منوی اصلی

معاويه بين صلح و جنگ با امام حسن علیه السلام

معاويه بين صلح و جنگ با امام حسن علیه السلام

جنگ یا صلح؟

معاويه مطمئن شده بود كه اگر جنگى ميان اهل شام و عراق درگير شود به نفع وى تمام می شود و امام حسن بن على (ع) و سربازان فداكار و مخلص او طى روزهاى اندكى پس از جنگ كشته شده و در دستان وى، به اسارت در می آيند و قدرت، بى‏ هيچ ترديدى، به او تعلق خواهد داشت ولى اين را هم می دانست كه رسيدن به قدرت از طريق زور و به كمك سلاح، مشروعيتى را كه همواره سعى می كرد مردم را بدان فريب دهد، در پى نخواهد آورد به علاوه پيامدهاى خطرناكى هم ممكن بود بدنبال آورد كه وى را در تنگنا قرار دهند از جمله اينكه چنانچه به حسن و حسين- كه بنا به اظهارات صريح و احاديث متواتر، سرور جوانان قريش و دردانه ‏هاى جدشان پيامبر (ص) و محبوبترين كسان به وى بودند- آسيبى وارد می آمد به سادگى نمی توانست جوابگو باشد.
بنظر می رسد كه معاويه به اين دليل و دلايل ديگر بسيار مايل بود كه با امام حسن (ع) درگير جنگ نشود اگر چه به نتايج آن اطمينان داشت لذا در نخستين نامه ‏هاى خود به او دم از صلح زد و هر شرطى را كه می خواست به عهده او واگذار كرد و در مجالسى كه داشت و نيز ميان يارانش در ميان لشكريان عراق، صحبت از صلح را تكرار می كرد و فرمانشانمی داد كه آن را تبليغ كنند؛ با فرماندهان و رؤسا نيز مكاتبه داشت تا آنان را از جنگ بازدارد و روح تسليم طلبى و زبونى در برابر واقعيتهاى موجود را ميانشان، بپراكنيد.

ایده صلح 

همچنانكه گفتيم ايده صلح آنچنان نيرنگ ‏آميز بود و ظاهر فريبكارانه‏اى داشت كه بسيارى از مردم فريفته‏ اش می شدند و بر جنگ و نبرد، ترجيحش می دادند. درنخستين نامه خود به امام حسن (ع) آن را مطرح ساخت و ميان اهل عراق، شايع گرداند و اين شرط را با ايشان در ميان گذاشت كه هيچ كارى بدون نظر خواهى از او انجام ندهد و در هر كارى كه طاعت خدا و رسول، منظور باشد، با وى مخالفت ننمايد و به علاوه طرح هر پيشنهاد ديگرى را نيز به وى واگذارد اينها همه را بدين منظور مطرح می كرد كه می دانست صلح با چنين پوشش و شكلى كه عرضه شده مورد قبول بسيارى قرار می گيرد و تقسيم ‏بنديهايى را در صفوف ارتش، در پى می آورد كه وى را وادار به صلح می كند زيرا در اين صورت صلح همچنانكه در مورد پدرش (حضرت على (ع)) نيز مصداق داشت يكى از دو شرّى است كه زيان كمترى دارد. حضرت امير المؤمنين على (ع) نيز به همين ترتيب در برابر وى (معاويه) تن به پذيرش حكميت و موافقت با ابو موسى اشعرى به عنوان نماينده اهل عراق در برابر عمرو عاص، داد زيرا با توجه به تقسيم‏بندى بخش بزرگى از ارتش و روى آوردن به ايده حكميتى كه معاويه- پس از قرار گرفتن در تنگنا و حتى پس از اينكه چيزى نمانده بود به دست مالك اشتر و سربازان قهرمان همراهش، به اسارت در آيد- پيشنهاد كرده بود از ادامه جنگ، بهتر بود.
اضافه بر اين ايده صلح با چنان شرايطى كه مطرح شد در واقع به صورت سلاحى در دست خائنان اهل عراق در خواهد آمد و به نظر اكثريت مردم كار معاويه در درگيرى احتمالى جنگ و آسيب رسيدن به حسن و حسين و بزرگان صحابه را توجيه می كند.
اوضاع همان گونه كه معاويه ارزيابى كرده بود، جريان يافت ايده صلح با چنان فرمى كه داشت منجر به ايجاد تشويش و نگرانى و هرج و مرج در صفوف ارتش و رهسپار شدن عبيد اللّه بن عباس و تعدادى از سران و زعماى قبايل به سوى معاويه و تماس برخى ديگر؛ از طريق نامه‏نگارى با او، گرديد. او خود نيز به نوبه خويش با هر گونه وسيله تبليغاتى كه در اختيار داشت امام حسن را در جريان همه اخبار آنها و اقداماتشان قرار می داد تا نسبت به نتايج جنگ، نااميدش سازد و جز صلح، راهى در پيش نداشته باشد و همچنانكه با ارائه آمار و ارقام ثابت خواهيم كرد وضع چنين نيز شد.
شيخ مفيد در ارشاد خود و طبرسى در «اعلام الورى» می گويند: اهل عراق طى نامه ‏هايى، اطاعت و فرمانبرى خود از معاويه را به وى ابلاغ كردند و او را به رهسپار- شدن سوى خويش تشويق و ترغيب كردند و به وى تضمين دادند كه اگر خواسته باشد امام حسن را به هنگام نزديك شدن به ايشان يا حمله آوردن بر آنها، تسليم وى كنند.

