منوی اصلی

امام حسن (ع) پس از وفات پدر

امام حسن (ع) پس از وفات پدر

در روايت ابو الفرج در «مقاتل الطالبيين» و جاهاى ديگر آمده است كه وقتى امام حسن (ع) فرمان به كشتن ابن ملجم داد به وى گفت: آيا می شود اندكى مهلتم دهى و عهد و پيمانم بگيرى كه پس از آنكه به شام رفته و ببينيم كه دوستم با معاويه چه‏ كار كرده و اگر او را نكشته است من بكشم، بازگردم و دست در دستت بگذارم تا حكم خود را در مورد من به اجرا درآورى؟ امام حسن به او گفت: هيهات كه چنين كنم تو پيش از آنكه فرصت نوشيدن آب خنك داشته باشى روحت را به جهنم خواهم فرستاد. آنگاه همچنانكه امير المؤمنين سفارشش كرده بود با يك ضربه شمشير، او را از پاى در آورد.در برخى روايات آمده كه مردم او را از دستش گرفتند و با شمشيرهاى خود پاره- پاره كردند و سپس لاشه‏ اش را در آتش سوزاندند. 

نخستین حضور امام حسن علیه السلام پس از شهادت امام علی علیه السلام

پس از پايان گرفتن اين كار، صبح همان روز انبوه بسيارى از مردم كوفه كه مسجد با همه وسعتى كه داشت از آنها پر شده بود به حضور امام حسن (ع) رسيدند و او همان جايى كه امير المؤمنين می ايستاد در حالى كه سران انصار و مهاجرينى كه باقى مانده بودند به گردش جمع شده بودند به سخنرانى ايستاد و سخنان خود را با مصيبتى كه همه مسلمانان را در غم و اندوه گذارد آغاز كرد و پس از آنكه خداى را ستايش كرد و بر محمد و آل او درود فرستاد فرمود:

در اين شب، كسى به شهادت رسيد كه از همه پيشينيان پيشى گرفته بود و هيچ كس پس از وى به پاى او نمى ‏رسد او همراه پيامبر خدا به جهاد می پرداخت و به جان، پاسش می داشت و به هركجا كه پيامبر خدا روانه‏ اش می كرد جبراييل در سمت راست و ميكاييل‏ در سمت چپش بودند و تنها هنگامى بازمى‏ گشت كه خداوند فتحى به دست او نصيب گرداند. او در همان شبى بدرود زندگى گفت كه عيسى بن مريم به آسمان پرواز كرد و يوشع بن نون جانشين موسى (ع)، جان سپرد و جز هفتصد درهم كه تصميم داشت با آن براى خانواده ‏اش نوكرى خريدارى كند پشيزى در اين دنيا، بجاى نگذاشت كه به من دستور داده بود آنها را به بيت المال بازگردانم.

آنگاه پدرش و درد و رنجهايى كه در زندگى كشيده بود در نظرش آمد و سخنانش به گريه آميخت و همه كسانى را كه در اطرافش بودند به گريه و زارى انداخت بطورى كه صداى شيون و زارى از هر سوى كوفه برخاست و پس از آنكه مردم آرام گرفتند به سخن خود بازگشت و فرمود: اى مردم آنكه مرا شناخته كه شناخته است و آنكه نمى‏ شناسد بداند كه من حسن بن على، فرزند نبى و وصى هستم فرزند بشارت دهنده هشدار دهنده و دعوتگر به خدا به اذن اويم من فرزند چراغ فروزان و فرزند اهل بيتى هستم كه جبرئيل بر ما فرود می آمد و از آنجايى كه ما بوديم، برمى‏خاست. من از خاندان و اهل بيتى هستم كه خداوند هر گونه پلشتى و زشتى را از ايشان زدود و پاك و منزهشان ساخت و دوستى با آنان را بر هر مسلمانى، واجب گرداند و در كتاب خود فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً» (بگو من از شما اجر رسالت جز اين نمى‏ خواهم كه مودت و محبت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد و هر كه كار نيكو انجام دهد ما بر نيكى‏اش بيفزاييم) و انجام كار نيكو، محبت و دوستى با ما اهل بيت است.

ستایش امام علی علیه السلام از زبان امام حسن علیه السلام 

سخنرانى امام براى نخستين بار پس از وفات پدرش، شامل ستايش راد مرد بزرگى بود كه كشته شدن او سرتاسر جهان اسلام را به لرزه در آورد. او به شيوه‏ اى جز آنچه كه در ستايش و ستودن بزرگان تاريخ متداول است او را ستود و با اين سخن، همه ويژگيها و برجستگيهاى او را خلاصه كرد:

هيچ يك از پيشينيان در هيچ كارى بر وى پيشى نگرفته‏ اند و هيچ‏كدام از آنها كه پس از وى می آيند نيز به پايش نمى ‏رسند در حالى كه در كنار پيامبر به جهاد می پرداخت كه جبرئيل در سمت راست و ميكاييل در سمت چپش قرار داشتند. 

