منوی اصلی

اشتباه ناروای دكتر طه حسين، در مورد موضع امام حسن نسبت به پدر

اشتباه ناروای دكتر طه حسين، در مورد موضع امام حسن نسبت به پدر

زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى 

در مورد موضع امام حسن (ع) نسبت عثمان و اقدامات او هيچ يك از مورخين چنين ادعايى نكرده ‏اند كه او عثمان و يارانش را كه به هيچ يك از آنچه كه جدش رسول خدا آورده بود پاى‏بند نمانده بودند، تأييد می كرد بلكه در گفتار و كردار در كنار پدرش قرار داشت و در همه جنگهايى كه پدر داشت با وى شركت كرد و هرگاه نبردى شدت می گرفت و اوضاع بحرانى می گرديد آرزو می كرد كه پدرش اجازه شركت در نبرد به او دهد ولى پدرش (امام على (ع) نسبت به او و برادرش امام حسين، حساسيت زيادى نشان می داد و اجازه شركت در جنگ را به آنها صادر نمی كرد و همواره به فرمانده لشكريانش در صفين می فرمود: مراقب اين دو تن باشيد چه بيم آن دارم كه با كشته شدن آنها نسل رسول خدا، قطع گردد او با پدرش با آنان كه مدعى خونخواهى از عثمان بودند می جنگيد و دوست و دشمن معترفند كه او عليه ظلم و ظالمين و استثمارگران، بود و همه زندگيش- آنچنان كه در فصلهاى پيش از برخى جنبه هاى آن سخن گفتيم- براى خدا و در راه خدا بود؛ با اينكه چنين بود برخى نويسندگان پيشين و معاصر مدعيند كه او همواره با پدر اختلاف داشته و دكتر طه حسين در كتاب خود «على و فرزندانش» می افزايد كه او به معنى دقيق كلمه «عثمانى» (طرفدار عثمان بن- عفان) بود و على رغم ميل خود و بى‏آنكه دوست داشته باشد با پدر خود همراهى می كرد و در جنگهايش شركت می جست.
من براى چنين تحريف و گمراه‏سازى جز برخى رواياتى كه هيچ پژوهنده‏ اى كه‏ سند و متن آنها را مورد دقت قرار دهد ترديدى در اينكه از ساخته هاى امويها و عثمانيهايى است كه تلاش كرده ‏اند عثمان را از آنچه تاريخ وى را توصيف می كند تعميد دهند و اقداماتش را جنبه شرعى دهند و در عين حال ميان برخورد على از يك سو و فرزندش امام حسن از سوى ديگر با عثمان و نيز در سياستى كه امام امير المؤمنين (ع) در پيش گرفت ايجاد شك و شبهه كنند، بخود راه نمی دهد، هيچ منبع و مصدرى نيافته ‏ام.
رواياتى را كه صاحبان چنين ايده‏اى و در رأس آنان دكتر طه حسين، استاد ادبيات عرب بدان استناد كرده‏ اند برخى از آنها را «البلاذرى» در الانساب و الاشراف با سندى كه به طارق بن شهاب می رسد روايت كرده همچنانكه ابن ابى الحديد نيز از طارق بن شهاب روايت كرده و الطبرى از سيف بن عمرى نقل كرده كه در تاريخ او روايت بسيارى از وى نقل كرده است.
در روايت البلاذرى و شرح نهج البلاغة آمده است كه حسن بن على (ع) به پدرش گفت: اى امير المؤمنين من قادر نيستم سخنت گويم و به گريه افتاد. به او فرمود: سخنت را بگو و همچون كنيزكان، گريه و شيون نكن. گفت: هنگامى كه مردم، خانه عثمان را محاصره كردند به تو گفتم از آنها كناره‏ گير و به مكه رهسپار شو تا اعراب به آرزوهاى دور و دراز خود نايل آيند ولى تو نپذيرفتى و هنگامى كه عثمان كشته شد به تو گفتم كه از مردم كناره‏گير تو اگر در آن زمان در آشيانه تمساحى بودى اعراب بندهاى اشتر بر تو می بستند تا ترا بيرون كشند ولى تو سخنم را نپذيرفتى و امروز به تو می گويم كه به عراق مرو چه بيم آن دارم كه، مفت كشته شوى؛ امير المؤمنين (ع) در پاسخش فرمود: اما اينكه می گويى به مكه بازگردم به خدا سوگند كه من نه آنم كه مكه‏نشين باشم و اينكه می گويى مردم عثمان را محاصره كرده‏اند گناه من چيست كه ميانه مردم و عثمان چنين و چنان است و اما اينكه نظر داده‏اى كه از مردم كناره گيرم و به عراق قدم نگذارم به خدا سوگند كه من همچون كفتار نيستم تا به انتظار خوردن سيلى بايستم، شارح نهج البلاغة مدعى است كه اين گفت‏وگو ميان امام حسن و پدرش در ربذه بر سر راه خود به بصره، انجام گرفته است.
در روايت ديگرى متعلق به البلاذرى به نقل از ابى قبيصة عمرو بن طارق بن شهاب آمده است كه امام حسن (ع) در ربذة و در حالى كه پدرش سوار مركبى بود كه زين كهنه‏ اى بر آن قرار داشت به او گفت: بيم آن دارم كه بيهوده كشته شوى امير المؤمنين‏ به او پاسخ داد كه: دور شو به خدا سوگند كه به نظرم يا بايد با اينان جنگيد و يا به آنچه محمد آورده، كفر ورزيد.
