منوی اصلی

امام حسن (ع) در دوره سه خليفه‏

امام حسن (ع) در دوره سه خليفه‏

خلافت ابوبکر

تاريخ چيز قابل توجهى از زندگى امام حسن (ع) در دوران خلافت ابو بكر، بميان نياورده زيرا در دوره كوتاه ابو بكر او كودك خردسالى بود و به هنگام وفات ابو بكر تنها ده سال داشته و البته على رغم چنين سنى، او از نقطه نظر انديشه و آگاهى و كارهايى كه مى‏ كرد و احساسى كه نسبت به اوضاع عمومى و روند آنها داشت در حد بيش از انتظار از همسن و سالهاى او بود به همين دليل و به دليل مشاهداتى كه از جد خود رسول گرامى داشت و نيز آنچه كه از آن حضرت درباره او و برادرش مسلمانان شنيده بودند از ارج و قدر و محبت بسيارى از سوى آنان برخوردار بود. او، طى خلافت عمر بن الخطاب، دوران كودكى را پشت سر گذارد و وارد دوران جوانى گرديد و باتفاق پدر از سياست و حكومت به تعليم مردم و روشنگرى و حل مشكلات آنها پرداخت.

خلافت عمر خطاب 

در آن هنگام كه عمر بن الخطاب در دومين سال خلافت خود و روزى كه غنايم از هر سوى به مدينه سرازير مى ‏شد مقرر داشت كه براى هر يك از مسلمانان سهمى بپردازد. براى كسانى كه با بدر همراه پيامبر (ص) جنگيده بودند پنج هزار درهم مقرر داشت و بنا به آنچه در تاريخ طبرى آمده است چهار تن از مسلمانان يعنى حسن، حسين، ابو ذر و سلمان فارسى را نيز در شمار اهل بدر آورد و براى ساير مسلمانان هر كدام بر حسب خود و موقعيتى كه در اسلام داشت، بهره مقرر كرد.
ابن عساكر در تاريخ سال پانزدهم (هجرت) اضافه مى‏ كند كه جامه ‏هايى با نقش و نگار يمن به عمر بن الخطاب رسيد آنها را ميان مسلمانان پخش كرد و حسن و حسين را فراموش نمود؛ به كارگزارش در يمن نوشت تا دو جامهَ برايش بفرستد تا آنها را به آن دو بدهد.

عدم شرکت امام حسن علیه السلام در جنگهای آن دوره 

مسلما آنها در زمان عمر بن الخطاب در جنگهاى اسلامى- على رغم اينكه در مناطق مختلف به اوج خود رسيده بود- و پيروزيهاى پياپى نصيب مى‏ شد و اموال و غنايم بسيارى از اينجا و آنجا به مدينه سرازير مى‏ شد، شركت نداشتند و طى دوره خليفه دوم، هيچ اقدامى از سوى امام حسن، صورت نپذيرفت حال آنكه در سالهاى آخر خلافت عمر، در آستانه بيست سالگى قرار داشتند و چنين سنى، لازمه ‏اش شركت در نبردها و جنگهايى بوده كه مسلمانان پير و جوان و سالخورده، در شركت كردن در آنها، بر يكديگر پيشى مى‏ گرفتند.شايد علت چنين امرى، خوددارى امير المؤمنين از دخالت در كارهاى حكومتى و زندگى سياسى بوده است.

بى‏ هيچ ترديدى، عدم شركت امام در جنگها و نبردها ناشى از شانه خالى كردن امام از اين وظيفه يا عافيت طلبى ايشان نبوده و همان گونه كه بيشتر مورخين و روايت گران معتقدند به اين دليل بوده

كه عمر بن الخطاب بنا به مصلحتهاى سياسى كه منافع خودش در آنها در نظر گرفته شده بود چيزى شبيه اقامت اجبارى را بر بسيارى از بزرگان صحابه، تحميل كرده بود و امام حسن نيز در كنار پدرش، خود را وقف خدمت به اسلام و نشر آموزه‏ هاى آن و حل مشكلات دشوارى كه براى مسلمانان پيش مى‏ آمد، كرده بود.