معرفی امام حسن علیه السلام از زبان خودش

او با چنين كلمات قصارى، همه ويژگيهاى او را به عنوان انسانى كه در تمامى مراحل تاريخ كسى ياراى برابرى با وى در هيچ جنبه‏ اى ندارد، گرد آورد.و هنگامى كه به سخن گفتن از خود پرداخت مردم را به بيعت با خود فرا خواند آن هم به اين شيوه كه هيچ عذرى براى كسى، بجاى نمى‏ گذارد فرمود:

من فرزند پيامبرى هستم كه به خداى دعوت می كرد و چراغ فروزان بود،من از اهل بيتى هستم كه خدا هر پلشتى و زشتى را از ايشان دور ساخت و پاك و منزه‏ شان گرداند و اطاعت و محبت آنها را بر هر زن و مرد مسلمان واجب گرداند.و كسى كه خداوند او را از هر زشتى و آلودگى منزه گردانده و پاكش ساخته است و محبت و طاعتش را بر همه مردم واجب گردانده ناگزير داراى همه صفات و ويژگيهاى برجسته و مثبت هست و چه كسى از آنها كه همه اين فضايل را در خود جمع دارند- و در آن روز كسى جز او و برادرش امام حسين (ع) هيچ كس ديگر از اين نعمت الهى برخوردار نبود- شايستگى و لياقت خلافت دارد؟

بیعت با امام حسن علیه السلام 

وقتى سخنان امام پايان يافت عبيد اللّه بن عباس و به روايتى عبد اللّه برخاست و مردم را به بيعت وى دعوت كرد و گفت: اى مردم اين فرزند پيامبر و وصى امام شماست با او بيعت كنيد. مردم نيز به اين دعوت مبارك، پاسخ گفتند و خشنودى و فرمانبرى خود را اعلام كرده گفتند: چه كسى به ما محبوبتر و حقش بر ما واجب‏تر و چه كسى از او شايستگى بيشترى به خلافت و بيعت دارد. نخستين كسى كه براى بيعت قدم پيش گذارد قيس بن سعد بن عبادة الانصارى بود كه به او گفت: دستت را بده تا بر كتاب خدا و سنت پيامبرش و نبرد با آنها كه كشتنشان رواست، با تو بيعت كنم. امام (ع) با مهر و محبت رو به او كرده فرمود: بيعت بر كتاب خدا و سنت پيامبرش خود اين شرط را منتفى می سازند زيرا همه چيز در آنها روشن گشته و هر دو (كتاب خدا و سنت) همچنانكه به نماز و روزه و زكات و ديگر واجبات فرمان می دهند به نبرد با مفسدان و ستمكاران متجاوزان به رحمت الهى، را نيز فرمان می دهد.
مردم در بيعت با حضرت بر يكديگر پيشى می گرفتند بيعت با او در كوفه و بصره انجام گرفت. اهالى حجاز و يمن و فارس و ساير مناطقى كه با پدرش بيعت كرده و به او ارادت داشتند نيز با وى بيعت كردند.
مورخين متفق القولند كه خلافت او از صبح همان روزى كه امير المؤمنين بخاك سپرده شد، آغاز گرديد و هنگامى كه خبر بيعت به معاويه و يارانش رسيد با همه توان و همه گونه فريب و نيرنگ به كوشش پرداختند تا چوب لاى چرخش گذارند و مردم را عليه وى بشورانند.
در شرح نهج البلاغة و مقاتل الطالبين و منابع ديگر آمده است كه مردى از «حمير» را به كوفه و مرد ديگرى از بنى عبد الغنى را به بصره مخفيانه گسيل كرد كه دستگير و كشته شدند. امام حسن (ع) به معاويه نوشت كه: اما بعد تو مخفيانه كسانى را نزد من روانه كردى مثل اينكه از درگيرى خوشت می آيد پس به يارى خدا منتظر آن باش.
به اطلاعم رسانده ‏اند كه تو به چيزى دل خوش و شاد گشته ‏اى كه هيچ عاقلى بدان شاد نمى‏ گردد و مثال تو در اين مورد، همانى است كه در اين شعر آمده است:
- ما در رابطه با كسى كه از ميان ما بميرد چنان نيستيم كه به گريه و زارى بپردازد و جان نثارش كند-

بگو به آنكه بر خلاف كسى كه رفته، باقى می ماند كه آماده ديگرى چون آن باش كه گويا ترا خوشم آمده است.