ترور امام حسن علیه السلام 

و در علل الشرايع آمده كه معاويه، عمرو بن حريث و الاشعث ابن قيس و حجار بن- ابجر و شيث بن ربعى را تحريك كرد و وعده داد كه هر كس امام حسن را به قتل رساند صد هزار (درهم) و فرماندهى يكى از لشكرهاى شام و يكى از دخترانش را به وى اعطا كند وقتى اين خبر به اطلاع امام حسن رسيد از آن پس هرگز بدون جوشن، بيرون نمی رفت و حتى به هنگام نماز نيز آن را در نمی آورد يك بار هم يكى از آنها نيزه‏اى به سويش پرتاب كرد كه (به علت پوشيدن جوشن) كارگر نيفتاد.
بدون ترديد ترور امام بوسيله عراقيها، قدرت دربست بدست او می افتاد و نقشه او اين بود كه در صورت عدم دستيابى به صلح با اين كار، بى‏آنكه درگير جنگى شده باشد راه خود را هموار سازد ترور وى به وسيله عراقى‏ها، نهايت آرزوى او بود تا هم ناگزير به جنگش نشود و هم مسئوليت كشتن او و خاندان و يارانش را در برابر افكار عمومى جهان اسلامى كه در هيچ شرايطى چنين گناهى را بر وى نمی بخشايند، بعهده نداشته باشد.
البته اين بدان معنا نيست كه معاويه براى همگام شدن با افكار عمومى يا با اسلام، از هدفها و منافع خود دست كشيده باشد در نظر او قدرت و تكيه زدن بر اريكه آن، از هر چيز ديگرى مهمتر و باارزشتر بود او در اين راه بسيارى از مقدسات را زير پا گذارد و هزاران تن از افراد نيك و بى‏ گناه را كه سد راه نيل به اين هدف و تثبيت موقعيت خود يافت، به كشتن داد ولى او با استفاده از شيوه ‏هاى نيرنگ و فريب و گمراه‏سازى و با تكيه بر تخصصى كه در اين كارها داشت، راه مناسبتر را براى خويش، بر می گزيد.

امام حسن علیه السلام و آزمایش لشکریان

امام حسن (ع) در انديشه صلح با معاويه و كنار آمدن با او نبود ولى وقتى اخبار از هم فروپاشى لشكريانش و نيز روى آوردن بيشتر فرماندهان به سوى معاويه را شنيد در صدد برآمد تا قصد آنان را آزمايش كند و تصميمشان را، بيازمايد لذا به اتفاق همراهانش در منزلگاهى ايستاد و طى سخنانى بر ايشان، اشاره‏اى گذرا به صلح و وحدت كلمه كرد و فرمود:

به خدا سوگند كه من آرزو می كنم خيرخواهترين كسانى براى خلق خدا باشم نمی خواهم كينه كسى را بدل گيرم يا براى كسى بدخواه باشم و مشكلى براى كسى، فراهم آورم بدانيد آنچه كه در جمع بودن، ناخوشايند شماست بهتر از چيزى است كه در عين پراكندگى، دوست داريد بدانيد كه من بيش از شما، خيرخواه شما هستم پس با فرمانم مخالفت مكنيد و از من روى بر متابيد خداوند شما و مرا مورد غفرانش قرار دهد و من و شما را در آنچه كه رضا و مشيت اوست، رهنمون شود.

