مجموعه داستانهای امام رضا (ع)
۲۸ شهریور ۱۴۰۲ 0 صوتی و تصویریکجایی مرد خراسانی
صدایش از پشت در می آمد دستش را از لای در بیرون یک کیسه ی پر از طلا کرد اینها را بگیر و برو. نمی خواهم ببینمت گرفت و رفت...پرسیدند خطایی کرده بود؟گفت: نه اگر مرا می دید خجالت می کشید.

زبان حیوانات
گنجشک خودش را انداخت روی عبای امام جیغ می زد و نوکش را تند تند به هم می زد امام رو کردند به من عجله کن این چوب را بگیر و برو زیر سقف ایوان مار را بکش چوب را برداشتم و دویدم جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه و مار داشت حمله می کرد بهشان. مار را کشتم و برگشتم با خودم گفتم امام و حجت خدا باید هم با زبان همه موجودات آشنا باشد

مهمان نوازی
مرد گفت: سفر سختی بود یک ماه طول کشید امام رضا (ع)فرمودند :«خوش آمدی» ببخشید که دیروقت رسدم بی پناه بودن مرا مجبور کرده که در این وقت شب مزاحم شما شوم امام لبخند زدند و فرمودند:«با ما تعارف نکن:ما خانوادگی میهمان دوست هستیم در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد اما م دست او را آرام برگرداند و خود مخزن چراغ را پر کرد مرد گفت:شرمنده ام کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم امام در حالی که با تکه پارچه ای روغن را از دستش پاک می کرد فرمودند:ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم

دانلود: