منوی اصلی

معاويه و شرايط صلح با امام حسن علیه السلام

معاويه و شرايط صلح با امام حسن علیه السلام

آنچه ترديدى در آن نيست اينكه امام حسن (ع) على رغم واگذاشتن قدرت به معاويه تحت شرايطى كه چنين واگذارى را تحميل مى ‏كرد، براى خود، شيعيان و ياران پدرش شرايطى را گذارد كه در منابع موجود، سند موثقى حاكى از چند و چونى اين شرايط و تعيين اطمينان ‏بخش كم و كيف آنها، در دست نيست. معاويه در آغاز به اين شرايط، تن داد و با خدا پيمان بسته بود كه به آنها عمل كند و از همان آغاز در اين زمينه خيلى سخاوتمندانه برخورد كرد نه از آن جهت كه او راهى جز صلح نداشت و صلح يگانه راه نجات او بشمارمی رفت بلكه به اين دليل كه او بنا به عواملى كه ذكر كرديم و از جمله مهمترين آنها، مشروعيت يافتن حكومتش از طريق صلح (به نظر خودش)، ترجيح مى ‏داد كه بجاى بكار بردن نيروى نظامى براى رسيدن به قدرت از راه صلح، وارد شود ولى على رغم پيمان هايى كه با خود بست و اطمينان هايى كه نسبت به وفاى به هر آنچه متعهد شد و به امام حسن (ع) داد همه مورخين از جمله آنهايى كه به معاويه و حزب او تعصب هممی ورزند، متفق القولند كه او به هيچ يك از آنها، وفا نكرد و پس از آنكه وارد كوفه شد و جاى پايش محكم گرديد اعلام كرد كه به هيچ كدام پايبند نخواهد بود و او در سخنرانى برابر انبوه بسيارى از مردم كوفه اظهار داشت: بدانيد كه هر شرطى را كه به حسن بن على واگذاردم اينك زير پاى خودمی نهم و به هيچ‏كدامشان، عمل نخواهم كرد و عملا نيز همه مواد توافقنامه صلح را زير پا گذارد و

درخواست شیعیان از امام حسن علیه السلام برای زیر پا گذاشتن مفاد صلحنامه

آنگاه كه فشارش بر شيعيان تشديد شد و به ستوه شان آورد گروهى از آنها در مدينه خدمت امام حسن (ع) رسيدند و مصرانه از وى خواستند كه موافقتنامه را زيرپا گذارد و خود را در اختيارش گذارند و قول يارى و همكارى‏اش دادند و تضمينش دادند كه تمامى سلاح و لوازمى را كه نياز دارد، در اختيارش گذارند و سليمان بن صرر- الخزاعى كه آن روز به تعبير ابن قتيبة در ميان قوم خود و اهل عراق، رئيس بود و سخنش پذيرفته بود به امام گفت: معاويه آنچه را كه شنيده ‏اى در برابر مردم به زبان آورده و گفت: كه من شرط هايى را با گروهى به ميان گذاردم و وعده‏ هايى به آنها دادم و اميدهايى در دلشان پروراندم و اينك همه آنها را به زير دو پايممی گذارم و به خدا سوگند كه منظورش آن بود كه هر آنچه ميان تو و او بوده است، نقض شده و اكنون به من اجازه ده تا به كوفه روم و به عنوان كارگزار آنجا وارد شهر شوم و او را بركنار كنم و حقش را كف دستش بگذارم كه خداوند خيانتكاران نيرنگ كار را هدايت نخواهد كرد.
و پس از او حجر بن عدى و المسيب بن نجية الفزاري معروف به سوار سرخ مصر و ديگران، سخنانى بر همين مضمون، بيان داشتند. فرستاده‏ ها پياپى از كوفه و جاهاى ديگر، به سويش گسيلمیشدند و همگى از ستم معاويه و عمال او به فغان آمده بودند و براى رهايى از آن رنج، تنها چاره را ناديده گرفتن صلحمیدانستند