عکس العمل مردم 

راويان مدعيند وقتى مردم به يكديگر نظر افكندند و زمزمه‏ ها بلند شد كه منظورش چيست و از اين سخن چه قصدى دارد، گفتند: فكر می كنيم می خواهد با معاويه از در صلح درآيد و كار را به او واگذار كند به خدا سوگند كه او كفر ورزيده است آنگاه جملگى بر خيمه‏اش يورش بردند و آنچنان برآشفتند كه حتى فرش نمازش را از زيرش كشيدند.
و عبد الرحمن بن عبد اللّه الاذرى بر او حمله برد و پوستينش را از دوشش كشيد و امام حسن شمشير بر كمر بدون بالاپوش نشسته بود اسبش را خواست و سوار بر آن گرديد عده ‏اى از نزديكانش، احاطه ‏اش كردند و آنهايى را كه قصدش می كردند، مانع می شدند آنگاه ربيعه و همدان را فراخواند تا وى را از مردم، حفاظت كنند. وقتى از محل تاريكى در آن منزلگاه می گذشت شخصى كه او را جراح بن سنان می گفتند و تيشه‏ اى بدست داشت، در برابرش ظاهر شد و همچنانكه لگام اسبش را بدست گرفت گفت:
اللّه اكبر اى حسن پدرت شرك كرد و تو نيز پس از وى شرك می كنى و با تيشه‏اى كه بدست داشت ران حضرت را نشانه گرفت و آن را شكافت و امام نيز پس از آنكه او را با شمشيرى كه بدست داشت مورد ضربه خويش قرار داد، بر زمين افتاد و گروهى بر آن شخص حمله برده او را كشتند و امام حسن را نيز به مدائن بردند. سعيد بن مسعود الثقفى از سوى امير المؤمنين والى آنجا بود امام حسن چند روزى براى معالجه خود، آنجا ماند معاويه عبد اللّه بن عامر و عبد الرحمن بن سمرة را نزد وى گسيل داشت. آنها وى را تشويق به انصراف كردند و شرطهايى را كه معاويه متعهد شده بود ادا كردند قيس به اتفاق همراهانش به كوفه آمد و امام حسن نيز به كوفه رفت و معاويه نيز قصد كوفه كرد و آنچنان كه در برخى روايات شرح نهج البلاغة آمده بدين ترتيب، صلح ميان آن دو، انجام گرفت.

روایت دوم

يعقوبى در جلد دوم تاريخ خود می گويد: معاويه هزار هزار درهم براى قيس بن- سعد فرستاد تا او را به سوى خود كشاند يا از امام، روى بگرداند و او اين تقاضا را رد كرد آنگاه معاويه اين مبلغ را به عبيد اللّه بن العباس پيشنهاد كرد. اين يك پذيرفت و خود به اتفاق هشت هزار تن از همراهانش به معاويه روى آوردند، قيس همچنان بر تصميم خود نسبت به جنگ با وى، باقى مانده بود معاويه طى آن فاصله كسانى را به اردوى امام حسن می فرستاد كه از صلح كردن قيس بن سعد با معاويه و اينكه قيس به معاويه روى آورده، سخن بگويند و در همان حال كسانى را به اردوى قيس می فرستاد تا از صلح كردن امام حسن سخن گويند و شايع كنند كه امام، كار را به معاويه واگذارد.
و آن وقت كه امام حسن در مدائن بود معاويه، مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عامر بن كريز و عبد الرحمن بن ام الحكم را نزد وى فرستاد و آنها با وى گفتگو كردند و وقتى از پيش وى برخاستند با صدايى كه مردم بشنوند می گفتند: خداوند به وسيله فرزند رسول خدا (ص) جلوى ريختن خونها را گرفت و هم از طريق او فتنه را خواباند او به صلح پاسخ گفت.
لشكريان به تكاپو افتادند هيچ كس در سخن آنها ترديد نمی كرد لذا بر امام حسن يورش بردند و چادرش را و آنچه در آن بود، به غارت بردند امام حسن سوار بر اسب خود شد و از آنجا دور شد «الجراح بن سنان الاسدى» در كمينش نشسته بود و با تيشه ‏اى او را مجروح ساخت امام حسن ريش «جراح» را گرفت و آنچنان تاباند كه گردنش را شكست. امام حسن را به مدائن بردند خونريزى زيادى داشت و دردش شدت گرفته بود و مردم از اطرافش پراكنده شده بودند. معاويه به عراق آمد و زمام كارها را بدست گرفت در حالى كه امام حسن بشدت از درد، رنج می كشيد و وقتى خود را در آن وضع ديد و يارانش را ديد كه از گردش، پراكنده شده بودند با معاويه از در صلح در آمد و بر منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداى، چنين گفت:

اى مردم، خداوند شما را با نخستين كس از ما [محمد (ص)] هدايت كرد و به آخرينمان [امام حسن (ع)]، از ريخته شدن خونتان، جلوگيرى كرد من با معاويه از در سازش در آمدم اگر چه می دانم چه بسا، فتنه ‏اى براى شما در بر داشته باشد.

