و لکن انسب به این دعا ،تخصیص است. زیرا که این دعا مختص به امام زمان است. پس مناسب  اظهار خصوصیات برای آن بزرگوار است و بس. و علی ای حال،مفقصود آن است که :«خداوندا! مرا بهترین اصحاب و اتباع و شیعیان و مطیعان امام فرما».

و بنابر قاعده ای که مکررا اشاره شده که امثال این دعاها،ادعای استعداد این مقامات است ، در اینجا خواندن این فقره، کمال جرات را می خواهد. زیرا که از هزار نفر،یک نفر از سابقین نمی شود. پس آدمی باید در این فقره ،ساعی در حصول کمال استعداد باشد، تا آنکه در این ادعا صادق باشد. و الا کاذب خواهد بود. و میزان صدق و کذب بعد از ظهور آن حضرت خواهد بود،که سابقین و غیر سابقین از یکدیگر ممتاز خواهند شد. والا همه کس ادعای سبقت را بسا هست که می کند.

و لفظ«إِلَى إِرَادَتِهِ»

اگرچه مصدر است و لکن موول به اسم مفعول است .یعنی الی «مُرادِه» . و مراد امام، اطاعت و فرمان برداری او و ایمان و تصدیق به او خواهد بود، برای روز قیامت کبری. یعنی مقصود او ترقی مردم است در معرفت و اطاعت او،تا آنکه مستعد فیوض بلانهایه قیامت کبری شوند. چنانکه مقصود از دنیا و آخرت است. و حکمت و مصلحت خلقت دنیا،در آخرت عاید خلایق می شود.

پس فی الحقیقه ؛امام نمی خواهد مگر نفع خود امام را، و الا او را مرادی و مقصودی به جهت خود نیست. و خود اجل از آن است که حاجت به اطاعت و معرفت مردم داشته باشد.

و آنچه گفتیم که مقصود او ترقی مردم است در معرفت و اطاعت او برای قیامت،اشاره است به آنکه تا مردم اطاعت و معرفت او را تحصیل نکنند ،درجه ای برای ایشان حاصل نمی شود که به ان قایل فیوض آخرت شوند. بلکه در حضیض مراتب عدمیه خود می مانند. و گویا هرگز به وجود نیامده اند. و به این واسطه قابل فیض نیستند. مانند عدم بحث بات (31) که قابل هیچ چیز نیست. و همین است سر آنکه کفار قابل هیچ فیضی نیستند. ابد الاباد مخلد در عذابند.

و آنچه می گوئی« وَ الْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ‏»

اشاره به آن است که مستشهدین اصحاب امام،بهترین ایشانند، زیرا که «مستشهد»، به معنی طلب کرده به جهت شهادت است. و «شهادت»؛ گواهی دادن  است. و تا گواه عادل نباشد، شهادت او مقبول نیست. و عادل؛ افضل افراد مردم است. پس« مستشهدین»، بهترین اصحاب امام  خواهند بود.  و از اینجا ،وجه  مناسبت این فقره، با فقره سابقه بر آن،معلوم شد. علاوه بر آن معلوم است که هر که سبقت به امر جهاد، مثلاً در خدمت امام کرد،زودتر از دیگران شهید می شود.

و بدان که شهادت در راه امام، بهترین چیزهاست. زیرا که دلیل کمال محبت و اخلاص در نزد اوست. و از این جهت است که همیشه مومنین،تمنای شهادت در راه خدا را می کنند. و عاقبت خیر را در آن می دانند. و بعد از ان دیگر خوف از چیزی ندارند. زیرا که دنیا و مافیها گذشته اند. و جمیع پرده ها و حجبات دنیا را از پیش نظر خود برداشته اند. و بالمعاینه جمال محبوب را مشاهده و ملاقات کرده اند.

پس هر که در این صفات نزدیک و مناسب ایشان بشود، اگرجه هنوز در حیات باشد، درجه و مرتبه او،قریب به ایشان است. بلکه اگر خود را به ایشان برساند، اگرچه جنگی نکرده باشد و زنده مانده باشد، داخل در حزب ایشان است. مانند بعضی از اصحاب مقرب پیغمبر -صلی الله علیه و آله - که در جنگ ها شهید نمی شدند و زنده می مانند. مانند حضرت امیرالمومنین - علیه السلام- و سلمان و ابوذر و اشباه ایشان. بلکه ممکن است که بعضی سبقت  بر شهیدان هم بکنند و داخل در انبیاء و صدیقین شوند. و لکن ایشان، فی الحقیقه ،سلطان و حجتند. مانند ایمرالمومنین - عیله السلام.

و کلام ما در رعیت و مطیعین است. پس در رعیت بهتر زا شهیدان  نیست. وآنچه شهیدان گواهی به ان می دهند. حقیت امام است. پس حقیت امام،به شهادت ایشان ثابت شود. چنانچه به سایر ادله و براهین هم ثابت شود. و این ثبوت در نزد مردم است. و الا امام خود حاجت به شهادت خود یا اصحاب ندارد.پس مردم باید از شهادت شهداء عبرت بگیرند. و به شهادت ایشان که موجب شفاعت ایشان است،هدایت یابند. زیرا که حقیقت شفاعت ،نجات دادن از هلاک است. و شهداء هم به گواهی خود نجات می دهند کمراهان را از مهلکه کفر و ضلالت.پس بین چقدر رفیع است ،مرتبه شهادت،که شفاعت قومی را می کند،از کفر و ضلالت.