و عبد اللّه بن عباس نيز از بصره به معاويه نوشت كه: تو با گسيل داشتن پنهانى يكى از بنى عبد الغنى با سوء استفاده از اوضاع بنا به گفته امية بن الصلت (شاعر) همان چيزى را می خواستى كه به وسيله حزب يمنى (يكى از دو حزب اعراب در جاهليت و اسلام) بدست آوردى:
- به جان خودت سوگند كه من و طارق الخزاعى مانند ميشى كه با جان كندن با مرگ دست و پنجه نرم می كند-

بر پاهاى (ميش) كاردى وارد آورد كه بر اثر آن از آخر شب، جان مى ‏كند.
- از گروهى دوستان خود كه بر اثر گرفتارى در يكى از روزهاى دشوار هلاك شدند، شاد گشتى.
و معاويه طى نامه‏ اى در پاسخش نوشت كه: اما بعد، حسن بن على (ع) نيز چيزى شبيه آنچه تو نوشته‏ اى برايم نوشت و با بدگمانى و سوء ظن چيزى را مطرح كرده كه اطلاعى از آن ندارم و تو در مثال آوردن خود و من، به خطا رفته‏اى حال بدان كه مثال ما همانى است كه طارق الخزاعى در پاسخ امية طى اين اشعار، گفته است:
- به خدا سوگند كه نمى‏ دانم و من راست مى ‏گويم كه برايم دشوار است كه بدانم به چه دليل اين همه به من بدگمان است.
- حتى اگر آدم سركشى هلاك گردد يا بنى لحيان را شرى وارد آيد و خشمگين شوند، به خشم درمى ‏آيم.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة می نويسد: عبد اللّه بن عباس طى نامه ‏اى به امام حسن از بصره، او را به جنگ معاويه تشويق مى ‏كند. در نامه آمده است: اما بعد مسلمانان كار خويش را پس از پدرت به تو سپردند پس تو نيز آماده جنگ شو و با دشمنت مبارزه كن و با يارانت رابطه نزديكترى برقرار كن و آنان را كه مورد بدگمانى‏ات قرار دارند به بهايى كه خود را گم نكنند، به سوى خود جلب كن.
و در روايت ديگرى كه شايد از اولى درستتر هم باشد آمده است كسانى را كه به آنها بدگمانى به بهايى به سوى خود جلب كن دينت آسيب و خللى نبيند و آنهايى كه صاحب مقام و موقعيتى هستند بحال خود بگذار تا كه نظر مثبت افراد عشيره آنها را بخود جلب كنى و مردم همه با هم باشند چرا كه برخى از آنچه كه مردم خوش ندارند- به شرطى كه از حق تجاوز نكند- ولى عواقب آن منجر به ظهور عدل و عزت دين می شود از بسيارى از آنچه كه مردم خوش دارند ولى عواقب آن به پيدايى ستم و خوارى مؤمنان و عزت نابكاران منتهى می شود بهتر است و در اين رهگذر به آنچه كه از خداوندان خرد رسيده اقتدا كن كه گفته‏ اند: دروغ گفتن روا نباشد مگر در جنگ يا آشتى مردم با يكديگر، و جنگ خود نيرنگ است و در اين كار تا آنجا كه حقى را باطل نكنى دستت باز است.
و افزود: پدر تو از اين جهت مردم را به سمت معاويه سوق داد كه در تقسيم غنايم و بخششى كه به آنها داشت همه را يكسان می ديد و اين كار بر آنها گران می آمد و بدان كه تو با كسى می جنگى كه در آغاز اسلام آن قدر با خدا و رسول به جنگ پرداخت تا بالاخره راه خدا پيروز شد و وقتى چنين شد و شرك از ميان رفت و دين عزت يافت، ظاهرا ايمان آوردند و در حالى قرآن می خواندند كه آيات آن را مورد مسخره قرار می دادند و در حالى به نماز می ايستادند كه بر ايشان دشوار می نمود و در حالى فرايض را بجاى می آوردند كه در باطن، از آن نفرت داشتند.
و هنگامى كه دريافتند جز پرهيزكاران و نيكان، عزتى نمى‏ يابند خود را در آن شكل درآوردند تا مسلمانان به آنها خوشبين شوند و آن قدر به اين (تظاهر و ريا كارى) ادامه دادند تا بالاخره امانت‏دارشان گشتند و مؤمنان آنان را به خدا واگذاشتند و گفتند اگر واقعا راست گفته باشند برادران دينى ما هستند و اگر دروغ گفته باشند بهره‏ا ى نبرده و در زمره زيانكارانند و اينان و فرزندانشان و امثال آنها در كار خود موفق شدند و به خدا كه طول عمرشان نيز تنها بر غفلتشان افزود و اهل دين تنها نفرتشان از ايشان بيشتر گرديد پس با آنان به نبرد برخيز و زبونى و خوارى در اين راه روا مدار چه پدرت على خود به حكميت تن در نداد ولى ناگزير بدين كار شد و آنها اگر عادلانه قضاوت و داورى می كردند می دانستند كه او از همه سزاوارتر است ولى وقتى بنا به‏
هواى نفس خود به داورى پرداختند به آنچه بدان پايبند بود بازگشت تا اينكه بالاخره اجلش فرا رسيد و تا آخرين نفس، از حق خود كه به آن سزاوارى، عقب منشين؛ و السلام.