و در روايت سوم كه سند آن به طارق بن شهاب می رسد آمده كه حضرت به امام حسن و امام حسين كه هر دو تلاش می كردند او را از جنگ بازدارند فرمود: شما را چه می شود كه همچون كنيزكان به گريه و زارى افتاده‏ايد به خدا كه در اين باره انديشه بسيار كرده‏ام و گزيرى از اينكه با آنها بجنگم يا به آنچه كه خداى بر محمد نازل فرموده كفر بورزم، نيافتم.
دكتر طه حسين می گويد: راويان روايت كرده‏ اند كه على (ع) بر فرزندش حسن كه در حال وضو گرفتن بود، گذشت و به او گفت: وضويت را كامل كن. او با سخنان تلخ زيرين- به ادعاى راويان- پاسخش گفت: شما ديروز كسى كه وضوى كامل می گرفت كشتيد. امير المؤمنين بر گفته خود تنها اين جمله را افزود: اميدوارم كه خداوند اندوهت بر عثمان را بدرازا كشاند.
از اين روايات، برخى نويسندگان نتيجه گرفته‏ اند كه امام حسن (ع) با پدرش، اختلاف داشت و به نظرش می رسيد كه پدرش نبايد در كارى شركت داشته باشد و از مردم مدينه كناره گيرد و به زمينه اى خود يا به مكه برود و در آنجا، جاى گيرد و حتى اگر خواستار بيعت با وى شدند، تن ندهد.
دكتر طه حسين در ادامه می گويد: اگر امام حسن می توانست مانع از ايجاد فتنه شود يعنى همان كارى كه سعد بن ابى وقاص و عبد اللّه بن عمر انجام دادند، انجام می داد؛ او خوش نداشت كه پدرش مدينه را ترك گويد و براى جنگ با طلحة و زبير و عايشه به عراق رود ولى پدرش در هر آنچه كه او از اين گونه توصيه ها می كرد، مخالفتش می ورزيد و او هرگز از غم و اندوه عثمان، بيرون نشد و به تمام معنى كلمه «عثمانى» بود.
روايات ياد شده با وجودى كه تفاوتهايى در مضمون خود دارند شامل كلماتى است كه شايسته نيست عوام الناس نيز با پدرشان بر زبان آورند مثل اينكه گفته باشد:
به تو گفتم ولى نافرمانى ‏ام كردى حال آنكه امام حسن بالاتر از آن است كه با پدرش به اين شيوه سخن گويد و آيا كناره گرفتن او از مردم و تعقيب نكردن طلحة و زبير و عايشه جز به معناى كنار گذاردن امت و سرنوشت آن و سپردن كارها به دست مفسده‏جويان و تبهكارانى است كه در زمين به فساد و مفسده‏جويى می پردازند؟ حال چگونه می شود كه‏ او چنين درخواستى از وى كند در حالى كه می داند اسلام، مبارزه با ظلم و فساد و بى‏عدالتى را واجب دانسته است. اضافه بر آن راويان بنا به آنچه كه از الميزان ابن حجر و ميزان الاعتدال ذهبى برمی آيد چنين روايتهايى كسانى چون سيف بن عمر هستند كه به دروغپردازى و جعل احاديث شهرت دارند يا كسانى می باشند كه ناشناخته‏اند و- دست‏اندركاران علم رجال هيچ سخنى در تأييد يا تكذيب آنها بميان نياورده‏اند و يا از قماش كسانى ‏اند كه اصلا يادى از آنها نرفته است همچون عمرو بن قبيعة.
و روايت آخرى را كه طه حسين از آن نتيجه گرفته كه حسن بن على (ع) به معناى دقيق كلمه عثمانى بوده است البلاذرى از المدائنى نقل كرده كه اين المدائنى به دروغگويى و دشمنى با على و خاندان وى (ع) شهرت دارد گواينكه متن روايت حكايت از آن دارد كه منظور از آن، هتك حرمت هر دو امام و متهم ساختن امام على (ع) به دشمنى با معاويه و شركت داشتن در قتل اوست چه در آن آمده است امام حسن مشغول وضو گرفتن بود و درست وضو نمی گرفت و پدرش دستورش داد تا وضويش را كامل كند اين مورد را هيچ كس درباره حسن بن على، احتمال نمی دهد و در صورتى هم كه به فرض محال، فرض كنيم امام حسن به ادعاى مدائنى، وضويش را درست نمی گرفت و پدرش او را به آنچه كه بايد انجام دهد، راهنمايى كرده چه دليلى دارد و به چه مناسبتى پدرش را با چنان پاسخ خشك و بى‏معنايى، جواب دهد: (شما ديروز كسى را كشته‏ايد كه وضويش را درست گرفته بود).
در هر صورت، از مدائنى و اربابان وى شگفت نيست كه عثمان را در صف مظلومان، برشمارند و على را در شمار ستمكارانى قلمداد كنند كه به او ظلم كردند و به گواهى حسن بن على، او را از زندگى محروم ساختند. ولى شگفت آن است كه استاد ادبيات عرب (دكتر طه حسين) اين چنين با اطمينان با اين روايت برخورد كند و حكم ستمكارانه خويش در مورد امام حسن بن على را كه از همه مردم به جدش رسول خدا محبوبتر بود و شباهت صورتى و سيرتى بسيارى با وى داشت و هم درباره او و برادرش به اتفاق محدثين فرموده بود كه: (اينان در نشست و برخاست خود دو امام هستند) صادر كند شگفت است كه چنين اطمينانى به اين روايت كند و حكم ناجوانمردانه خويش را على رغم عيبهاى آن كه بر مردم عادى پوشيده نيست و اديبان و منتقدانى چون دكتر طه حسين و امثال او كه جاى خود دارند، از آن نتيجه‏گيرى كند و بگويد كه او به تمام معنى كلمه و دقيقا، «عثمانى» بوده است.