پاسخ  امام حسن علیه السلام

و حرف آخر امام اين بود كه: هر يك از شما مردان، تا آنگاه كه معاويه زنده است، در خانه خود بماند وقتى معاويه هلاك شد و ما و شما زنده بوديم از خداوند متعال يارىمیجويم و همتمیطلبيم ومیخواهيم كه عزممان بخشد و ما را بخود وانگذارد كه خداوند همواره با آنهايى است كه پرهيزكارند و نيكوكارانند.
چنين پاسخى به آن گروه از مؤمنان از سوى امام از آن جهت بود كهمیدانست ايشاننمیتوانند براى او انجام دهند و حال كه جاى پاى معاويه در كوفه محكم شده و عواملش به ميان قبايل آن رخنه كرده‏ اند و سيل بخشش هاى معاويه بر آنان سرازير شده و مزه امتيازها و وعده ‏هايى كه داده بود چشيدند اگر از صلح، عدول كند و به كوفه بازگردد- برخورد آنها با وى بدتر از بار نخست خواهد بود لذا ايشان را به شكيبايى و تحمل و انتظار امر خداوند متعال، فراخواند.

لغو مفاد صلح نامه از سوی معاویه 

1. تشدید بد رفتاری ها 

از جمله شرايطى كه امام حسن (ع) با معاويه كرده بود اينكه شيعيان او و پدرش در هر ديارى كه باشند، مورد بدرفتارى قرار نگيرند ولى معاوية بن هند، يكى از آرزوهاى ديرينش اين بود كه تمامى آنهايى را كه هر گونه رابطه و پيوندى به خاندان علوى داشتند، از ميان ببرد. او در اين راه از بكار بردن هيچ وسيله‏اى در رابطه با آزار و شكنجه‏ و خشونت با شيعيان، فروگذار نكرد شيعيان كوفه از همه بيشتر رنج و عذابمیكشيدند.
معاويه، مغيرة بن شعبه را كارگزار آنجا كرد و سفارشش كرد كه آنان را درس عبرت ديگران كند و در هيچ مناسبتى، از دشنام على و فرزندانش نگذرد و پس از به هلاكت رسيدن مغيرة، زياد بن سميه بجاى وى نشست او شيعيان رامیشناخت و از احوالشان آگاه بود لذا هر كس از ايشان را كه به دستش افتادند، به قتل رساند و دست و پاى بسيارى را قطع كرد و بسيارى را بريد و آنان را بر تنه نخلها، بدار آويخت و بيشتر آنها را به شهرهاى ديگر، تبعيد كرد. معاويه به همه كارگزارانش در عراق نوشت كه: جستجو كنيد و وقتى با دليل و برهان كسى را يافتيد كه على (ع) و اهل بيتش را دوستمیدارد او را از صفحه روزگار، محو سازيد و حقوقش را قطع كنيد و به او روزى، ندهيد.و طى نامه ديگرى به كارگزارانش نوشت: هر كس در مظان دوستى و هوادارى از اين گروه بود او را تنبيه كنيد و خانه‏ اش را خراب سازيد. 

**سخن امام باقر علیه السلام درباره موقعیت شیعیان در زمان معاویه 

و به نقل از امام محمد باقر (ع) در مقام توصيف آنچه كه شيعيانشان در دوره معاويه، از رنج و عذاب و محنت، تحمل كردند، آمده است كه فرمودند: در هر كوى و برزن و شهر و ديار شيعيان ما كشته شدند و دست و پاى آنها را به مجرد تهمت يا گمان (هوادارى از ما) قطعمیگرديد هر كس متهم به دوستى مامیشد كشتهمیگرديد و به زندان انداختهمیشد و خانه‏ اش ويرانمیگرديد و اموالش به غارتمیرفت و كار بجايى رسيده بود كه فرد، آرزومیكرد متهم به كفر و الحاد شود و مورد تهمت دوستى، اهل بيت قرار نگيرد «1».