عبد اللّه بن عباس در اين نامه مسأله نبرد ميان بنى اميه و على بن ابى طالب و نيز دلايلى كه منجر به شكست امام و پيروزى معاويه در نيل به نقشه‏ هايى كه داشت را مطرح كرد و تصوير روشنى از برخورد امويها با اسلام از همان دم كه سپيده اسلام دميد تا آنگاه كه ناگزير بدان تن دادند و در حالى كه در باطن شرك و الحاد مى ‏ورزيدند، به لباس پاكان در آمدند، ارائه داد. آنها على رغم اينكه پوشش اسلام به تن داشتند و قرآن می خواندند و نماز بجاى می گزاردند و چهره صالحان بخود گرفتند و هر از گاهى، رفتار و كردارى از ايشان سر می زد كه بر شرك و الحاد و كينه‏ شان بر اسلام، گواهى می داد.
راويان آنچنان كه در مروج الذهب مسعودى و جلد دوم شرح نهج البلاغه آمده است چنين مواردى را از معاويه نيز كه از همه آنها منافقتر و نيرنگ‏ كارتر بود نقل كرده اند چه از مطرف بن المغيرة بن شعبه روايت شده كه او گفته است: من به اتفاق پدرم نزد معاويه رفتيم؛ پدرم هميشه پيش او می رفت و با وى به گفتگو می نشست آنگاه برمى‏ گشت و از معاويه و خرد او ياد می كرد و از آنچه در وى ديگر بود اظهار شگفتى می كرد ولى با وجود اين در يكى از اين شبها، لب به شام نزد و خيلى ناراحت بود يك ساعتى صبر كردم گمانم اين بود كه چيزى از ما سر زده و او را ناراحت كرده است، آنگاه به او گفتم: پدر چرا از اول شب تا حالا، به نظر ناراحت می آيى؟ گفت: فرزندم من از نزد نابكارترين مردم مى ‏آيم. به او گفتم: چطور؟ گفت: با معاويه خلوت كرده بودم به او گفتم اى امير المؤمنين اينك به آرزوى خود رسيده ‏اى حال اگر عدالت نشان دهى و نيكويى كنى، خود را بزرگ ساخته ‏اى و نظرى هم به برادرانت از بنى هاشم داشته باشى و آنان را مورد تفقد قرار دهى به خدا سوگند كه ديگر چيزى كه از آن بترسيم، در ايشان نمى‏ بينيم. در پاسخم گفت: هرگز هرگز به برادر «تيم» هم ميدان داده شد و هر چه دلش خواست انجام داد ولى به خدا همين‏كه او مرد يادش نيز با وى به گور رفت و همه آن را به حساب ابو بكر می گذاردند؛ پس از آن به برادر «عدى» نيز ميدان داده شد و به مدت ده سال هر چه دلش خواست انجام داد ولى به خدا همين‏كه هلاك شد ياد او نيز از ميان رفت مگر آنكه همه آن را به حساب عمر بن الخطاب می گذاردند و در مورد برادر خودمان عثمان بن عفان نيز با وجودى كه هيچ كس بزرگوارى او را نداشت ديديد كه چه معامله‏ اى با او شد و به خدا كه همين‏كه هلاك شد يادش ونيز كارهايى كه كرده بود از يادها برفت. و برادران هاشم نيز روانه پنج بار فرياد برمى ‏آورند اشهد ان محمدا رسول اللّه حال بگو ببينيم مادر بخطا ديگر چه كار مانده است كه آنها بكنند مگر آنكه ما را به گور كنند «1».