از روايت يعقوبى چنين بر می آيد كه امام حسن (ع) تا آخرين لحظه نسبت به جنگيدن با معاويه، پافشارى می كرد و فرستادگان معاويه، به هيچ نتيج ه‏اى در مورد صلح، با وى دست نيافتند. معاويه آنچنان كه از گفته يعقوبى در اين مورد كه معاويه به عراق آمد و در حالى كه امام حسن از شدت درد در رنج بود بر اوضاع مسلط شد و معاويه هيچ مانعى در سر راه خود براى ورود به عراق و اشغال آن نيافت و امام حسن نيز كه چنين ديد چاره‏اى جز تن دادن به اين سازش نداشت، روش فريب و گمراه‏سازى پيش گرفت.

روایت سوم

روايت ابن الجوزى در تذكره ‏اش با روايتهاى شرح نهج البلاغة و يعقوبى، متفاوت است. در اين روايت آمده كه رهبرى گروهى كه امام حسن (ع) گسيل داشته بود بعهده قيس بن سعد بود و از «شعبى» روايت شده كه می گويد: در حالى كه امام در چادرى كه برايش مهيا كرده بودند، بود، منادى به ميان اردوى امام حسن آمد و ندا در داد كه قيس كشته شده است و شما دور شويد، آنها نيز به چادر امام حسن (ع) يورش آوردند و با او درگير شدند و حتى فرش زير پايش را بردند و يك نفر با نيزه پيكان‏دارى او رانشانه گرفت و مجروحش ساخت در اين شرايط ديگر امام نمی خواست به ميان مردم آيد و از ايشان دورى جست و وارد منزل محقرى در مدائن شد در اين هنگام، امارت مدائن به عهده سعد بن مسعود عموى ابو عبيدة بود. ابو عبيدة جوان به عمويش گفت: آيا می خواهى به ثروت و شرف نايل آيى؟ گفت: چگونه؟ پاسخ داد: اعتماد امام حسن را جلب می كنى و او را تسليم معاويه بنمايى. سعد بن مسعود به وى گفت: خداى ترا هلاك گرداند چه آدم بدى هستم اگر فرزند رسول خدا را با ستايش كردن، اعتمادش را جلب كنم و سپس او را به معاويه تسليم كنم.
و از طبقات ابن سعد روايت شده كه او به عمويش گفت: آيا می خواهى كارى كنى كه بر همه اعراب، برترى يابى گفت: چيست آن كار؟ گفت: بگذارى كه من گردن امام حسن را بزنم و آن را به نزد معاويه برم. پاسخش داد: شرم بر تو باد ما چگونه می توانيم با اين كار پاسخ اهل البيت را بدهيم. و راوى در ادامه می گويد: وقتى امام حسن (ع) پراكندگى مردم از خويش و اختلاف نظر اهل عراق نسبت به خود و نيز خيانت اهل كوفه را ديد رغبت به صلح نشان داد حال آنكه قبلا معاويه با وى مكاتبه كرده و او را بدان فراخوانده بود ولى امام، پاسخش نداده بود.

چرایی صلح امام حسن علیه السلام

اين روايتها با وجود اختلافى كه در مضمون با يكديگر دارند همگى تأكيدكننده اين معنا هستند كه