2.افزایش لعن و نفرین به امام علی علیه السلام

و يكى ديگر از شرايط آنچنان كه مورخان معتقدند، اين بود كه پدر آن حضرت، متعرض سويى نشود ولى معاويه همين‏كه به قدرت دست يافت و جاى پايش محكم گرديد و كارگزارانش را بر شهرهاى مختلف اعزام داشت نخستين سفارشى كه به آنها كرد اين بود كه روى منبرها، به دشنام و ناسزاگويى به على بن ابى طالب بپردازند و همه دستگاه را بكار گرفت تا احاديثى در برترى و فضل خلفاى سه‏گانه و نيز بدگويى از على (ع)، جعل شود و آنگاه كه پس از «عام الجماعة» (سالى كه صلح در آن واقع شد) مغيرة بن- شعبه را بر كوفه گمارد، دستش را بازگذاشت كه بنا به صلاح خودش و اطلاع و خبرگى‏اش در همه موارد ادارى و نظامى، و هر كارى خواست انجام دهد و او را سفارش كرد تا بر سر منبرها و در اجتماعات، على را دشنام گويد مغيرة و ديگر كارگزارانى كه‏در پى او آمدند، جملگى اين سفارش معاويه را به اجرا گذاردند.
در شرح نهج البلاغه آمده است كه وقتى معاويه پس از صلح به شام بازگشت مردم به گردش جمع آمدند و پيروزى بدست آمده را به او تبريك گفتند؛ به ايشان گفت:
اى مردم رسول خدا به من فرمودند: تو پس از من به خلافت دست پيدا خواهى كرد پس سرزمين مقدس را انتخاب كن چرا كه مردان خدا، در آن هستند و من شما را برگزيده‏ام پس ابو تراب على (ع) را لعنت كنيد. مردم نيز به دشنام و ناسزاگويى‏اش پرداختند «2».

او همان گونه كه همه منابع تاريخى، تأكيد دارند از هيچ مناسبتى بويژه خطبه‏ هاى نماز جمعه و اعياد، براى ناسزا گفتن و دشنام دادن به على (ع) درنمی گذشت بطورى كه در مفهوم مردم چنان گرديد كه گويا نماز جمعه بدون آن، كامل نمی گردد و عبارتى را كه اغلب خطبه‏ ها تكرارمیك رد اين بود كه: پروردگارا ابو تراب از دين تو سرپيچيد و از راه تو، كناره گرفت پس او را نفرين كن و عذاب دردناكى بر وى فرود آر.

**برکناری  سعید بن العاص به دلیل خودداری از دشنام دادن به امام علی علیه السلام

و در «تطهير الجنان و اللسان» آمده است كه او تنها به اين دليل سعيد بن العاص را از امارت يثرب بركنار كرد كه او از دشنام گفتن به امير المؤمنين، خوددارى كرده بود.
به جاى وى مروان بن الحكم را برگزيد. مروان على‏رغم وجود حسن و حسين در مدينه، دشنام‏گويى ‏اش را به امام، شدت بخشيد و وقتى اهل مدينه از وى خواستند لحن خود را با توجه به وجود علويها و هاشميها، ملايم كند آنچنان كه در روايت الصواعق المحرقه ابن حجر آمده است پاسخ داد: كار ما جز بدان، راست نمی شود «3».
و در «حياة الحسن» نوشته القرشى به نقل از الحافظ السيوطى آمده است كه در زمان بنى اميه، بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه بر آنها، على (ع) را مورد دشنام و ناسزا قرارمیدادند و در ادامهمی گويد: به همين مناسبت احمد حفظى الشافعى طى سروده خودمی گويد:
- سيوطى حكايتمی كند كه از جمله چيزهايى كه سنتش قرار دادند اين بود كه- هفتاد هزار و ده منبر بوده كه بر آنها، على بن ابى طالب (ع) را دشناممی دادند.
- و علاوه بر اينها، چه تبعيدها و چه سرزنشها و اذيت و آزارها كه [در مورد شيعيان‏]، صورت نگرفت.