عمر بن خطاب و جانشین بعد از وی

هر از گاهى نيز عمر بن الخطاب اظهاراتى به اشاره يا كنايه بعمل مى ‏آورد كه اكثريت عظيم مسلمانان بر اين باور شده بودند كه عمر بن الخطاب پس از خود خلافت را به على بن ابى طالب واگذار خواهد كرد و همان گونه كه گفتيم شايد همين امر نيز علت ترور وى بوده است و همين احتمال نيز از سوى مردم داده مى‏ شد تا اينكه بالاخره به آن شكل فورماليته كه در واقع هيچ تفاوتى با انتصاب ندارد شورا علم شد و همچنانكه پيش از اين گفتيم امير المؤمنين با اينكه از نتيجه اين شورا كاملا آگاه بود بدان راه يافت تا همچنانكه از پاسخش به پرسش كسى كه علت عدم كناره‏ گيرى خود را (از اين بازيها- شورا) از وى پرسيده بود بر مى ‏آيد، نقشه و نيت آنان را، افشا سازد و امام حسن (ع) در اين ميان كنار پدرش بود تا در درد و رنجهايى كه از مبارزه‏جوييهاى حضرات تحمل مى‏كرد و او را به فراموشى سپرده بودند، با پدرش همدردى كند.
عمر بن الخطاب كه با مرگ دست و پنجه نرم مى‏ كرد به ياد مرده ‏ها افتاده بود و آرزو مى‏ كرد تا آنها زنده بودند تا خلافت مسلمانان را به ايشان واگذار كند و با زبان تأسف‏ بار و دردآلودى مى‏ گويد: اگر ابو عبيدة زنده بود او را پس از خود خليفه ‏مى‏ گرداندم زيرا امين اين امت است و اگر سالم غلام ابو حذيفة زنده بود او را پس از خود خليفه مى‏ گرداندم زيرا او عشق شديدى به خداى متعال داشت. او بر ابو عبيدة و سالم غلام ابو حذيفة تأسف مى‏ خورد زيرا به زعم او، با مرگشان، جاى خالى ‏اى پيدا شده كه بوسيله هيچ كس ديگر، پر نمى‏ گردد و على را ناديده مى‏ گرفت حال آنكه تا همين ديروز درباره‏اش مى‏ گفت كه او حق روشن و «محجة البيضاء» (راه راست) است و از كتاب خدا و سنت پيامبرش پا فراتر نمى‏ گذارد و به خدا سوگند مى‏ خورد كه اگر او نبود اسلام بر جا نمى‏ ماند حال آنكه خود پايين و بالا رفت و به ميان زنده‏ ها به جستجو پرداخت و تنها شش تن از مسلمانان را كه مدعى بود على (ع) نيز در ميان آنهاست، شايسته خلافت نيافت غافل از آنكه با اين كار در واقع به خودش كه براى پنج تن ديگر صفاتى بر مى‏شمارد كه نه تنها خلافت بلكه شايستگى ساده‏ترين كارها را نيز ندارند دروغ گفته و سخن خود را نقض كرده است.(1)

حضور امام حسن علیه السلام در نبرد آفریقا 

امام حسن به سن بيست سالگى و بيشتر رسيده بود و در ميان بزرگان مسلمان با ويژگيهاى برجسته و آگاهيهاى عميقى كه حقايق مسائل و دشواريها داشت، نمايان گشت و به اتفاق پدر، طعم تلخ چنان حرارتى را مى‏ چشد و با او تسليم قضاى محتوم مى‏ شود و به نفع اسلام خدمت مى‏ كنند و امام حسن بنا به آنچه در «العبر» ابن خلدون آمده است به سربازان مسلمانى پيوست كه به فرماندهى عبد اللّه بن نافع و برادرش عقبة در ارتشى كه ده هزار نفر مجاهد در خود جاى داده بود راهى افريقا بود؛ مسلمانان وجود نواده محبوب پيامبر ميان خود را به فال نيك گرفتند و آنچنان كه مورخين توصيف مى‏ كنند اين نبرد موفقيت‏ آميز و پيروز بود و امام حسن در حالى كه سرشار شادى بود و از اينكه اسلام در آن پاره از زمين گسترده شده بود نشانه خشنودى بر چهره ‏اش نشسته بود به شهر جد خود بازگشت.