اقدامات امام حسن علیه السلام :

1.ابقاء کارگزاران در پست های خود

در هر صورت امام حسن پس از پدر زمام امور را بدست گرفت و در آن فضاى سرشار فتنه و توطئه بهترين كارهايى را كه مى ‏شد انجام داد، كارگزاران را در پستهاى خود ابقا كرد و آنان را به عدل و نيكى و دشمنى با زشتى و نابكارى، سفارش كرد و راه و شيوه پدر را ادامه داد و در همه حالتهايى كه داشت طى خلافت كوتاه خود و پيش و پس از آن در سياست و سيرت خود ادامه جد بزرگوارش محمد مصطفى و پدر گراميش على مرتضى (ع)، بود.
و على رغم اينكه معاويه و كفر و الحاد و دشمنى خاندان او را با محمد و رسالت وى و نيز كوشش آنها را براى احياى همه گونه ‏هاى جاهليت را خود مى ‏شناخت با وجود اين تنها هنگامى به او اعلان جنگ داد كه پشت سر هم برايش نامه نوشت و او را به وحدت و اتفاق مسلمين فرا خوانده بود تا ديگر هيچ كس عذر و بهانه‏ اى براى سرپيچى از وى نداشته باشد او از جمله نامه‏ه ايى كه نوشت، نامه زير را بوسيله دو نفر از اهل كوفه برايش ارسال داشت:

2.نامه امام حسن علیه السلام به معاویه 

و از حسن بن على (ع) به معاوية بن ابى سفيان سلام عليك، خدايى را كه پروردگارى جز او نيست سپاس می گويم اما بعد بدان كه خداوند عز و جل محمد را به عنوان رحمتى براى جهانيان و منتى بر مؤمنان و همه مردم، فرو فرستاد تا هر زندگان را هشدار داده باشد و بر كافران اتمام حجت كرده باشد و محمد نيز رسالتهاى خداى را ابلاغ كرد و در حالى كه به همه وظايف خود عمل كرده بود، او را به نزد خود خواند و پس از آنكه خداوند به وسيله او حق را روشن ساخت و شرك را مضمحل كرد و قريش را قوم و تيره‏اى گردانيد به او گفت: باشد كه اين براى تو و قوم تو، هشدارى باشد. هنگامى كه وفات يافت اعراب در خلافت او به ستيز افتادند. قريش مدعى شدند كه ما از قبيله و خانواده و نزديكان او هستيم و شما (اعراب) نبايد در اين باره با ما به نزاع برخيزيد و اعراب نيز كه حقانيت قريش را دريافتند و دانستند كه در اين مسأله آنها حق دارند، خلافت به آنان واگذار شد و ارزانى آنها گرديد آنگاه ما نيز به همان استدلالى كه قريش‏ براى اعراب كرده بودند به احتجاج آنها برآمديم ولى قريش برخوردى را كه اعراب با آنها داشتند، با ما نكردند. آنها اين امر (خلافت) را با دليلى كه می آوردند بخود اختصاص دادند و هنگامى كه ما خاندان محمد به احتجاج آنها برآمديم و خواستار انصافشان شديم، ما را از خود راندند و با ستم روا داشتن بر ما و اذيت و آزار ديدن از ايشان، بر اين امر چيره شدند و ما قضاوت در اين كار را به خدا وامى‏گذاريم كه او خود يار و ياور است.