**سخن امیرالمومنین علیه السلام درباره  دشنام  دادن به معاویه 

حال آنكه امير المؤمنين (ع) در زمان حيات خود وقتى شنيد كه گروهى از يارانش‏ معاويه را دشنام می دهند اين كار را نكوهش كرد و فرمود: من خوش ندارم كه شما گروهى دشنام‏گو باشيد و شما اگر اعمالشان را يادآور شويد و به توصيف احوالشان بپردازيد بهتر است و قابل‏ قبول‏تر، به جاى دشنام و ناسزا گفتن به آنها بگوييد:

خداوندا خون ما و آنها را مريز و ميان ما و آنها، صلح برقرار كن و از گمراهى نجاتشان بخش تا حق از ناحق بازشناخته شود و آن كس كه بر تجاوز و پليدى پاى فشرد، پشيمان گردد.

**عکس العمل امام حسن علیه السلام درباره  دشنام به معاویه 

امام حسن (ع) بدين گونه على رغم اينكه معاويه و كارگزارانش، وى را مورد دشنام و ناسزاگويى قرارمی دادند بزرگوارانه از بكار بردن چنين لحنى خوددارى می كرد.

كينه و بلاهت معاويه و اطرافيانش گاه بحدى می رسيد كه در حضور حسن و حسين، على (ع) را به باد انتقادمی گرفتند ولى با اين وجود امام هرگز چنين لحنى بكارنمی برد و هيچ‏يك از يارانش را نيز بدين كار فرا نخواند و حد اكثر اينكه وقتى با معاويه و اطرافيانش همچون عمرو بن العاص و امثال او يكجا گردمی آمد و وادارش می كردند لب به سخن بگشايد تاريخ سراپا ننگ و رسوايى آنها را بازمی گفت و دست از پا درازتر، پشيمانشانمی ساخت.

صاحب كتاب «الملاحم و الفتن» در كتاب خود حكايت كرده است كه معاويه براى كارى، دنبال امام حسن فرستاد. وقتى فرستاده نزد وى آمد ناخواسته تحت تأثير عظمت و هيبت ايشان قرار گرفت و گفت: اى فرزند رسول خدا، خداوند ترا نگه دارد و اينان را هلاك گرداند. امام از اين كار بر حذرش داشت و فرمود: به آن كس كه امنت دانسته خيانت مكن و هرگز مباد كه مرا بخاطر رسول خدا و پدر و مادرم، دوست داشته باشى و اين خيانت است كه گروهى به تو اطمينان كنند حال آنكه تو دشمنشان باشى و نفرينشان كنى.