حضور حسنین  علیه السلام در لشکر کشی به خراسان 

از روايت ابن خلدون چنين بر مى‏ آيد كه امام حسين نيز در آن نبرد با برادرش امام حسن، شركت داشت. همچنانكه در «تاريخ الامم و الملوك» درباره حوادث سال سى ‏ام هجرت آمده كه سعيد بن العاص به اتفاق حذيفة بن اليمان و گروهى از ياران پيامبر (ص) و حسن و حسين و عبد اللّه بن عباس به خراسان لشكركشى كرد و عبد اللّه بن- عامر نيز از بصره به اتفاق مجاهدين راه خراسان پيش گرفت و بر سعيد بن العاص پيشى گرفت و به ابر شهر رسيد و خبر آن به سعيد بن العاص رسيد؛ او نيز به «قومس» وارد شد با مردم آنجا، آنچنان كه در مورد نهاوند عمل كرده بود، مصالحه كرد. سعيد بن العاص به ‏اتفاق حسن و حسين در ادامه راه خود به جرجان رسيد كه در آنجا با صد هزار درهم با وى مصالحه كردند سپس بر «طميسة» از توابع طبرستان و صحادة از توابع جرجان (به تعبير طبرى) بر ساحل دريا يورش برد و نبرد سختى با مردم آنجا بعمل آوردند و مسلمانان نماز وحشت خواندند و بالاخره آنچنان كه ابن خلدون و ديگر مورخين اظهار داشته‏اند، مسلمانان در آن مناطق به پيروزى رسيدند.
در «الفتوحات الاسلامية» و منابع ديگر آمده است كه سعيد بن العاص در سال سى‏ام هجرى، طبرستان را مورد حمله قرار داد؛ قبلا و در دوره عمرو بن الخطاب «الاجهيد» با سويد بن مقرن بر سر مبلغى نقد، مصالحه كرده بود و در دوره عثمان و تقريبا پنج سال پس از به قدرت رسيدنش، ارتشى به فرماندهى سعيد بن العاص كه امام حسن و حسين و عبد اللّه- بن عباس و ديگر سرشناسان مهاجرين و انصار نيز در آن بودند به قصد آنجا، تجهيز كرد و آنها موفق شدند بر آنجا چيره گردند و پيروز شوند .
بيشتر روايات تأكيد دارند كه امام حسن و حسين در بيشتر فتوحات اسلامى شركت داشتند و نقش برجسته‏اى در نبردهايى كه ميان مسلمانان و غير مسلمانان جريان داشت، ايفا كردند. البته از على بن ابى طالب و فرزندانش نيز شگفت نيست كه همه امكانات و توان خود را در راه گسترش اسلام و اعتلاى كلمه آن، بسيج كنند و هنگامى هم كه حق خويش در خلافت را مطالبه مى‏ كردند آن نيز در واقع براى اسلام و به منظور گستراندن آن بود و حال كه اسلام در اين راه پيش مى‏رود دليلى نمى‏ بينند كه در راه اسلام به عنوان سرباز- حتى اگر مورد آزار و جفا قرار گيرند- در نيايند.
امير المؤمنين چندين بار فرموده بود: بخدا سوگند حال كه كار مسلمانان به كام است تن به سازش مى ‏دهم و خطايى جز بر شخص من نرفته است.

عثمان :

امام حسن در دوره خليفه سوم در كنار پدرش قرار داشت او در حالى كه ديگر جوان كاملى گرديده بود خالصا و مخلصا به مصلحت اسلام عمل مى‏ كرد و در پيشگيرى و رفع و رجوع فسادى كه سراپاى حكومت عثمان و اطرافيانش را كه اموال مردم را به غارت مى‏ بردند و به چپاول منابع مردم و دسترنج آنان و نيز دست‏ وپاگير ساختن علماء و بى‏ گناهان مى‏ پرداختند غرق خود ساخته بود با پدرش شركت مى ‏كرد.