و با وجودى كه دكتر طه حسين سعى كرده كه چنين جلوه كند كه جز حقيقت، چيزى برايش مهم نيست در بسيارى از بخشهاى كتابى كه نوشته است، يك طرفگى وى آشكار است ولى يك طرفى وى آنچنان كه نسبت به موضع امام حسن صورت گرفته، در جاهاى ديگر، سرسختانه نيست زيرا اينكه ايشان به معناى دقيق كلمه «عثمانى» و طرفدار عثمان بوده‏اند بدين معنى است كه همه اقدامات و كارهاى عثمان را كه مخالف با كتاب خدا و سنت پيامبر گراميش و حتى در تضاد و مخالفت با سيره خليفه هاى پيش از خويش است، تأييد می كنند و بر تبعيد ابو ذر از مدينه با آنچنان وضعيت اهانت‏آميزى را و نيز لگد زدنش به عمار و برانگيختن نوكرانش عليه وى و عليه ابن مسعود و ديگر بزرگان صحابه صحه می گذاردند و گراميداشت و ارج و احترامش به رانده پيامبر خدا يعنى الحكم بن العاص و خاندانش و نيز مسلط ساختن فاسقان و بى‏بندوبار از خانواده‏اش- و نيز خاندان بنى اميه بر اسلام و حقوق بندگان خدا را مهر تأييد می زنند و به عبارت ديگر حسن بن على تنها در صورتى به تمام معناى كلمه عثمانى است كه همچون مروان و عقبة بن ابى معيط و الوليد بن عقبة و ابن ابى سرح و ديگر دارودسته عثمان باشد و گمان نمی كنم هيچ يك از مسلمانان هر چند كينه و نفرت و دشمنى‏اش با خاندان پيامبر زياد باشد دردانه رسول خدا را در اين سطحى قرار دهد كه هيچ مسلمان مؤمن به خدايى براى خودش نيز، نمی پذيرد.