**ممنوع شدن دشنام به امام علی علیه السلام در زمان عمر بن عبدالعزیز

امويها در برخورد خود با امير المؤمنين همين وضع را داشتند تا اينكه خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد كه او، دشنام گفتن به او را منع كرد و طى نوشته ‏اى به همه كارگزارانش در سراسر بلاد فرمان داد كه در خطبه ‏هاى جمعه و عيد بجاى دشنام به او آيه زير را قرائت كنند: «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (سورة الحشر- 10) (خداوندا ما را و آن برادران ما كه در ايمان از ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهاى ما كينه كسانى كه ايمان آوردند منه پروردگارا تو خود مهربان و بخشاينده‏ اى).
عمر بن عبد العزيز درباره علت مبارزه ‏اش با اين بدعت سخنمی گفت و اظهار می داشت: كودكى بود كه نزد يكى از فرزندان عتبة بن مسعود، قرآنمی خواند يك روز در حالى كه مشغول بازى بوديم و على (ع) را دشناممی داديم، بر ما گذشت ناراحت شد و به مسجد رفت و هم بازيهاى خود را رها كرد. به نزد او شدم تا آياتى را كه قرار بود، برايش بخوانم وقتى مرا ديد به نماز ايستاد و طولش داد مثل اينكه نمی خواست مرا به حضور بپذيرد وقتى نمازش بپايان رسيد، با من اخم كرد گفتم حضرت شيخ چرا از من دلخور شده‏اند؟ به من گفت: تو از امروز جزء دشنام ‏دهندگان به على (ع) هستى گفتم:آرى پاسخم داد از كى تا بحال دانسته ‏اى كه خداوند بر اهل بدر، خشم گرفته است حال آنكه از آنها راضى است. به او گفتم، پدر آيا على هم جزو اهل بدر بوده است گفت:ترا چهمی شود او يك طرف و همه اهل بدر يك طرف ديگر. به او قول دادم كه ديگر اين كار را نكنم. ابن عبد العزيزمی افزايد: در روزهايى كه پدرم امير بود و روزهاى جمعه خطبه می خواند پاى منبر حاضرمی شدم پدرم رامی شنيدم كه وقتى به سخنرانى و خطبه می پرداخت بسيار شيوا و رسا، داد سخنمیداد ولى وقتى به دشنام على بن- ابى طالب می رسيد، به لكنت می افتاد و به طورى از آن درمی گذشت كه من مات و مبهوت می ماندم روزى به او گفتم: پدر تو از همه مردم خوش‏بيانترى و در سخنرانى و خطابه از همه كارآمدترى پس چگونه است كه وقتى به دشنام و لعن اين مرد (على (ع))میرسى، به لكنت میافتى. گفت: فرزندم اگر مردمى كه پاى منبر ما نشسته ‏اند آنچه را كه پدرت از فضل و بزرگى اين مردمیداندمیدانستند ديگر هرگز كسى از ما پيروىنمیكردند. سخنان پدرم را به اضافه آنچه در كودكى از معلمم شنيده بودم در سينه نگه داشتم و با خداى خود عهد كردم كه اگر روزى در اين ميان، كارى از عهده‏ام ساخته باشد اين بدعت [دشنام به على (ع)] را تغيير دهم و آنگاه كه خداوند با واگذاردن خلافت به من بر من منت گذارد، اين كار را كردم.

 3.خراج ابجر

از جمله ديگر شرايطى كه معاويه در برابر امام حسن (ع) بدان تعهد داد و برخى مورخان مدعى آنند اينكه خراج دار ابجر متعلق به او باشد و هر گونه بخواهد در آن تصرف كند ولى همان گونه كه در تاريخ ابى الفداء آمده است معاويه بدان عمل نكرد.
 «ابن اثير» در تاريخ خود تصريح دارد که دارابجر تابع بصره بود و معاويه به اهل بصره فهماند كه بايد امام را از دريافت خراج آن، بازدارند عملا نيز چنين شد و معاويه همچنانكه در بيشتر اقدامات خود كه بر اساس مكر و حيله و نيرنگ صورتمیگيرد و من (نويسنده) نظر خود را در بخش شرايط صلح و مواد توافقنامه بيان كرده ‏ام‏ اهل بصره را بدين كار، متقاعد كرد.