اعتراض های مردمی  و مقابله با این اعتراضات 

سر و صدا و فرياد از هر سوى برخاست و در اين ميان فرياد ابو ذر- كه همچنان الگو و نمونه والايى ‏است كه هر رزمنده عليه ظلم و هر آن كس كه در پى اصلاح برآيد بدان اقتدا مى‏ كند نيز چيزى جز واكنش خشم توده‏ هايى نبود كه تسلط بى‏ سروپايى چون مروان بن الحكم و وليد بن عقبة و ابن ابى سرح و ديگر مروانيها و امويها را بر سرنوشت و مقدرات امت، تاب نمى ‏آوردند و مردم روزى بخود آمدند و متوجه شدند كه چيزى جز آنچه اسلام بنا كرده بود، پيش رويشان قرار دارد و مى‏ رود كه همه آثار آن، از ميان رود در اينجا به على (ع) و نخستين گروه مسلمان روى آوردند؛ آنها نزد عثمان آمدند و از وى خواستند تا نقطه پايانى بر رفتار و كردار اين از خدا بى‏ خبران و خرابكاران و زيرپاگذارندگان اخلاق و ارزش‏ها و حقوق مردم، بگذارد ولى او بجاى لبيك گفتن به نداى امام و ياران نيك پيامبر و رعايت و توجه به احساس توده‏ هاى مردمى كه در اينجا و آنجا صدايشان بلند شده بود، كليدهاى بيت المال را از زيد بن ارقم ستاند و به تهديد و ارعاب و وعده و وعيد روى آورد. ابن مسعود را مورد ضرب قرار داد و عمار بن ياسر را لگد زد و نوكرانش را تشويق و وادار كرد تا آن قدر او را مورد ضرب قرار دهند كه نزديك بود از پاى در آيد همين كار را با ابو ذر هم كرد و به اصلاح طلبان با قدرت و خشونت و آزار و شكنجه پاسخ گفت.

اخراج ابوذر از مدینه(1)

ابو ذر را از مدينه اخراج كرد و به بدترين شكلى و به زور او را به شام فرستاد تا در آنجا زير نظر كارگزارش معاوية بن ابى سفيان باشد اين صحابى بزرگوار در پايتخت شام با ريخت ‏وپاش و ولخرجى‏ها و اسرافهاى بسيارى نسبت به اموال مسلمانان و نيز پايمال شدن ارزشها و مقدسات (دينى) برخورد كرد و در آنجا نيز به همان سان كه در هر جا با ديدن ستم و فساد و طغيان عمل مى‏ك رد بى ‏ترس و واهمه ‏ا ى از تازيانه جلادها و قدرت و شوكت حكّام، صدايش را بلند كرد و عليه آن وضع فرياد برآورد؛ معاوية نيز ناگزير او را به مدينه بازگرداند. در اينجا بود كه عثمان، «ربذة» را براى او برگزيد تا در همان جا مسكن گزيند و همانجا، بميرد به آنجا تبعيدش كرد و مانع از آن گرديد كه مردم با او تماس پيدا كنند و به وداعش درآيند ولى امير المؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين و عمار ياسر و گروهى از صحابه بزرگوار، اراده خليفه را زير پا گذاردند و براى وداعش بيرون شدند. مروان سعى كرد با تبختر و غرور، مانع از تماس ابو ذر و وداع ‏كنندگانش شود و به شيوه فرماندهى كه بايد فرمان براند و رعيت از او فرمان برند، آنان را مورد خطاب قرار داد و به على (ع) گفت: آيا به اطلاع تو نرسيده كه امير المؤمنين عثمان از اينكه مردم ابو ذر را مشايعت كنند و همراهيش كنند بازداشته است؟
آنگاه رو به امام حسن (ع) كرد كه در چهره‏ اش از شيوه‏ هاى خشونت ‏آميز وددم نشانه ‏اى كه به بالاترين حد خود رسيده بود، خشم و نفرت هويدا بود و گفت: اى حسن، مگر نمى‏ دانى كه خليفه وداع كردن ابوذر و سخن گفتن با او را قدغن كرده حال اگر اين موضوع را نمى‏ دانستى بدان. امير المؤمنين اين برخورد او را تحمل نكرد و مركبش را كه سعى مى‏ كرد حايل مردم گرداند و راه را بوسيله آن ببندد، به یكسو راند و به او فرمود: كناره‏ گير كه خدا ترا به دوزخ رهسپار كند. مروان نيز گورش را گم كرد و به شكايت نزد عثمان رفت.