دكتر طه حسين در ادامه می گويد: امام حسن همراه پدرش در همه نبردهايى كه در بصره و صفين و نهروان داشت حضور پيدا كرده بود ولى معتقدم كه او و برادرش امام حسين حضور داشتند ولى در نبرد، شركت نمی كردند.
نمی دانم از كجا اين اعتقاد را بدست آورده حال آنكه متون تاريخى حكايت از شركت آنها دارد و ايشان در برابر پدر خود به دست و پا و خواهش و تمنا می افتادند تا به ايشان اجازه جنگيدن دهد.
در شرح نهج البلاغة آمده است: هنگامى كه نبرد در بصره شدت گرفت حضرت على (ع) خود سوار بر اسب خود موسوم به «الخضراء» به اتفاق مهاجرين و انصار و در حالى كه حسن، حسين و محمد بن الحنفية همراهش بودند به سوى شتر عايشه يورش برد و پرچم نبرد را به محمد بن الحنفية سپرد و به او فرمود پيش رو و پرچم را در چشم شتر، بنشان. وقتى با پرچم پيش رفت نيزه ها از هر سوى بر وى باريدن گرفت و به يارانش گفت: صبر كنيد تا نيزه هايشان بپايان رسد و هنگامى كه دير كرد حضرت از پشت به او   رسيدند و دست چپ خود را بر شانه راست او نهاده و به وى فرمودند: پيش رو كه راه برگشت ندارى و پرچم را از وى ستاند و به حسن سپرد امام حسن بر دشمن يورش برد و آنان را از گرد شتر، پراكنده ساخت تا اينكه بالاخره به شتر رسيد و چشم او را مورد اصابت قرار داد سپس پرچم را به امام حسين سپرده و او نيز همچون كارى را كه برادرش كرده بود، انجام داد و بسيارى از اين دست روايات كه تأكيد دارند آنها با امام على (ع) در نبردها شركت داشتند و از جان خود براى وى مايه می گذاردند گواينكه او از اينكه آنها مورد ضربه قرار گيرند و به تعبير او با كشته شدن آنها، نسل پيامبر قطع گردد بر آنها بيم داشت و گاهى هم می فرمود: آنان فرزندان پيامبرند و محمد بن الحنفيه فرزند من است و گاهى ديگر می فرمود: آنها دو چشم منند و محمد (بن الحنفيه) باز و دست منست و آدمى با دستان خود از دو چشم خويش، دفاع می كند.
خلاصه آنكه امام حسن در زندگى سياسى و نظامى پدر شركت داشت و برخوردش با عثمان همان برخوردى بود كه پدر و بزرگان صحابه داشتند و هنگامى كه امير- المؤمنين (ع) رهسپار بصره گرديد و در ذى قار فرود آمد او را به اتفاق عمار ياسر و زيد بن- حومان و قيس بن سعد براى كمك طلبيدن از اهالى كوفه در جنگش با طلحة و زبير به آنجا فرستاد پيش از آن نيز هيئتى را به آنجا ارسال داشته بود كه ابو موسى با آنان از در مخالفت در آمده و به خواست امير المؤمنين پاسخ نداده بود. امام حسن باتفاق همراهانش به سمت كوفه رهسپار شد و هنگامى كه وارد شهر گرديدند اهالى از ايشان استقبال كردند و او نامه پدرش را بر آنان خواند ابو موسى همان برخوردى را كه با اولين هيئت ارسالى داشت با اينان نيز داشت و حديثى از قول پيامبر جعل كرد تا مردم را از كمك رساندن به امير المؤمنين بازدارد و مدعى شد كه از پيامبر شنيده است كه می فرمودند:
پس از من فتنه‏ اى برانگيخته خواهد شد كه در آن نشسته بهتر از ايستاده و خوابيده بهتر از نشسته است. عمار بن ياسر پاسخش داد و گفت: اگر اين درست باشد كه تو چنين سخنى از پيامبر شنيده‏ اى منظور تنها تو بوده ‏اى و بنابراين از خانه‏ ات بيرون ميا ولى من خداى را گواه می گيرم كه رسول خدا على (ع) را فرمان داد تا با عهدشكنان بجنگند و از ايشان گروهى را به نام برايم بازگفت و او را فرمان داد تا با كج‏انديشان و رو گردانان از حق بجنگد و اگر خواسته باشى گواهانى به حضورت می آورم تا گواهى دهند كه پيامبر خدا تنها ترا از درگير شدن نهى كرده و از دخالت در فتنه، بر حذر داشته است.
و امام حسن (ع) به ترغيب مردم (به جنگ) ايستاد و پس از ستايش خدا و درود بر پيامبرش فرمود: اى مردم، آمده‏ ايم تا شما را به خدا و كتاب خدا و سنت پيامبرش و نيز به فقيه‏ ترين مسلمانان و عادل‏ترين آنان و برترينشان و وفادارترين كسى كه با او بيعت كرده ‏ايد و كسى كه هيچ نكته ‏اى از قرآن بر او پوشيده نيست و از سنت نيز همه را می داند و بر همگان پيشى گرفته فراخوانيم، شما را به كسى فراخوانيم كه خدا و رسولش او را با دو پيوند، خويشى‏اش بخشيده‏ اند پيوند خون و پيوند دين، به كسى كه در هر كار نيك و پسنديده‏اى جلودار همگان است، به كسى كه خدا و رسولش را در حالى كه مردم از وى روى برمی تافتند، تنها بدو مستظهر گردانيد و درحالى‏كه مردم از وى دور بودند به او نزديك گرديد و هنگامى كه آنان مشرك بودند با وى نماز خواند و آنگاه كه آنها فرار می كردند همراه با او می جنگيد و در وقتى كه از جنگش در كنار او سربازمی زدند پا به پاى وى به مبارزه می پرداخت و در زمانى كه تكذيبش می كردند، تصديقش كرد فرامی خوانم. او شما را به ياورى فرامی خواند و به حق، دعوتتان می كند و به شما فرمان می دهد تا همراهيش كنيد و در مبارزه با گروهى كه پيمان بيعتش را نقض كردند و ياران نيكش را كشتند و كارگزارانش را قطع عضو نمودند و بيت المالش را بغارت و چپاول بردند پس خدايتان بر شما رحمت آورد به سوى او روى آوريد.
و در روايت ديگرى از جابر بن يزيد نقل شده كه گفته است: تميم بن جذيم التاجى سخنم گفته كه حسن بن على (ع) و عمار بن ياسر بمنظور جلب كمك مردم به على (ع) عازم كوفه شدند و همراهشان نامه حضرت بود وقتى خواندن نامه را به پايان رساندند امام حسن (ع) برخاست؛ مردم به وى خيره شده می گفتند:

پروردگارا منطق دخترزاده پيامبرت را متين گردان آنگاه دستش را بر تكيه گاهى نهاد چون از دردى كه داشت در رنج بود و فرمود: سپاس و ستايش خداى قدرتمند و پرعزت و يگانه و پرخشم و بزرگ و والا روى سخنم هم با كسانى است كه آشكارا سخن می گويند و هم كسانى كه در نهان سخن می گويند و نيز آنانى را كه در شب سبك بال و روز در جنب و جوشند يكسان در بر می گيرد خداى را بر گرفتاريهاى نيك، آشكارى نعمتها و بر آسودگى و دشوارى كه دوست می داريم يا منزجريم سپاس و ستايش می گويم و گواهى می دهم كه پروردگارى جز خداى وجود ندارد و تنها و بى‏شريك است و محمد بنده و فرستاده اوست كه امانت نبوت را به وى سپرد و رسالتش را ويژه او ساخت و وحى خود را بر وى فرود آورد و بر همه ديگر بندگانش برگزيد و به هنگامى كه بتها پرستيده می شدند و شيطان فرمان می راند و در برابر خداى سركشى می كرد او را براى انس و جن فرستاد پس خدا سلام و درود بر او و بر خاندانش فرستاد و بهترين پاداشها، نثارش كرد اما بعد من جز آنچه كه خود می دانيد به شما نمی گويم امير المؤمنين على بن ابى طالب كه خداوند كارش را راست گردانده و به ياريش همت گماشته مرا به سوى شما فرستاد تا به كار نيك و عمل به كتاب (خدا) و جهاد در راه خدا دعوتتان كند و چنانچه اكنون، پاسخ گفتن به چنين دعوتى را خوش نداريد به خواست خدا آينده‏اش؛ چيزى است كه دوست خواهيد داشت شما می دانيد كه على (ع) به تنها با پيامبر خدا نماز گزارده است و او ده‏ساله بود كه رسالت پيامبر را تصديق كرد و آنگاه در همه صحنه ها، همراه پيامبر بود و از تلاش و كوشش در جهت جلب رضاى خدا و اطاعت از پيامبر و فعاليتهاى مثبت او در اسلام بسيار شنيده‏ايد پيامبر خدا تا آخرين لحظه حيات كه على چشمانش را با دستان خود بست و به تنهايى و به يارى فرشتگان و درحالى‏كه الفضل پسر عمويش برايش آب می آورد، او را غسل داد، از او راضى بود پس از آن او را به گور سپرد.
پيامبر در دم مرگ او را به اداى دين خود و انجام مهمترين كارهايش و ديگر مسائل، سفارش كرد و اينها همه از منتهاى خدا بر وى بود، از آن گذشته بخدا سوگند كه او هرگز چيزى براى خود نخواست و مردم همچون شتران بسيار تشنه ‏اى كه هنگام رسيدن به آب يورش می آورند، بر او يورش بردند و با رضا و رغبت بيعتش كردند ولى پس از آن بى ‏هيچ دليل و منطقى، و بى ‏آنكه خلافى از وى سر زده باشد تنها با انگيزه جفاپيشگى خود و حسادت، پيمانش را گسستند اينك اى بندگان خداى بر شماست كه تقواى خدا پيشه كنيد و به طاعتش درآييد و تلاش و شكيبايى به خرج دهيد و از خدا كمك بخواهيد و به آنچه شما را فراخواند بشتابيد خداوند ما و شما را از همانچه كه اولياى خود و فرمانبرانش را مصون داشته معصوم بدارد و ما و شما را به تقوايش رهنمون سازد و الهام بخشد و همگى ما را در مبارزه با دشمنانش يارى دهد و براى خود و شما از خدا طلب مغفرت می كنم.
پس از مشاجرات طولانى كه ميان عمار بن ياسر و حسن بن على از يك سو و ابو موسى- الاشعرى از سوى ديگر صورت گرفت امام حسن (ع) رو به ابو موسى كرده و به او گفت:
خود را كنار كش مادر بخطا! از منبر ما پايين آى ولى ابو موسى همچنان بر موضع خود بود و مردم را لبيك نگفتن به دعوت امام فرا می خواند و به آنان چنان می فهماند كه رسول خدا آنان را از درگير شدن با اين فتنه، بر حذر داشته است تا اينكه بالاخره مالك- اشتر رسيد و وارد قصر شد و نگهبانان را بيرون كرد. ابو موسى كه همچنان مشغول مشاجره‏ با امام حسن و عمار بود نوكران و نگهبانان خشمناك پيش او آمدند و آنچه را كه مالك اشتر كرده بود، به اطلاعش رساندند او شكست خورده و ناكام از مسجد بيرون شد و مردم به نداى امام حسن پاسخ گفتند و دوازده هزار تن به همراهش راهى بصره شدند و آنچنان كه در روايت الشعبى به نقل از ابى الطفيل آمده امير المؤمنين در ذى قار، از تعدادشان آگاهى يافتند ابو الطفيل می افزايد: به خدا سوگند كه بر سر راهشان نشستم و يكى يكى آنان را بر شمردم و حتى يك نفر هم كمتر يا زيادتر نبود «1».