ما از غصب حق خويش و نفوذ پيامبران بوسيله غصب‏ كنندگانى كه چه بسا برتريهايى دارند و از سابقه‏اى در اسلام برخوردارند، در شگفت شديم ولى از بيم آنكه مبادا منافق و گروه‏هايى به سوء استفاده بپردازند و نقطه ضعفى بيابند يا بدان وسيله راهها براى مفسده ‏جويى در برابرشان گشوده شود، از درگير شدن با آنها، خوددارى كرديم ولى امروز هر كس از اينكه تو اى معاويه چنين در آنچه كه شايستگى‏اش را ندارى، به يكه ‏تازى می پردازى- حال آنكه نه در دين برترى دارى و نه اثر نيكويى در اسلام بجاى گذاشته‏ اى و فرزند يكى از همان گروهها و فرزند سرسخت‏ترين دشمن رسول خدا و قرآن مجيدش هستى- در شگفت می ماند؛ خداوند به حسابت می كشد و خواهى ديد كه روز قيامت متعلق به كيست و بخدا كه تنها اندكى از (مجازات) خدايت را خواهى چشيد و به جزاى آنچه كه خود كرده‏اى خواهى رسيد كه خداوند به بندگانش، ستم روا نمى‏دارد.
وقتى على (ع) در گذشت- خدايش رحمت كند روزى كه بمرد و روزى كه به اسلام بر وى منت نهاد و روزى كه دوباره، مبعوث می گردد- مسلمانان ولايت امر خود را پس از وى به من سپردند من از خداوند و بزرگى كه در او سراغ دارم مسئلت دارم كه در اين دنياى فانى چيزى از من سر نزد كه در آخرت، باعث كم ‏وكاستى برايم شود. آنچه كه مرا به نوشتن اين نامه واداشت اتمام حجت با تو در درگاه خداست و اگر بدان عمل كنى بهره فراوان براى خود و اصلاح كار مسلمانان را توشه كرده ‏اى و همان گونه كه مردم به بيعتم در آمده ‏اند تو نيز در چه تو خوب می دانى كه من نزد خدا و نزد هر كس به درگاه خدا پناه برده باشد و همه كسانى كه از قلبى خاشع و خاضع (به درگاه خدا) برخوردارند. از تو برترم و ستمكارى را رها كن و خون مسلمانان را از ريخته شدن بازدار و به صلح و فرمانم درآ و در كار قدرت، با شايستگان آن و با كسى كه از تو محق‏تر است درگير مشو تا خداوند آتش فتنه را فرو نشاند و وحدت كلمه و اصلاح‏ ميان مسلمانان را فراهم آورد و اگر تو به اين خواستهاى (من) تن ندهى و بر ادامه راه و روشى كه پيش گرفته‏اى اصرار ورزى به همراهى مسلمانان، به سراغت خواهم آمد و به نبردت مى ‏پردازم تا بالاخره خدا كه- بهترين داوران است- به داورى بنشيند.
امام حسن اين نامه و نامه‏ هاى ديگرى را به معاويه نوشت حال آنكه می دانست كه به خواسته اى او تن نخواهد داد و حتى موضع سرسختانه ‏تر و وقيحانه‏ ترى نسبت به آنچه كه پيش از اين با پدرش امير المؤمنين و امام متقين، با وى در پيش خواهد گرفت بويژه كه اينكه در توطئه‏ اى كه براى ترور وى چيده بود، و نيز در كشاندن بخش اعظم سران و سركردگان اهل عراق به سمت خود، با موفقيت روبرو شده بود و اينان پس از بيرون شدن امام على (ع) از صحنه، بيش از پيش پراكنده و زبون و خيانتكار گرديده ‏اند به اين خاطر و به دلايل ديگر، امام حسن (ع) مطمئن بود كه معاويه سرسختى بيشترى نسبت به ديروز خود، نشان خواهد داد و از موضع قدرتى كه اينك بدست آورده است، برخورد خواهد كرد و اگر نيرنگ و فريبش را كارساز نيابد خود اقدام به جنگ خواهد كرد؛ او همه اينها را می دانست ولى می خواست براى همه اسلاميان نشان دهد كه اين خاندان تا چه اندازه كينه و دشمنى كه از اجداد و پدر و مادرش (هند جگرخوار) به ارث برده‏اند نسبت به پيامبر و خاندان و اسلام، در خود نهفته دارند.