وادع امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوذر

امير المؤمنين نزد ابو ذر رفت و او را وداع گفت:

و طى سخنانى خطاب به او موضع خود را در برابر سلطه حاكم و نيز برخورد آن را با وى شخصا، معلوم گردانيد و همه گونه نبرد و مبارزه‏اى را كه ميان گروه متدين و پايبند آيينى كه تن به هيچ فشارى نمى ‏دهد و به حساب اسلام سازش نمى‏ كند و به هر قيمت، تحت تأثير فشارها و وعد و وعيدها قرار نمى‏ گيرد از يكسو و هيئت حاكمه بنى اميه‏ اى كه از قدرت براى تسلط بر مردم و بازگرداندن مظاهر جاهليت به همه اشكال آن، سوء استفاده كرده ‏اند از سوى ديگر را بر شمرد .

وداع امام حسن علیه السلام با ابوذر

امام حسن بن على (ع) نيز به او نزديك شد و با كلماتى برخاسته از درد و رنج و تأثرى كه از برخورد با ابو ذر و ديگر بزرگان صحابه او را وداع كرد و فرمود:

عمو جان اگر نه آن بود كه وداع‏ كننده بايد ساكت شود و وداع شونده بايد راه خود پيش گيرد سخنم را اگر چه با تأسف و درد، كوتاه مى‏ كنم و مى‏ گويمت كه حال كه اينان ترا نشانه گرفته ‏اند با ياد آوردن تهى بودن اين دنيا و سختى و خشونت آن، از دنيا دورى گزين و با اميد به آينده، شكيبايى پيشه كن تا بالاخره پيامبرت را ملاقات كنى و خداوند كه بهترين داوران است ميان تو و آنان، به داورى نشيند.

سخنان ابوذر به حسنین علیه السلام 

پس از آنكه امام حسين (ع) و ابن عباس و ديگر مشايعت كنندگان سخن گفتند ابو ذر رو به على و حسن و حسين عليهم السلام كرد و گفت: اى اهل بيت خداى شما را رحمت كند هرگاه شما را ببينم به ياد رسول خدا مى‏ افتم من در مدينه جز شما، اميد و جز دوريتان، ملالى ندارم من در حجاز بر معاويه گران آمدم همچنانكه در شام معاويه تاب تحملم نياورد و خوش نداشت كه در كنار برادران و پسر خاله ‏اش در كوفه و بصره باشم لذا مرا به جايى فرستاد كه جز خدا هيچ يار و ياور و پشتيبانى در آن ندارم به خدا سوگند كه من جز خدا، دوستى نمى‏ خواهم و جز از او، باكى ندارم.

پایان زندگی ابوذر 

و آن صحابى بزرگوار زندگى‏ خود را در سرزمينى كه جز خدا در آن يارى نداشت، به پايان رساند و سخن پيامبر در مورد او درست آمد كه:

اى ابو ذر تو به تنهايى در بيابانى زندگى مى‏ كنى و به خاك سپرده مى‏ شوى و به تنهايى، محشور مى‏ گردى.