و همچنانكه گفتيم امام حسن (ع) بنا به اتفاق مورخين در نبردهاى بصره شركت كرد و هنگامى كه امير المؤمنين به تعبير مورخين، سوار بر اسب خود موسوم به «الخضراء» كه مهاجرين و انصار را در همراه داشت و امام حسن و امام حسين و محمد- بن الحنفية همراهش بودند، يورش آورد، پرچم را به وى داده بود كه با آن بر ياران عايشه حمله‏ور گردد و به پيشروى خود ادامه داد تا صفوفشان را پراكنده ساخت در اينجا انصار به او گفتند: اى امير المؤمنين به خدا كه اگر آنچه كه خداوند براى حسن و حسين منظور كرده نبود ما هيچ عربى را بر محمد (بن الحنفيه) برتر نمی دانستيم، امير- المؤمنين در پاسخشان فرمود: ستاره را چه به ماه و خورشيد. البته او جا و برترى خود را دارد و چيزى از برترى دو برادرش بر وى، نمی كاهد و او را همين بس كه نعمت خداى بر او روا داشته شده است. به او گفتند: اى امير المؤمنين بخدا كه ما او را مانند حسن و حسين نمی دانيم و در برابر وى حق آن دو را پايمال نمی كنيم و حق او را نيز بدليل برترى كه آنان بر وى دارند ضايع نمی گردانيم. فرمود: فرزند من كجا و فرزندان رسول خدا كجا. و خزيمة بن ثابت درباره‏اش گفته است:
- در تو امروز هيچ عيب و كاستى نيست و تو در جنگ خانمانسوز- روى برنتافتى.
- پدرت على است كه هيچ كس مانند او سوار اسب نمی شود و پيامبر ترا محمد ناميد.
- و تو به حق به پدرت رفته‏اى و اين چيزى است كه گزيرى از آن نيست.
- تو از همه قاطع‏تر بر سينه شجاعان با نيزه خود فرود می آورى و از همه برنده‏تر شمشيرت را بر (دشمنان) فرود می آورى. تا آنجا كه می گويد:
- مگر برادرانت دو سرورى كه هر دوى آنها راهبر خلق و راهبران هدايت هستند.
پژوهشگرى كه جريانات را پيگيرى می كند به دهها مورد برخورد می كند كه حكايت از شركت وى با پدر در جنگهايش با ناكثين و قاسطين و مارقين دارد و اين در حالى است كه پدر همواره بر او و برادرش امام حسين نسبت به درگير شدن در جنگها بيم داشته و از يارانش كمك به آنها را می طلبيده است.
در اين رابطه در نهج البلاغة آمده كه هنگامى كه پسرش حسن را می ديد كه رهسپار جنگيدن می شده است به اطرافيانش می فرموده: اين جوان را بگيريد و از رفتن به ميدان رزم بازداريد من از مرگ اين دو تا- يعنى حسن و حسين- دريغ می ورزم تا مبادا نسل رسول خدا، بريده شود.
اين سخنان اشاره بدان دارند كه او (امام حسن) به جنگ می پرداخت و به ميدان رزم می شتافت و به خواست پدر نيز، در اين رابطه، توجه نمی كرد لذا براى كنترل او، از يارانش كمك می طلبيد.
شارح نهج البلاغة پس از آن كه اين سخنان را در ميان كلمات قصار آن حضرت آورده سؤال زير را پيش خود مطرح می سازد: آيا می شود از حسن و حسين و فرزندان آنها به عنوان پسران رسول خدا و فرزندان وى و يا نسل رسول خدا ياد كرد حال آنكه آنها فرزندان دخترش فاطمه زهرا و على بن ابى طالبند؟
و خود پاسخ می دهد: كه خداوند خود آنان را در آيه: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» (بگو بياييد تا فرزندان خود و فرزندان شما را فرا خوانيم ...) فرزندان رسول خدا ناميده است او جز آنان كسى را نداشته و آنها و فاطمه و على (ع) را آورد و در ادامه می گويد: نزد عموم فقها، چنين است كه اگر مردى براى فرزند كسى، چيزى وصيت كند فرزندان دختران نيز در ميان آنها (وارث) در می آيند. خداوند در آيه «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ ... ... وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏» عيسى را از خاندان ابراهيم برشمرد، حال آنكه می دانيم كه عيسى تنها از سوى مادر خود با وى متصل است «2».
در جلد اول نهج البلاغة «3» آمده است كه امام حسن (ع) مردم را به جهاد فراخواند و فرمود: خداى را كه پروردگارى جز او نيست و شريكى ندارد، سپاس؛ خدا آن قدر از
حق خود بر شما روا داشت و از نعمتهايش بر شما ارزانى داشت كه نمی توان برشمرد و شكرش بجاى آورد و هيچ سخن و نسبتى او را نشايد و ما كه به خشم آمده‏ايم براى خدا و براى شماست. بدانيد كه هيچ گروهى هرگز بر يك امر، گرد نيايند مگر آنكه سخت با يكديگر باشند و پيمانشان، مستحكم باشد پس شما در ميدان نبرد با معاويه و سربازانش، گرد آييد و روى برنتابيد چه روى برتافتن شما پيوند قلبها را می گسلد و شتاب در اين كار جوانمردى و مردانگى و پاكدامنى است كه تنها گروهى كه خداوند مرض را از ايشان زدوده و از خوارى و زبونى دورشان ساخته و آنان را به روشنيهاى راه رهنمون ساخته، از آن برخوردارند آنگاه اين بيت را خواند:
- از صلح، آنچه كه بدان خشنود می گردى، بهره‏مندى و از جنگ تنها جرعه هايى از دم آن ترا بسنده است.