4.خلافت بعد از معاویه

از ديگر شرايط آنچنان كه بيشتر مورخين نيز تأييدمی كنند اين بود كه خلافت پس از معاويه مستقيما از آن امام حسن باشد بنظرمی رسد كه پايبندي به اين ماده از سوى معاويه، جزو محالات باشد زيرا او از همان هنگام كه بعنوان والى بر شام از سوى عمر بن الخطاب پايش به شام رسيد و همه كاره آنجا شد و از هر وسيله ‏اى يارى جست تا ارزشهايى را كه اسلام سركوب كرده بود، بازسازى كند او در اين رؤيا بود كه شانس ياريش كند و روزى به نام حكومت اسلام، فرمان صادر كند و مقررات تعيين كند و اينك امروز به انتظار خود دست يافته و رؤياهايش را تحقق يافته می بيند و روزى فرارسيده كه اميد و آرزوهاى خاندانش را كه ابو سفيان- آن روز كه خلافت به عثمان رسيد- در عبارتهاى زير از آن ياد كرد، برآورده سازد: «اى بنى اميه (قدرت و خلافت را) همچون توپى، دست به دست خود گردانيد سوگند به آنچه كه ابو سفيان بدان سوگندمیخورد نه آتش و نه بهشتى نه حساب و نه عقابى در ميان است».
حال پس از تحقق رؤياهايش و رؤياى خاندانش، قدرت را همچون توپى، بدست گرفته و چگونهمیتواند آن را به حسن و حسين واگذارد او و خاندانش مدت بيست سال به خاطر قدرت، با اسلام جنگيد و از همان نخستين روزهايى كه به قدرت دست يافت زمينه را براى وارث قدرتش يزيد بن معاويه، مهيامیكرد و وجود امام حسن (ع) برايش مسئله‏ اى شده بود زيرا مسلمانان هيچ يك از نيكان و بزرگانشان را نيز با او، برابرنمی دانستند چه رسد به اينكه بجاى امام حسن، فرزند فاسق و فاجر و لاابالى‏گر نسبت به اسلام و ارزشهاى آن، باشد. عبد اللّه بن حنظلة صحابى بزرگوارى كه به «راهب» شهرت داشت او را اينگونه توصيف می كند: بخدا كه هر وقت كه به حضور يزيد رسيديم بيم آن داشتيم كه هر لحظه ممكن است سنگى از آسمان بر سرمان فرود آيد او مردى است كه با مادران و دختران و خواهران همخوابه می شود و مشروبمیخورد و نماز تركمیكند و بخدا سوگند اگر كس ديگرى از مردم با من نبود نفرين جانانه‏اى به اومی كردم.
و از المنذر بن الزبير درباره او آمده كه وى رهسپار شام شد و يزيد بن معاويه صد هزار درهم به او جايزه داده بود، گفت: او صد هزار درهم به من جايزه داد ولى اين بخشش مانع از آننمیشود كه آنچه درباره ‏اشمیدانم با شما در ميان نگذارم بخدا كه او آنچنان مشروبمیخورد كه مستمیشود و نمازش را ترك‏ می كند «4».
و در «صبح الاعشى» آمده است كه پدرش معاويه طى نامه سرزنش‏آميزى او را نكوهش كرده و از ارتكاب پليديها، بازش داشته و از جمله به او گفته است، به اطلاع من رسيده كه تو از مجالس و محافل براى عياشى و خوش‏گذرانى استفادهمیكنى حال آنكه خداوند متعال فرموده است: «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ» (سورة الشعراء 129- 128) (آيا بر هر بلندى كبوتر خانه و نشانه‏ اى سازيد كه كبوتر بازى و كبوتردارى و بيهوده ‏كارىمیكنيد و بازى‏گاهها از سنگ خارامیسازيد تا مگر جاويد بمانيد؟) و آنچنان آشكارا به فحشامیپردازى كه قباحت اين كار برايت، از ميان رفته است و اى يزيد بدان كه نخستين چيزى كه مستى عايد تو كرده آنست كه مقام سپاس خداوند را بر نعمتهاى آشكارش و نشانه ‏هاى بسيارش، نشناسى، ترك نماز به هنگام خود از جمله جرايم بزرگ و فاجعه‏ هاى عظيمى است و عواقب شومى بدنبال دارد به علاوه، نيك شمردن عيبها، و آلوده گشتن به گناه و اظهار عورت و بر ملا ساختن رازها بدانمیانجامد كه بخود نيز اعتماد نداشته باشى و به كارى كهمیكنى، معتقد نباشى «5».
با وجودى كه رواياتى از اين گونه در مجاميع تاريخ بيشتر جز مراسيل واقدى و مدائنى و امثال ايشان است و براى هر كس كه در تاريخ آنها پژوهش كند غير موثق بودنشان را درمیيابد بنده بعيدنمیدانم كه معاويه با چنين سخنانى، فرزند بى‏بند و بار و فاجرش را مورد خطاب قرار ندهد و با اين عبارتها، برايش نامه ننويسيد البته نه به اين علت كه خودش از چنين كارهايى، و حتى از اينها بدتر، دورىمیجست او صدها تن بى‏گناه و دانشمندان بزرگوار و بندگان نيك خداى را تنها به اين دليل كه عليه ستمگريها و طغيانش شوريده بودند، به كشتن داد. ولى از روى نيرنگ و فريبكارى آنگونه كه فرزندش يزيدمیكرد آشكار به زنا و خمر و زير پا گذاردن شعاير اسلامى نمی پرداخت و از پسرش نيزمی خواست تا آشكارا بدين كارها، روى نياورد علت اين امر احترام به اسلام و مقدسات و شعاير آن نبود بلكه او وقتى براى جانشين ساختن وى پس از خود پسرش را كانديد كرد در رابطه با نظر مردم، با مخالفت شديد و غير- منتظره‏اى روبرو شد بيشتر مخالفان بى‏بندوبارى او و در غلتيدنش را در مشروبات الكلى‏ و ديگر محرمات، دليل می آوردند اومی خواست در اين كار، پنهانكارى كند تا از شدت مخالفت كاسته شود و مشكلات راه، مرتفع شود.
با وجودى كه پدر، چنين آرزويى داشت هيچ يك از مورخين على رغم اختلاف مشربى كه با هم دارند، اشاره به تغيير شيوه زندگى يزيد، نكرده ‏اند و نشانه ‏هايى از اينكه در ارتكاب برخى منكرات، پنهانكارى پيش گرفته باشد، نياورده ‏اند.
در هر حال، معاويه از همان آغاز رسيدن به قدرت، از هر وسيله و امكانى يارى گرفت تا فرزندش را پس از خود بر مردم تحميل كند ولى همه تلاش‏هاى او با وجود امام حسن (ع) برخوردمی كرد و حتى گروهى از مؤيدانش در حجاز و عراق به او فهماندند كه در اين كار اندكى تأمل كند تا شايد زمينه براى چنين اقدام خطرناكى، مناسبتر گردد همچنانكه گروهى از بزرگان اسلام و فرزندان مهاجرين و انصار، اشاره ‏اش كردند تا بهترين را بر اين امت، جانشين خود كند.
از جمله سخنانى كه احنف بن قيس يكى از رهبران مسلمان در اين مورد به او گفت اين بود كه: تو در رابطه با امام حسن (ع) با خداى خود عهد كردى كه پس از تو، او جانشينت گردد حال اگر بر اين پيمان وفادار ماندى، جزو وفا كنندگان بشمارمی آيى و اگر وفا نكنى به خدا سوگند كه خواهى ديد در پشتيبانى از امام حسن اسبانى تيزرو، بازوانى توانا و شمشيرهايى بر آن قرار دارد و اگر تنها به اندازه يك وجب به او خيانت كنى به اندازه دو بازو به ياريش می شتابيم و بدان كه اهل عراق از آنگاه كه نفرتت ورزيده ‏اند دوستت نداشته‏ اند و بر على و حسن از آنگاه كه دوستشان داشته‏ اند، خشم نگرفته ‏اند.
و در مجلس ديگرى كه معاويه سعى می كرد او را نسبت به جانشينى و- ولايت‏عهدى فرزندش يزيد پس از خود، قانع سازد به وى گفت: اى معاويه تو از شب و روز و آشكار و نهانش خوب آگاهى حال اگرمی دانى كه براى تو خوب است او را جانشين خويش ساز و ولايت‏عهدى را به وى بسپار و اگرمی دانى كه براى تو شر است حال كه عازم آخرت هستى، ديگر از اين دنيا، چيزى به او مسپار و قدرت بيشترش، مده. و بدان كه تو اگر يزيد را بر حسن و حسين برترى بخشى در حالى كه ايشان رامیشناسى و با نسبشان نيز آشنايى، نزد خدا پاسخى ندارى كه بدهى.
و عبد اللّه بن عباس به او گفت: خداوند متعال جل و علا محمد را به رسالتش برگزيد و براى وحى خود او را انتخاب كرد و بر خلق بزرگى‏اش بخشيد و آنها كه بدو وابسته ‏اند بزرگى يافتند و از همه ديگران، سزاوارترند.
و عبد اللّه بن جعفر به او گفت: در اين خلافت اگر خواسته باشيم سنت شيخين يعنى أبو بكر و عمر را عمل كنيم چه كسى از خاندان پيامبر برتر و كامل‏تر و شايسته ‏تر بدانند و به خدا سوگند كه اگر او را پس از پيامبرشان برمی گزيدند همه چيز سر جاى خود بود و خداى، اطاعت می شد و شيطان مورد نافرمانى قرارمی گرفت و هرگز دو تن نيز از امت، با يكديگر اختلاف پيدانمی كردند پس اى معاويه از خداى بترس كه اينك چوپان شده‏ اى و ما گوسفندان در عقب توايم و حال به رعيت خود توجه كن كه فردا در برابر آن مسئول هستى.
و عبد اللّه بن الزبير به او گفت: اى معاويه از خداى بترس و انصاف ده اينك اين عبد اللّه بن عباس است و اين يك عبد اللّه بن عمر و اين هم من عبد اللّه بن الزبير پسر عمه رسول خدا هستيم. على بن ابى طالب حسن و حسين را بجاى گذارد، و تو خوب می دانى كه آنها كيستند و چه هستند حال از خداى بترس و ميان ما و خود به قضاوت بنشين.
و عبد اللّه بن عمر به او گفت: اين خلافت به شيوه پادشاهان ايران و روم ارثى نيست كه از پدر به فرزندان، به ارث رسد اگر چنين بود بايستى من بعد از پدرم، خليفه می شدم بخدا سوگند كه پدرم مرا حتى جزو شش تن اصحاب شورا نيز نگذارد تنها به اين دليل كه خلافت، شرط از پيش تعيين ‏شده‏ اى نيست بلكه خلافت تنها از آن قريش و متعلق به آن كسانى است كه مسلمانان براى خودمی پذيرند و باتقواترمی يابند و اگر تو يزيد رامی خواهى جانشين خود كنى بدان كه اين كار نزد خدا سودى براى تو ندارد.
و ديگر بزرگان اسلام و سرشناسان آن كه او را به تأمل و انتخاب نيكو، نصيحت می كردند و پيمانش را با امام حسن، بخاطرش می آوردند دور و نزديك بيگانه و خودى، هيچ‏كس را بر امام، ترجيح نمی داد و نصيحتش می كرد تا او را ناديده نگيرد ولى همه اين صحبتها، تصميمش را عوض نكرد و در انديشه رهايى از وى فرو رفت و آمادهمیگرديد تا در فرصتى مناسب، او را از سر راهش بردارد.

پی نوشت ها:

 (1) نگاه كنيد به صفحه 15 جلد سوم شرح نهج البلاغة.

(2) همان منبع.

(3) نگاه كنيد به صفحه 33 از «الصواعق المحرقة».

(4) ابن عساكر ج 7 ص 28 و 372 و «البداية و النهاية» جلد 8 صفحه 216.

(5) «صبحى الاعشى» جلد 6 صفحه 388.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

افزودن دیدگاه جدید