بلی، باید فهمید که معنی خواهش شهادت در زمان حیات چیست؟ و بنابر قاعده ای که مکررا گذشته، که این گونه دعاها، ادعای انچه است که آدمی از خداوند خواهش می نماید،باید خواهش شهادت، ادعای استعداد شهادت فعلیه باشد. و حال آنکه آن، مستلزم شهادت بالفعل در زمان حیات است. و این اجتماع نقیضین است.

پس می گوئیم که شهادت را حقیقتی و ظاهری است. و ظاهر ان قبل از ظهور امام به ظهور نمی رسد. و لکن حقیقت آن بالفعل برای مدعی، در صورت صدق ادعا حاصل است. زیرا که حقیقت آن، چنانکه سابقاً گفتیم، کمال اخلاص و رفع حجبات و ملاقات محبوب است. پس ممکن است که در حال حیات هم برای  کسی حاصل شود. و منافات با حیات او ندارد. امیرالمومنین - علیه السلام- البته در زمان رسول - صلی الله علیه و آله- فیض شهادت را داشت. و الا فضایل شهدا او نبود. پس حقیقت ،منافی حیات ظاهری نیست. و هو المطلوب.

و بعد از آنکه از خداوند خواهش نمودی که مرا از انصار و اعوان و مطیعان و شهیدان در نزد امام فرما  ،می گوئی:


پی نوشتها:

(23)اینکه فیض حق متعال منوط به استعداد شخص است ،خلاف عقل و نقل است ؛ چنانچه در دعای معرروف «یا من اظهر الجمیل» می خوانیم: یا مبتدئا باالنعم قبل استحقاقها.( ای ابتدا کننده به نعمت،قبل از استحقاق آن) و دلیل عقلی آن، همان است که آن شاعر گفته:

ما نبودیم و تقاضامان نبود             لطف تو بر ما عنایتها فزود

و به این ترتیب گفته همان شاعر درست است که:

آن چنان دلها که بدشان ما و من

نعتشان شد «بل اشد قسوهً»

چاره آن دل عطای مبدلیست

داد او را قابلیت شرط نیست

بلکه شرط قابلیت داد اوست

داد،لب و قابلیت هست پوست

اینکه موسی را عصا ثعبان شده

همچو خورشیدی کفش درخشان شده

صد هزاران معجزات انبیاء

کان نگنجد در ضمیر و عقل ما

نیست از اسباب،تصریف خداست

نیست ها را قابلیت از کجاست

قابلی گر شرط قعل حق بدی

هیچ معدومی به هستی نامدی

سنتی بنهاد و اسباب و طرق

طالبان را زیر این ازرق تتق

بیشتر احوال بر سنت رود

گاه قدرت خارق سنت شود

سنت و عادت نهاده با مزه

باز کرده خرق عادت معجزه

بی سبب گر عز بما موصول نیست

قدرت از عزل سبب عزول نیست

ای گرفتار سبب بیرون مپر

لیک عزل آن  مسبب ظن مبر

هر چه خواهد آن مسبب آورد

قدرت مطلق سبب ها بر درد.

(24) آنچه در این بحث قابل ذکر است،ارزش و عملکرد «نیت» ،از نظر شرع مقدس می باشد. و اینکه «نیت» ،اساس عمل و ثمره آن است و لذا خدای متعال به لطف و کرمش،نیت خیر مومن را که موفق به عمل آن نشده ،به جای خود عمل ،قبول می فرماید.طالبین مدارک رجوع کنند به : بحارالانوار199/70 ح3 و 4؛ ص201 ح5،ص206ح19، و 20،ص209 ح30،ص211ح34.

(25)محیص:چاره و پناه

(26)مکافی: مساوی برابر، انچه با چیزی دیگر برابر گردد

(27) مجوف: میان تهی ،آنچه میانش خالی باشد

(28)اصل: حکایات به جای حکایت

(29)بقره،238.

(30)واقعه،10-11.

(31)بحث:ساده-خالص (فرهنگ عمید)بات:لاغر ،آنچه بر تواند خواست از نزاری(لغت نامه دهخدا)

منبع: مجله: موعودخرداد و تیرماه 1376، شماره3، نقل از سایت حوزه

متن و ترجمه دعای عهد، همراه با صوت و تصویر

قسمت اول قسمت یازدهم قسمت بیست و یکم قسمت سی و یکم
قسمت دوم قسمت دوازدهم قسمت بیست و دوم قسمت سی و دوم
قسمت سوم قسمت سیزدهم قسمت بیست و سوم قسمت سی و سوم
قسمت چهارم قسمت چهاردهم قسمت بیست و چهارم قسمت سی و چهارم
قسمت پنجم قسمت پانزدهم قسمت بیست و پنجم قسمت سی و پنجم
قسمت ششم قسمت شانزدهم قسمت بیست و ششم قسمت سی و ششم
قسمت هفتم قسمت هفدهم قسمت بیست و هفتم قسمت سی و هفتم
قسمت هشتم قسمت هجدهم قسمت بیست و هشتم قسمت سی و هشتم
قسمت نهم قسمت نوزدهم قسمت بیست و نهم قسمت سی و نهم
قسمت دهم قسمت بیستم قسمت سی ام -----------

 

افزودن دیدگاه جدید