1-ایجاد چند دستگی و ترس در بین لشکر

معاويه خود و اطرافيانش همه گونه فريب و نيرنگ و شيوه‏ هاى حيله‏ گرانه بكار می بردند تا در لشكريان عراق، جنددستگى پديد آورند و تخم ترس و وحشت و زبونى در صفوف آن بپراكنند و فرماندهان ارتش و سران قبايل را با پول و وعده‏ هاى فريب‏كارانه، بخرند. بيشتر منابع تأكيد دارند كه امام حسن (ع) على رغم اينكه در جريان تمامى آنچه ميان معاويه و بيشتر فرماندهان و سران عشاير، قرار داشت نسبت به جنگ با او، اصرار می ورزيد ولى وقتى در حالى كه در چادر خود بود مورد حمله قرار گرفت و پايش را مجروح كردند و مهاجمين همه چيز او را به غارت بردند و جز برادران و اهل بيت او و تعداد معدودى از فرماندهان و سربازان كسى مورد اطمينان، با وى نماند و متوجه شد كه جنگ آنان را در معرض شديدترين خطرها قرار می دهد، با صلح موافقت كرد با صلحى موافقت كرد كه معاويه از آن دم می زد و بر راه حلهاى ديگر ترجيحش می داد چون همچنانكه پيش از اين نيز گفتيم می توانست به اين ترتيب مردم را بفريبد.
و چه بسا كسانى كه بر او حمله بردند و دار و ندارش را به يغما بردند و بنا به‏ آنچه روايت ابن الجوزى- كه بنظر می رسد بيش از ديگر روايات از درستى برخوردار است- او را زخمى كردند از سوى معاويه به همين منظور، گسيل شده بودند و اين كار از معاويه و اطرافيانش كه همه گونه نيرنگ و فريبى را بكار بردند و در اين راه به اوج خيانت و پشت پا زدن به تمامى اخلاقيات، آداب و سنن و ارزشهايى كه اسلام منادى آنها بود، رسيدند، و تاريخ سرشار از زشتيها و پستيهاى آنان گواه بر اينست، بعيد نبود.

2-پذیرش جنگ:تبلیغ منفی علیه خاندان اهل البیت علیهم السلام

بهر حال، و پس از آنكه امام آنچنان تجربه‏ هاى تلخى را با اهل كوفه و سران ارتش خود از سر گذراند، صلح تحقق يافت گريزى از آن نبود امام حسن (ع) كه مصلحت عالى اسلام- كه در آن قدم می گذارد و همچون پدرش پيش از وى و برادرش بعد از او، جز در چارچوب آن حركت نمی كرد- را در نظر داشت راهى جز اين برابرش نمانده بود و اگر امام حسن (ع) با آن گروه اندكى از برادران و خانواده و ياران برگزيده‏ا ش با آن ارتش از هم پاشيده ‏اى كه توطئه‏ ها و دسيسه ‏هاى معاويه همچون آتشى كه در هيزم افتد، در آن رخنه كرده بود و سراپايش را فرا گرفته بود، به جنگ با معاويه می پرداخت مسلما فرجامى جز اسارت يا كشته شدن نداشت و چه بسا حتى اين كار به دست خود اهل عراق انجام می شد و امام حسن هم هنگامى كشته می شد كه برادران و شيعيان خالص او پيشتر، كشته شده باشند و اگر چنین می شد معاويه و عمرو- بن العاص در هر شهر و ديارى بر منبر مسلمانان به مردم می گفتند: ما صلح را بر امام حسن عرضه كرديم و پيشنهادش داديم كه در واقع او خليفه باشد و معاويه مجرى و هيچ كارى را بدون مشورت با وى انجام ندهيم و هر جا كه رضاى خداى را خواسته باشد با وى مخالفت نكنيم و در آينده نيز خلافت به طور تمام و كمال به او واگذار می شود و هيچ كس با وى، از در منازعه در نخواهد آمد و اينها همه نامه‏ هاى ما به او در اين مورد است ولى او نپذيرفت و تنها جنگ و خونريزى را برگزيد. معاويه اگرچنین نمی كرد اكثر قاطع مسلمانان را در كنار خود می يافت و سخنش را می پذيرفتند و تأييد می كردند و مسئوليت هر آنچه اتفاق افتاده بود، به عهده امام حسن (ع) می گذاردند. بدون ترديد امام حسن مجتبى (ع) همه اينها را درك می كرد و از همه پيامدهاى انتخاب جنگ و صلح را بخوبى آگاه بود و می دانست كه هر يك از اين راهها، چه نتايج و مفاسدى بدنبال دارد و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه صرفنظر كردن از قدرت على رغم جنبه ‏هاى منفى كه اين كار در خود دارد، به مصلحت اسلام مفيدتر است و از زيان و فساد كمترى نسبت به جنگيدن با آن سربازان زبون و لشكريان فرو پاشيده‏اى كه خيانت به سراپاى‏وجودشان راه يافته، برخوردار است.