3.پاسخ معاویه به نامه امام حسن علیه السلام

معاويه، در پاسخ اين نامه امام حسن نامه ‏اى داد كه در آن از هيچ وسيله نيرنگ و فريب و گمراه‏سازى، دريغ نكرده بود و تلاش كرده بود كه طبق برنامه‏اى كه طرح‏ريزى كرده بود در برابر افكار عمومى اسلامى خود را بى‏گناه جلوه دهد و پيامدهاى هر اختلاف و جنددستگى را به مسئوليت امام حسن (ع) قلمداد كند؛ در جوابش آمده بود:
نامه ‏ات به من رسيد و برتريهايى كه براى رسول خدا محمد ذكر كرده بودى همگى را درك كرده ‏ام. بدرستى كه او از همه و همه برتر است به خدا كه او مأموريتش را به نيكى انجام داد و به ارشاد و هدايت (خلق) پرداخت تا اينكه خدا به وسيله او از هلاك، نجاتشان داد و بينايى‏شان بخشيد و از جهل و گمراهى، به نور و هدايت گسيلشان داشت پس خداوند او را بهترين پاداش كه امتى به پيامبرش بخشيده، ببخشايد و درود خدا بر او روزى كه بدنيا آمد، روزى كه مبعوث شد و روزى كه جان سپرد و روزى كه زنده بدان جهان بازگردد از وفات پيامبر و درگيرى مسلمانان نسبت به خلافت او و چيره شدنشان بر پدرت سخن گفتى و بر ابو بكر صديق و عمر بن الخطاب فاروق (جداكننده حق از باطل) و ابو عبيدة امين و همسران پيامبر و نيكان مهاجرين‏ و انصار، تهمت روا داشتى كه اين كار را از تو نپسنديدم، ما و مردم، بر تو گمان بد نداريم و به كسى بد نكرده‏اى و زشتى روا نداشته‏اى و من همواره منطق قوى ترا خوش دارم و يادت را به نيكى می برم.
و ادامه داد: اين امت على رغم اختلافى كه ميان خود دارد برترى شما و سابقه شما (در اسلام) و خويشى شما را نسبت به پيامبرتان و نيز مقام و موقعيتتان را در اسلام، منكر نمى ‏شود و امت چنان مصلحت ديده كه اين امر را بنا به موقعيتى كه قريش نسبت به پيامبرشان دارند- به ايشان واگذارد و مصلحان مردم از قريش و انصار و ديگر مردم و عموم آنها چنين تشخيص دادند كه اين امر را به كسى از قريش بسپارند كه سابقه بيشترى در اسلام دارد و به خدا داناتر است و او را بيشتر دوست می دارد و در برابر امر خدا، استوارتر است و در اين رهگذر ابو بكر را برگزيدند و اين نظر كسانى بود كه صاحب دين و فضل بودند. اين كار كينه آنها را در دلهاى شما برانگيخت حال آنكه نه به آنها و نه به گماشتن خطاكارانى كه در اطراف خود داشتند نبايد كينه می ورزيدند. و اگر مسلمانان در ميان شما، كسى را مى ‏يافتند كه همان مزاياى او را داشت و جايش را مى ‏گرفت و از حريم اسلام دفاع می كرد و از واگذاردن كار به ديگرى جز او، خوددارى نمى كرد ولى آنها كارى را كه به صلاح اسلام و اسلاميان تشخيص دادند، انجام دادند و خداوند در ازاى اسلام و اسلاميان، بهترين پاداشها را نثارشان كند.
دعوتت را به صلح، دريافت كردم، وضع امروز من و تو مانند همان وضعى است كه شما پس از وفات پيامبر (ص) با ابو بكر داشتيد و اگر می دانستم كه تو براى اداره رعيت از من كاردان‏ترى و بر اين امت مراقبت بيشترى می كنى و سياست كاراترى داراى و توان رويارويى بيشترى با دشمن دارى و برگرد آوردن اموال، قدرتى بيش از من دارى ترا سزاوار مى ‏دانستم و دعوتت را پاسخ می گفتم ولى من دانسته ‏ام كه مدت زمان درازترى از تو، ولايت كرده ‏ام و تجربه ‏ام با اين امت از تو فزونتر است و سن بيشترى از تو دارم بنابراين حق آن است كه تو به آنچه كه مرا دعوت كردى، درآيى و به طاعتم وارد شوى در اين صورت تو جانشين من خواهى شد و هر آنچه از بيت المال عراق خواستى، بردار و به هركجا خواستى برو و ماليات هر آبادى كه بخواهى از عراق، بتو واگذار مى ‏كنم تا كمك مخارجت باشد و فرد مورد اطمينان خودت همه ‏ساله آنها را گرد می آورد و تو حق دارى كه هيچ كس به تو توهينى روا ندارد و هيچ كارى بى‏مشورت تو صورت نگيرد و در هر كارى كه اطاعت خداى را منظور كرده باشى، مورد مخالفت قرار نگيرى كه خداوند ما و ترا توان طاعتش بخشايد كه او شنوا و برآورده دعاهاست.
راوى در ادامه مى گويد: وقتى نامه معاويه را به امام حسن (ع) تسليم كردم به او گفتم كه وى، به سوى تو می آيد بنابراين پيش دستى كن تا در ديار خودش با او بجنگى اما اينكه فكر مى ‏كنى او تسليم تو می شود به خدا كه چنين نيست مگر شاهد نبردى سهمگين‏تر از صفين باشيم. و حضرت فرمود: اين كار را می كنم ولى پس از آن كه تن به سخنانم نداد و گفته ‏ام را به فراموشى سپرد.

نامه دیگر معاویه به امام حسن علیه السلام

معاويه پس از اين نامه، نامه ديگرى به وى نوشت كه در آن آمده بود: اما بعد، بدان كه خداوند آنچه را كه صلاح بداند با بندگانش می كند و او چنان به سرعت به حساب بندگانش مى ‏رسد كه هيچ كس به گرد او نمى ‏رسد بنابراين مبادا كه بخواهى بدست عوام الناس به خواسته اى خود نايل آيى و بدان اميد مبند كه در ما سبك مغزى و كوتاه آمدن، سراغ كنى و اگر از تصميم خود منصرف شده ‏اى و با من بيعت كنى تمام آن وعده ‏هايى كه به تو دادم ادا می كنم و شرط هايى كه با تو نهادم، به اجرا در مى ‏آورم و همان گونه كه «اعشى بن قيس بن ثعلبه» سروده است، بر گفته و قول خود، خواهم بود:
- و اگر كسى به تو امانتى سپرد (و قولى گرفت) بدان وفا كن تا ترا وفادار بدانند.
- و به زير دست خود اگر غرق در نعمت باشد رشك مبر و اگر دستش از همه چيز كوتاه باشد، جفا مكن.
و در پايان نامه آمده بود: خلافت پس از من از آن تست كه تو از همه مردم بدان سزاوارترى.

