منوی اصلی

شعر لحظه وداع (درباره عاشورا)

شعر لحظه وداع (درباره عاشورا)

در دل زينب نشسته شعله ‏ها
رشته ‏ى دل را گسسته شعله‏ ها
آسمان افتاده در جوش و خروش‏
 «الرَّحيلِ» شاه عشق آمد به ‏گوش‏
كاى عزيز جان من زينب بيا
اى كه دارى جان و دل در تب بيا
من كه بشكسته ز غم بال و پرم‏
می ‏روم تنهاى تنها از حرم‏
تا نشست آهنگ ماتم بر لبش‏
ناگهان آمد صداى زينبش‏
كاى برادر جان جدا از من مشو
باعث ويرانى گلشن مشو
گر روى جان از تن من می ‏رود
آهم از دل شعله افكن می ‏رود
پس بمان تا جان بماند در تنم‏
در گلو پنهان بماند شيونم‏
كى مرا ديگر بود صبر و توان‏
تا دوباره بنگرم داغ گران‏
باغ ما را خصم پرپر كرده است‏
خون دلِ آل‏ پيمبر كرده است‏
هر چه گل همراه ما بود اى اخا
در ميان خون فتادند از جفا
جملگى پرپر شدند از تيغ كين‏
آل عصمت مانده اكنون بى‏ معين‏
گفت اى خواهر صبورى بايدت‏
عشق را اينك مرورى بايدت‏
صبر تو تشويش از دل می ‏برد
كاروانم را به منزل می ‏برد
كن صبورى كز دلم جان می ‏رود
زورق دل سوى توفان می ‏رود
در جوابش گفت زينب، اى حسين‏
اى مرا آرام جان، نور دو عين‏
گشت لبريز از مَىْ غم ساغرم‏
اين وداع جان بود از پيكرم‏
نيمه جانى دارم و با خود مبر
گر كه جانم می ‏برى، آهسته ‏تر
حال كز تن می ‏برى جان مرا
می ‏كنى ويران تو سامان مرا
 صبر كن قدرى كه آيم در برت‏
عشق را بويم ز عطر حنجرت‏
جرعه نوشم از سبوى تشنه ‏ات‏
بوسه گيرم از گلوى تشنه‏ ات‏
نيمه جانم را از آن كامل كنم‏
پيش دريا ترك اين ساحل كنم‏
شاعر: محمود تاری 

منبع: هم نفس با کربلا، محمود تاری(یاسر)، صص154-156.

افزودن دیدگاه جدید