مرگ عثمان 

مسلمانان از سياستهاى عثمان و ياران و عمالش به ستوه آمدند و همه تلاشهاى اصلاح طلبانه با شكست مواجه گرديد و آنها او را براى دين و دنياى خود خطرناك يافتند لذا از هر سوى، به سوى او گسيل شدند و خواستار اصلاح فساد وى و عمالش و يا كناره ‏گيرى از قدرت، گرديدند. امير المؤمنين و فرزندش امام حسن، نقش واسطه را ميان خليفه و هيئتهاى ارسالى شهرهاى مختلف به منظور اصلاح و پايان فسادى كه تاروپود دولت را فراگرفته بود، ايفا مى‏ كردند. آنها هرگاه به موفقيت نزديك مى ‏شدند و به راه حلهايى در جهت اصلاح كار و بازگرداندن شورشيان به ديار خود دست مى ‏يافتند مروان مى ‏آمد و همه رشته ‏ها را پنبه مى‏ كرد و موافقت نامه‏ هايى را كه ميان شورشيان و خليفه بسته مى‏ شد و راه ‏حلهاى نتيجه‏ گيرى شده را خنثى مى‏ ساخت تا بالاخره، اوضاع به وخامت گراييد و شورشيان با تحريك بانو عايشه و طلحة و زبير، بر او يورش بردند و همچنانكه بيشتر روايات تأكيد دارند عايشه به ايشان گفت: نعثل را بكشيد كه كفر ورزيده است و در حالى كه پيراهن پيامبر خدا (ص) را در برابر مسلمانان گرفته بود با صدايى كه به گوش همه برسد مى‏ گفت: اين پيراهن پيامبر خداست كه هنوز كهنه نشده ولى عثمان سنت او را كهنه كرده و زير پا نهاده است و همچنانكه منابع موثق تأكيد دارند طلحة نيز در بر انگيختن مردم عليه عثمان، نقش خود را ايفا كرد و حتى با مردم همراهى كرد و رسيدن آنان را به خانه‏ اش براى كشتن او، تدارك ديد و عملى ساخت در حالى كه امير المؤمنين طبق ادعاى راويان، فرزندش حسن و حسين را به منظور دفاع از عثمان در برابر شورشيان، گسيل داشت و هنگامى كه خبر كشته شدن عثمان به گوش ايشان رسيد با شتاب به خانه‏اش آمد و فرزندان خود و آنها را كه در خانه بودند با لحن خشونت‏آميزى، مورد ملامت و سرزنش قرار داد.
در روايت ابن كثير آمده كه حسن بن على (ع) در حالى كه به دفاع از وى [عثمان‏] مى‏ پرداخت دچار جراحاتى گرديد؛ ابن كثير در البداية و النهاية خود به نقل از المدائنى و الزبير بن بكار ادامه مى ‏دهد كه على (ع) آنچنان بر عثمان گريه كرد كه مردم گمان بردند كه او نيز به وى ملحق خواهد شد و اينكه او فرموده است: روزى كه عثمان كشته شد عقل از سرم پريد و بسيارى از اين روايات هست كه در دوران امويها، وضع‏ شده ‏اند.
آنچه ترديدى در آن نيست امير المؤمنين نيز همچون ديگر بزرگان صحابه، از اقدامات و تصرفات عثمان و ياران و اطرافيانش به ستوه آمده بود ولى با اين حال چنين نبود كه به كشتن وى راضى باشد و مردم را به اين كار تشويق كند بلكه برخورد درست و شرافتمندانه‏ اى با وى داشت و از عثمان مى‏ خواست كه سياستى در جهت دين و اسلام اتخاذ كند و كردار اطرافيان و خويشانش را كه در ولخرجى و انجام كارهاى زشت، زياده‏روى مى‏كردند، كنترل كند و از شورشيان خواست كه قيامشان جنبه، دشمنى و انتقام‏جويى (فردى) بخود نگيرد و در مراحل نخستين وساطت خود مى‏ رفت تا با موفقيت نبرد موجود ميان طرفين را به گونه‏اى كه حق هر طرف محفوظ بماند، كنترل كند ولى مروان بن الحكم همه رشته‏ه اى امام را پنبه مى‏ كرد و مساعى او را با شكست مواجه مى‏ ساخت و امام تا آخرين لحظه، اميد داشت كه عثمان برخورد درستى پيش گيرد تا او بتواند اوضاع را در چارچوب احكام الهى، چاره‏ جويى نمايد.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

افزودن دیدگاه جدید