پس از او امام حسين (ع) آغاز سخن كرد و فرمود: اى اهل كوفه، شما عزيزان بزرگوار و كسانى كه باطنتان بهتر از ظاهرتان است و در فرونشاندن آنچه پيامبرتان را آشفته ساخته و نيز هموار ساختن ناهمواريهاى پيش روى خود، بشتابيد و بدانيد كه جنگ بسى نكبت بار است و طعم بسيار تلخى دارد و هر كس آماده آن باشد و مقدماتش را براى خود تهيه ديده باشد و پيش از آنكه درگيرش شود از درد و زخمش هراسى به دل راه نداده باشد هم او برنده است و هر كس پيش از هنگام و پيش از تأمل در آن، بدان بپردازد چنان است كه نمی خواهد به كسى سودى رساند و در پى هلاك خويش بر آمده است از خداوند می خواهم كه در وقت خود، شما را به نيروى خويش يارى رساند كه او نزديك و اجابت‏كننده است.
عبيد اللّه بن عمر بن حسن بن على پيغام داد كه كارى (با تو) دارم او در كنار معاوية- بن سفيان بود. امام حسن او را به حضور پذيرفت عبيد اللّه به او گفت: پدر تو سراپاى قريش را برآشفته و مردم نسبت به او كينه و نفرت شديدى می ورزند آيا می توانى و می خواهى او را خلع كنى و تو خود بدان بپردازى. امام حسن (ع) به او فرمود: نه بخدا كه هرگز چنين مباد و ادامه داد كه: اى فرزند خطاب، تو را می بينم كه امروز يا فردا كشته می شوى. شيطان ترا فريب داد تا تو در حالى كه زنان اهل شام به تو چشم دوخته‏اند عطر زده بيرون آيى خداوند ترا بزودى هلاك می گرداند و كشته بر قفاى خود بجاى می گذارد.
آنگاه هر كدام به راه خود رفتند. يكى از راويان می افزايد: بخدا كه هنوز سپيده‏ آن روز ندميده بود كه عبيد اللّه در حالى كه به همراه چهار هزار تن كه پوششى سبز رنگ به تن داشتند سوار بر اسبى خال دار به نام «الخضرية» كشته افتاده بود امام حسن بن- على (ع) بر آنجا گذشت و مردى را ديد كه بر بالاى كشته‏اى ايستاده و نيزه‏اش را در چشم وى فرونشانده و اسبش را به پاى وى بسته است به همراهانش فرمود: ببينيد كه اين مرد كيست. معلوم شد مردى همدانى است و آن كشته، همان عبيد اللّه بن عمر بن- الخطاب است كه در آغاز شب او را كشته و تا صبح، بر سرش، ايستاده است.
منابع موثق تأكيد دارند كه امام حسن تا آخرين لحظه در كنار پدر بود و رنجى كه پدر از اهل عراق می كشيد، او نيز متحمل می گرديد و در كشيدن بار غمش، شركت داشت؛ او شاهد بود كه معاويه، مبلغان خود را به سرتاسر عراق گسيل می كرد و رهبران و رؤسا را با پول و مقام، می فريفت و بالاخره موفق گرديد بيشتر آنان را از گرد پدر، پراكنده سازد و امير المؤمنين بجايى رسيد كه آرزو می كرد با مرگ يا شهادت، از آنان جدا شود و سپس به گريه می افتاد و در حالى كه دستان خويش را بر سر و روى مبارك قرار می داد می گفت: كى می شود كه اينها به خون هم آغشته گردند و حسن، اينها همه را ناظر بود و از سختى‏ها و مشقتهايى كه پدر را در بر گرفته بود، رنج و عذاب می كشيد.
و بالاخره نيز قضاى الهى بر آن قرار می گيرد كه در بامداد بيست و يكمين روز از رمضان هنگامى كه على آماده نبرد با اهل شام می شد، سياه‏بخت‏ترين مردم در می آيد و ابن ملجم در حالى كه امام در محراب خود به نماز صبح مشغول است با شمشير خود ضربه‏اى بر فرق مباركش فرود می آورد و شمشير به مغز سر، فرود می آيد و او در حالى كه می گويد: به خداى كعبه كه پيروز شدم، به محراب می افتد. و حسن بن على (ع) در ميان آن همه دشواريها، ميان مردم زبون كوفه و در حالى كه دسته‏جات خوارج در آن سوى مرزها موضع گرفته‏اند و ارتش شام به مبارزه طلبى می پردازد و مزدوران معاويه او را در جريان ريز و درشت جريانات می گذراند و دوستى و خوش خدمتى خود را تا آنجا عرضه‏اش می كنند كه اگر خواسته باشد امام حسن را دست بسته تسليمش می كنند او در ميان همه اين اوضاع كه در تاريخ پيچيده‏تر و بدتر از آنها يافت نشده، تنها و تنها ماند.
حضرت على (ع) پيش از وفات خود، طى وصيتى به فرزندش حسن، بر امامت او و برادرش حسين، تصريح كرد و در اين رابطه سخنان جدشان را كه در مورد ايشان به‏
زبان رانده بود، تأكيد كرد و در وصيتنامه او آمده است: اى حسن تو و همه فرزندانم و خاندانم و هر كه اين سخن بدو رسيد را به تقواى خداى- پروردگار ما- فرامی خوانم و مباد كه نامسلمان بميريد و همگى به ريسمان خداى چنگ زنيد و پراكنده نشويد كه من از رسول خدا شنيدم كه می فرمود: آشتى دادن دو نفر با هم از نماز گزاردن و روزه گرفتن بهتر است به خويشان خود نظر افكنيد و آنان را به يكديگر پيوند دهيد و رابطه برقرار كنيد تا خداى روز جزاى را بر شما آن گرداند. اللّه اللّه يتيمان را هيچ‏گاه فراموش نكنيد و پيوسته در صدد احكام آنان برآييد؛ اللّه اللّه حرمت همسايگانتان را نگاه داريد زيرا توصيه‏شده پيمبرتان هستند آن