3- مصلحت عالى اسلام

صرفنظر كردن آن حضرت از قدرت در آن فضاى آشفته، نشانه نهايت سياستمدارى و درايت و خردمندى بود درست همانگونه كه پدر بزرگوارش امير المؤمنين كه حكميتى را كه با زور سرنيزه‏ ها و شمشيرها بر وى تحميل شده بود، پذيرفت.
و به علاوه، او اگر به اتفاق همراهانش- آن گروه اندكى كه با وى باقى مانده بودند- به جنگ با معاويه می پرداخت حال و وضعى همچون علويان ديگرى داشت كه طى دوره‏ هاى مختلف تاريخ اسلام و در شرايط مختلفى، نداى اصلاح طلبى سر می دادند و مردم را بدان فرا می خواندند ولى هميشه ناكام می ماندند و تنها ناكامى از آنها در كتابهاى تاريخى، بجاى می ماند.
ما نمی دانيم كه اگر امام حسن و همه اهل بيتش و نيز مسلمانان برگزيده ‏اى كه هوادار ايشان بودند پس از آنكه معاويه آنان را به صلح فراخوانده بود، كشته می شدند چه چيز مانع از آنمی شد كه معاويه- به عنوان دشمن سرسخت اسلام و دشمن سرسخت همه اصول و ارزشهايى كه اسلام به ارمغان آورده و كسى كه سرشار كينه و نفرت شده چرا كه همچنان روزانه دهها بار بر منبرها و سر منارها به هنگام اذان و در هر مناسبتى نام محمد (ص) بر زبانها جارى بود و همچنانكه در روايت المروج مسعودى و شرح النهج معتزلى آمده «1» تاريخ طومار اسلاف و اعقاب او را كه به قدرت رسيدند پيچيد و [به زباله ‏دانشان انداخته بود]- و ياران پيروزمندش همچون زياد بن عبيد، عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه و مسلم بن عقبه و امثال اينان از ستمگران بنى اميه، با مقدسات و اصول اسلام، آنچه می خواستند نكنند. و آيا از آن پس، چيزى مانع از آن می شد كه اينان پس از انجام همه گونه زشتى و گناه، در جهت نابودى اسلام يا تحريف آن و لگدكوب ساختن ارزشهاى متعاليش و تحقق بخشيدن به رؤياهاى ابو سفيان و الحكم بن العاص و فرزندانش و ستمگران مرتد بنى اميه، قدم برندارند و تاريخ خود به تنهايى بهترين دليل بر آن است كه چنانچه معاويه و اطرافيانش كه بى‏بندوبار بودند و خود را در پوشش اسلام درآورده بودند، همين بازماندگان از اهل البيت و گروه برگزيده‏اى از مسلمانان را سر راه خود نمی ديدند همه چيز را تغيير می دادند و عوض می كردند و آنچه را كه اسلافشان طى بيست سال و اندى نبرد با محمد بن عبد اللّه (ص) بدست نياورده بودند،تحقق می بخشيدند و اين به معنى آن بود كه دوره اموى تازه‏اى را با همان ويژگيها و خصوصيات داشته باشيم و اگر تفاوتى با شرك و بت‏پرستى داشته باشد تنها در نامى است كه بخود می گيرد و از پيامبر اكرم (ص) وارد شده كه فرموده‏اند: «اگر از بنى اميه تنها پيرزنى فرتوت مانده باشد، امكان كژى دين خدا، وجود دارد.»
در هر حال همان گونه كه خرد ايجاب می كرد و مصلحت عالى اسلام ايجاب می كرد، صلح برقرار گرديد و در مورد محلى كه اين صلح به امضا رسيده گفته می شود در منزلگاه محلى بود كه، معاويه با سربازانش با پيش‏قراولان لشكريان امام حسن آنگاه كه از اردوگاهشان در آمده بودند، برخورد كردند. اين نيز گفته شده كه در «باذرح» درون مرزهاى شام (سوريه) بوده و كوفه يا بيت المقدس هم به عنوان محل امضاى قرار داد صلح، ياد شده است جاهاى ديگرى هم ذكر شده است و بعيد هم نيست كه در مدائن، با آن موافقت صورت گرفته و آنچنان كه برخى روايات نيز اشاره دارند پس از آنكه امام به كوفه بازگشتند، به مورد اجرا گذارده شد.

 

پی نوشت:
 (1) نگاه كنيد به صفحه 343 از مروج الذهب جلد دوم و نيز جلد دوم شرح النهج، چاپ مصر صفحه 357.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

گالری: 
اینفوگرافی صلح امام حسن علیه السلام

افزودن دیدگاه جدید