تحلیلی از دو نامه معاویه به امام حسن علیه السلام 

نامه نخستين معاويه، متضمن همه گونه نيرنگ و فريب و آسمان ريسمان بود و او در اين روش خود، بي نهايت زيرك و چيره دست بود او در همان حال كه امام حسن و پدرش را گرامى می داشت و فضل آنان را مى ‏ستود و از فداكاريهايى كه در راه اسلام داشتند سخن می گفت و سعى می كرد چهره معصومانه كسى را بخود گيرد كه حتى فضل و ارزش سر سخت‏ترين دشمنان خود را نيز ناديده نمى ‏گيرد و در راه اسلام به همه گونه فداكارى تن می دهد ولى پس از اين گريزى كه جز از نيكان و مؤمنين به خدا و پيامبران و رسالتهاى او انتظار نمى‏ رود به امير المؤمنين می پردازد و در صدد بر می آيد او را و لو از برخى از آنچه كه خود براى ايشان برشمرد، مستثنى كند و می گويد: امت چنان ديد كه زمامش را به كسى بسپارد كه در اسلام پيشينه بيشترى دارد و دانشش به خدا بيشتر است و او را بيش از ديگران دوست دارد و بر كار او تواناتر است لذا ابو بكر را برگزيد چه كسى را كه همان مزاياى او را داشته باشد و با او هماوردى كند و همچون او از حريم اسلام دفاع نمايد، نيافت.
آنگاه خطاب به امام حسن ادامه می دهد: من و تو همچون ابو بكر و پدر تو هستيم و اگر می دانستم كه تو براى اداره رعيت از من كاردان‏ترى و بر اين امت مراقبت بيشترى می كنى و سياست كاراترى دارى و برگرد آوردن اموال، قدرتى بيش از من دارى و توانت در رويارويى با دشمن از من فزونتر است پاسخ مثبتت می گفتم. و اين بدان معناست كه آنچه در او جمع است در حسن بن على (ع) فراهم نيامده همچنانكه در پدرش نيز در روزى كه مردم با ابو بكر بيعت كردند شرايط خلافت، گرد نبود و مصلحت اسلام امروزه او را سزاوار می داند همچنانكه پس از وفات پيامبر خدا نيز، همين مصلحت، ابو بكر را سزاوار دانست.
معاويه، پيش از اين چنين شيوه فريبكارانه‏اى را با امير المؤمنين بكار نمى ‏برد و اينگونه ايشان را مورد خطاب قرار نمى ‏داد ولى در دوران حسن عليه السلام، از موضع زور و از موضع اينكه راه برايش هموار می شود، سخن می گفت و آنچنان كه رسم است كسى كه زور دارد هر چه می خواهد می گويد. معاويه آنچنان كه از برخى نامه‏ هايش كه به كارگزارانش نوشته و در شرح نهج البلاغة آمده ‏اند كه در آنها می گويد: نامه‏ هايى از بزرگان و سرانشان بما رسيده كه از ما براى خود و قبيله و عشيره خود امان خواسته ‏اند، و يا از اين گفته ‏اش در برخى نامه‏ هايى كه به امام حسن نوشته: و از اينكه بخواهى با بهره گرفتن از عوام الناس به خواسته اى خود نايل آيى، حذر كن- بر می آيد نسبت به سرنوشت كار خود و رابطه محكم خود با بيشتر سران و سركردگان، اطمينان حاصل كرده بود.
او در اين نامه سعى كرده بود كه امام حسن را با پول و وعده جانشينى بفريبد و با اين گفته، افكار عمومى مسلمانان را گمراه سازد: «و تو حق خواهى داشت كه هيچ كارى بى‏مشورت تو صورت نگيرد و در هر كارى كه اطاعت خدا را منظور داشته باشى مورد مخالفت قرار نگيرى» كه ما طى سخن گفتن از صلح امام حسن (ع)، به اين جنبه نيز خواهيم پرداخت.

پی نوشت :

 (1) نگاه كنيد به شرح نهج البلاغة جلد 2 صفحه 375.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

افزودن دیدگاه جدید