بزرگوار درباره ايشان چنان سفارش می فرمود كه ما گمان می برديم ميراثى بر ايشان خواهد گذاشت؛ اللّه اللّه قرآن را در گوشه و كنار ننهيد و به ديگران فرصت ندهيد كه در اجراى دستورهاى آن بر شما پيشى گيرند؛ اللّه اللّه از نماز غفلت نكنيد چه نماز ستون دين شماست؛ اللّه اللّه خانه خدايتان را از ياد نبريد و تا زنده‏ايد آن را خالى نگذاريد. اللّه اللّه در روزه‏دارى ماه رمضان كه خود سپرى در برابر دوزخ است؛ اللّه اللّه در جهاد در راه خدا با مال و جانتان، اللّه اللّه در زكات اموال خود كه خشم پروردگارتان را فرو می نشاند؛ اللّه اللّه در فقرا و مستمندان آنان را در روزى خود شريك گردانيد؛ اللّه اللّه درباره كنيزكان خود كه آخرين سفارش پيامبر خدا در اين باره بود. امر به معروف و نهى از منكر را فراموش نكنيد كه در اين صورت بدسگالان بر شما چيره می شوند و آنگاه هر چه فرياد بزنيد كسى به دادتان نرسد و پاسختان ندهد. و رو به همه فرزندانش كرده فرمود: بر شما باد كه فروتنى و تواضع داشته باشيد و از پشت به هم كردن و پراكنده بودن بر حذر باشيد و بر نيكى و تقوا همكارى كنيد و بر زشتى و گناه ياورى نكنيد و از خداى بترسيد كه خدا مجازاتش سخت است. فريفته دنيا نشويد حتى اگر شما را بفريبد و بر چيزى از آن تأسف مخوريد با ستمگران دشمن و با ستمديدگان يار باشيد و در راه خدا تحت تأثير سرزنش هيچ سرزنش كننده‏اى قرار نگيريد.
و رو به فرزندش محمد بن الحنفية كرد و فرمود: سفارشت می كنم كه دو برادرت را گرامى بدارى و به آنان افتخار كنى و هيچ كارى بدون نظر خواهى از آنان نكنى؛ آنگاه رو به حسن و حسين كرده به ايشان گفت: شما را به او سفارش می كنم كه او شمشير شما و فرزند پدر شماست پس او را گرامى بداريد و حق او را پاس داريد و پس از آن بر امامت حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين، تأكيد كرد.
و در حديث متواتر از پيامبر (ص) روايت شده كه او فرموده است: پس از من‏ دوازده امام خواهد آمد كه همگى از قريش هستند و در روايت ديگرى او فرموده است:
اين دين تا به روز قيامت، برپاست و دوازده امام و در روايت ديگرى خليفه بر ايشان خواهند آمد كه همگى آنها از قريش هستند؛ كه ما درباره ائمه و تعدادشان در بخشهاى قبلى اين كتاب صحبت كرديم.
پس از آنكه امير المؤمنين بر امامت حسن تأكيد كرد و رسالت را به وى سپرد همه اهل كوفه و گروهى از مهاجرين و انصار به گرد او جمع آمدند و پس از بيعت با پدرش، با خلافت وى بيعت كردند.
در روايت محمد بن يعقوب كلينى آمده كه امير المؤمنين (ع) فرزندش حسن را وصى خود قرار داد و امام حسين، محمد بن الحنفية و همه فرزندانش و سران شيعه و خاندان او بر اين كار گواهى دادند و نامه ها و سلاح را به وى سپرد و به او فرمود: فرزند من جدت رسول خدا فرمانم داده بود تا ترا جانشين خود سازم و نامه ها و نوشته ها و سلاحم را به تو بسپارم.
استاد توفيق ابو علم در كتاب خود «اهل البيت» می گويد: بدون هيچ ترديدى امام حسن جانشين طبيعى پدرش امير المؤمنين است زيرا او دردانه پيامبر و سرور جوانان بهشتى است و بنا به حكم صريحى كه به تواتر درباره حسن و حسين عليهما السلام از جدشان پيامبر خدا نقل شده آنها در نشست و برخاست خود، امام هستند و در ادامه می گويد: خداوند او را همچنانكه آيه تطهير حكايت از آن دارد از هر عيبى و هر پلشتى، پاك گردانده است و به علاوه همه شرايط خلافت از جمله ويژگيهاى برجسته در شخصيت او همچون علم و تقوا و قاطعيت و شايستگى، در وى جمع آمده است.
امام حسن، وصيت پدر در مورد قاتل خود را به اجرا در آورد و صبح روز بيست و- يكم ماه رمضان پس از آنكه پدرش را در جايى كه اكنون هم آرامگاه اوست و به وصيت او بوده و اين مكان از هنگام به خاك سپردنش تاكنون نزد همه مسلمانان شناخته شده است و جز آنكه كه كينه و نفرت و رشك چشمانشان را از ديدن حقيقت و پيمودن راهش، كور ساخته، حتى يك تن نيز در آن ترديدى ندارد، بخاك سپرد، قاتل را نزد خود فراخوانده بود.

پی نوشت ها: 

 (1) نگاه كنيد به شرح نهج البلاغة جلد 3 صفحه 295.

(2) نگاه كنيد به صفحه 9 از جلد سوم.

(3) جلد 1 صفحه 283.

منبع: زندگانى دوازده امام عليهم السلام / نويسنده: هاشم معروف الحسنى / مترجم محمد مقدس‏،  تهران‏:امير كبير،1382،ج1،صص505-515

زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام

منبع: زندگانی دوازده امام، هاشم معروف حسنی

 

افزودن دیدگاه جدید